25-Jun-2005&

25-Jun-2005&

دفتر اول مثنوی
تایپ و تصحیح توسط  حسین  ُکرد  از روی نسخه "کلاله نیکلسون ".

بشنو از نى چون حكايت مى‏كند	از جدايى‏ها شكايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند	در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق	تا بگويم شرح درد اشتياق‏
هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش	باز جويد روزگار وصل خويش‏
من به هر جمعيتى نالان شدم	جفت بد حالان و خوش حالان شدم‏
هر كسى از ظن خود شد يار من	از درون من نجست اسرار من‏
سر من از ناله‏ى من دور نيست	ليك چشم و گوش را آن نور نيست‏
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست	ليك كس را ديد جان دستور نيست‏
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد	هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر نى فتاد	جوشش عشق است كاندر مى‏فتاد
نى حريف هر كه از يارى بريد	پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد
همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد	همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد
نى حديث راه پر خون مى‏كند	قصه‏هاى عشق مجنون مى‏كند
محرم اين هوش جز بى‏هوش نيست	مر زبان را مشترى جز گوش نيست‏
در غم ما روزها بى‏گاه شد	روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست	تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست‏
هر كه جز ماهى ز آبش سير شد	هر كه بى‏روزى است روزش دير شد
درنيابد حال پخته هيچ خام	پس سخن كوتاه بايد و السلام‏
بند بگسل، باش آزاد اى پسر	چند باشى بند سيم و بند زر
گر بريزى بحر را در كوزه‏اى	چند گنجد قسمت يك روزه‏اى‏
كوزه‏ى چشم حريصان پر نشد	تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر كه را جامه ز عشقى چاك شد	او ز حرص و عيب كلى پاك شد
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما	اى طبيب جمله علتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما	اى تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد	كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا	طور مست و خر موسى صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمى	همچو نى من گفتنيها گفتمى‏
هر كه او از هم زبانى شد جدا	بى‏زبان شد گر چه دارد صد نوا
چون كه گل رفت و گلستان در گذشت	نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت‏
جمله معشوق است و عاشق پرده‏اى	زنده معشوق است و عاشق مرده‏اى‏
چون نباشد عشق را پرواى او	او چو مرغى ماند بى‏پر، واى او
من چگونه هوش دارم پيش و پس	چون نباشد نور يارم پيش و پس‏
عشق خواهد كاين سخن بيرون بود	آينه غماز نبود چون بود
آينه‏ت دانى چرا غماز نيست	ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست‏
بشنويد اى دوستان اين داستان	خود حقيقت نقد حال ماست آن‏

حكايت عاشق شدن پادشاه بر كنيزك و بيمار شدن كنيزك و تدبير در صحت او
بود شاهى در زمانى پيش از اين	ملك دنيا بودش و هم ملك دين‏
اتفاقا شاه روزى شد سوار	با خواص خويش از بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاه راه	شد غلام آن كنيزك جان شاه‏
مرغ جانش در قفس چون مى‏طپيد	داد مال و آن كنيزك را خريد
چون خريد او را و برخوردار شد	آن كنيزك از قضا بيمار شد
آن يكى خر داشت، پالانش نبود	يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب مى‏نامد به دست	آب را چون يافت خود كوزه شكست‏
شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست	گفت جان هر دو در دست شماست‏
جان من سهل است جان جانم اوست	دردمند و خسته‏ام درمانم اوست‏
هر كه درمان كرد مر جان مرا	برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش كه جان‏بازى كنيم	فهم گرد آريم و انبازى كنيم‏
هر يكى از ما مسيح عالمى است	هر الم را در كف ما مرهمى است‏
گر خدا خواهد نگفتند از بطر	پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتى است	نى همين گفتن كه عارض حالتى است‏
اى بسا ناورده استثنا به گفت	جان او با جان استثناست جفت‏
هر چه كردند از علاج و از دوا	گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنيزك از مرض چون موى شد	چشم شه از اشك خون چون جوى شد
از قضا سركنگبين صفرا فزود	روغن بادام خشكى مى‏نمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت	آب آتش را مدد شد همچو نفت‏

ظاهر شدن عجز حكيمان از معالجه‏ى كنيزك و روى آوردن، پادشاه به درگاه خدا و در خواب ديدن او ولى را
شه چو عجز آن حكيمان را بديد	پا برهنه جانب مسجد دويد
رفت در مسجد سوى محراب شد	سجده گاه از اشك شه پر آب شد
چون به خويش آمد ز غرقاب فنا	خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
كاى كمينه بخششت ملك جهان	من چه گويم چون تو مى‏دانى نهان‏
اى هميشه حاجت ما را پناه	بار ديگر ما غلط كرديم راه‏
ليك گفتى گر چه مى‏دانم سرت	زود هم پيدا كنش بر ظاهرت‏
چون بر آورد از ميان جان خروش	اندر آمد بحر بخشايش به جوش‏
در ميان گريه خوابش در ربود	ديد در خواب او كه پيرى رو نمود
گفت اى شه مژده حاجاتت رواست	گر غريبى آيدت فردا ز ماست‏
چون كه آيد او حكيمى حاذق است	صادقش دان كه امين و صادق است‏
در علاجش سحر مطلق را ببين	در مزاجش قدرت حق را ببين‏
چون رسيد آن وعده‏گاه و روز شد	آفتاب از شرق، اختر سوز شد
بود اندر منظره شه منتظر	تا ببيند آن چه بنمودند سر
ديد شخصى فاضلى پر مايه‏اى	آفتابى در ميان سايه‏اى‏
مى‏رسيد از دور مانند هلال	نيست بود و هست بر شكل خيال‏
نيست وش باشد خيال اندر روان	تو جهانى بر خيالى بين روان‏
بر خيالى صلح‏شان و جنگشان	وز خيالى فخرشان و ننگشان‏
آن خيالاتى كه دام اولياست	عكس مه رويان بستان خداست‏
آن خيالى كه شه اندر خواب ديد	در رخ مهمان همى‏آمد پديد
شه به جاى حاجيان واپيش رفت	پيش آن مهمان غيب خويش رفت‏
هر دو بحرى آشنا آموخته	هر دو جان بى‏دوختن بر دوخته‏
گفت معشوقم تو بوده ستى نه آن	ليك كار از كار خيزد در جهان‏
اى مرا تو مصطفى من چون عمر	از براى خدمتت بندم كمر

از خداوند ولى التوفيق در خواستن توفيق رعايت ادب در همه حالها و بيان كردن وخامت ضررهاى بى‏ادبى‏
از خدا جوييم توفيق ادب	بى‏ادب محروم گشت از لطف رب‏
بى‏ادب تنها نه خود را داشت بد	بلكه آتش در همه آفاق زد
مايده از آسمان در مى‏رسيد	بى‏شرى و بيع و بى‏گفت و شنيد
در ميان قوم موسى چند كس	بى‏ادب گفتند كو سير و عدس‏
منقطع شد خوان و نان از آسمان	ماند رنج زرع و بيل و داسمان‏
باز عيسى چون شفاعت كرد، حق	خوان فرستاد و غنيمت بر طبق‏
باز گستاخان ادب بگذاشتند	چون گدايان زله‏ها برداشتند
لابه كرده عيسى ايشان را كه اين	دايم است و كم نگردد از زمين‏
بد گمانى كردن و حرص آورى	كفر باشد پيش خوان مهترى‏
ز ان گدا رويان ناديده ز آز	آن در رحمت بر ايشان شد فراز
ابر برنايد پى منع زكات	وز زنا افتد وبا اندر جهات‏
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم	آن ز بى‏باكى و گستاخى است هم‏
هر كه بى‏باكى كند در راه دوست	ره زن مردان شد و نامرد اوست‏
از ادب پر نور گشته است اين فلك	وز ادب معصوم و پاك آمد ملك‏
بد ز گستاخى كسوف آفتاب	شد عزازيلى ز جرات رد باب‏

ملاقات پادشاه با آن ولى كه در خوابش نمودند
دست بگشاد و كنارانش گرفت	همچو عشق اندر دل و جانش گرفت‏
دست و پيشانيش بوسيدن گرفت	وز مقام و راه پرسيدن گرفت‏
پرس پرسان مى‏كشيدش تا به صدر	گفت گنجى يافتم آخر به صبر
گفت اى نور حق و دفع حرج	معنى الصبر مفتاح الفرج‏
اى لقاى تو جواب هر سؤال	مشكل از تو حل شود بى‏قيل و قال‏
ترجمانى هر چه ما را در دل است	دست گيرى هر كه پايش در گل است‏
مرحبا يا مجتبى يا مرتضى	إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا
أنت مولى القوم من لا يشتهي	قد ردى كَلَّا لَئِنْ لَمْ ينته‏

بردن پادشاه آن طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند
چون گذشت آن مجلس و خوان كرم	دست او بگرفت و برد اندر حرم‏
قصه‏ى رنجور و رنجورى بخواند	بعد از آن در پيش رنجورش نشاند
رنگ رو و نبض و قاروره بديد	هم علاماتش هم اسبابش شنيد
گفت هر دارو كه ايشان كرده‏اند	آن عمارت نيست ويران كرده‏اند
بى‏خبر بودند از حال درون	أستعيذ اللَّه مما يفترون‏
ديد رنج و كشف شد بر وى نهفت	ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت‏
رنجش از صفرا و از سودا نبود	بوى هر هيزم پديد آيد ز دود
ديد از زاريش كو زار دل است	تن خوش است و او گرفتار دل است‏
عاشقى پيداست از زارى دل	نيست بيمارى چو بيمارى دل‏
علت عاشق ز علتها جداست	عشق اصطرلاب اسرار خداست‏
عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است	عاقبت ما را بدان سر رهبر است‏
هر چه گويم عشق را شرح و بيان	چون به عشق آيم خجل گردم از آن‏
گر چه تفسير زبان روشن‏گر است	ليك عشق بى‏زبان روشن‏تر است‏
چون قلم اندر نوشتن مى‏شتافت	چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت‏
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت	شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت‏
آفتاب آمد دليل آفتاب	گر دليلت بايد از وى رو متاب‏
از وى ار سايه نشانى مى‏دهد	شمس هر دم نور جانى مى‏دهد
سايه خواب آرد ترا همچون سمر	چون بر آيد شمس انْشَقَّ القمر
خود غريبى در جهان چون شمس نيست	شمس جان باقيى كش امس نيست‏
شمس در خارج اگر چه هست فرد	مى‏توان هم مثل او تصوير كرد
شمس جان كاو خارج آمد از اثير	نبودش در ذهن و در خارج نظير
در تصور ذات او را گنج كو	تا در آيد در تصور مثل او
چون حديث روى شمس الدين رسيد	شمس چارم آسمان سر در كشيد
واجب آيد چون كه آمد نام او	شرح كردن رمزى از انعام او
اين نفس جان دامنم بر تافته ست	بوى پيراهان يوسف يافته ست‏
از براى حق صحبت سالها	باز گو حالى از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود	عقل و روح و ديده صد چندان شود
لا تكلفني فإنى في الفنا	كلت أفهامي فلا أحصي ثنا
كل شى‏ء قاله غير المفيق	إن تكلف أو تصلف لا يليق‏
من چه گويم يك رگم هشيار نيست	شرح آن يارى كه او را يار نيست‏
شرح اين هجران و اين خون جگر	اين زمان بگذار تا وقت دگر
قال أطعمني فإني جائع	و اعتجل فالوقت سيف قاطع‏
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق	نيست فردا گفتن از شرط طريق‏
تو مگر خود مرد صوفى نيستى	هست را از نسيه خيزد نيستى‏
گفتمش پوشيده خوشتر سر يار	خود تو در ضمن حكايت گوش دار
خوشتر آن باشد كه سر دلبران	گفته آيد در حديث ديگران‏
گفت مكشوف و برهنه گوى اين	آشكارا به كه پنهان ذكر دين‏
پرده بردار و برهنه گو كه من	مى‏نخسبم با صنم با پيرهن‏
گفتم ار عريان شود او در عيان	نى تو مانى نى كنارت نى ميان‏
آرزو مى‏خواه ليك اندازه خواه	بر نتابد كوه را يك برگ كاه‏
آفتابى كز وى اين عالم فروخت	اندكى گر پيش آيد جمله سوخت‏
فتنه و آشوب و خون‏ريزى مجوى	بيش از اين از شمس تبريزى مگوى‏
اين ندارد آخر از آغاز گوى	رو تمام اين حكايت باز گوى‏

خلوت طلبيدن آن ولى از پادشاه جهت دريافتن رنج كنيزك‏
گفت اى شه خلوتى كن خانه را	دور كن هم خويش و هم بيگانه را
كس ندارد گوش در دهليزها	تا بپرسم زين كنيزك چيزها
خانه خالى ماند و يك ديار نى	جز طبيب و جز همان بيمار نى‏
نرم نرمك گفت شهر تو كجاست	كه علاج اهل هر شهرى جداست‏
و اندر آن شهر از قرابت كيستت	خويشى و پيوستگى با چيستت‏
دست بر نبضش نهاد و يك به يك	باز مى‏پرسيد از جور فلك‏
چون كسى را خار در پايش جهد	پاى خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همى‏جويد سرش	ور نيابد مى‏كند با لب ترش‏
خار در پا شد چنين دشوار ياب	خار در دل چون بود واده جواب‏
خار در دل گر بديدى هر خسى	دست كى بودى غمان را بر كسى‏
كس به زير دم خر خارى نهد	خر نداند دفع آن بر مى‏جهد
بر جهد و ان خار محكمتر زند	عاقلى بايد كه خارى بر كند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد	جفته مى‏انداخت صد جا زخم كرد
آن حكيم خارچين استاد بود	دست مى‏زد جا به جا مى‏آزمود
ز ان كنيزك بر طريق داستان	باز مى‏پرسيد حال دوستان‏
با حكيم او قصه‏ها مى‏گفت فاش	از مقام و خاجگان و شهر تاش‏
سوى قصه گفتنش مى‏داشت گوش	سوى نبض و جستنش مى‏داشت هوش‏
تا كه نبض از نام كى گردد جهان	او بود مقصود جانش در جهان‏ا ن‏
دوستان شهر او را بر شمرد	بعد از آن شهرى دگر را نام برد
گفت چون بيرون شدى از شهر خويش	در كدامين شهر بوده ستى تو بيش‏
نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت	رنگ روى و نبض او ديگر نگشت‏
خواجگان و شهرها را يك به يك	باز گفت از جاى و از نان و نمك‏
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد	نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بى‏گزند	تا بپرسيد از سمرقند چو قند
نبض جست و روى سرخ و زرد شد	كز سمرقندى زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت	اصل آن درد و بلا را باز يافت‏
گفت كوى او كدام است در گذر	او سر پل گفت و كوى غاتفر
گفت دانستم كه رنجت چيست زود	در خلاصت سحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و ايمن كه من	آن كنم با تو كه باران با چمن‏
من غم تو مى‏خورم تو غم مخور	بر تو من مشفق‏ترم از صد پدر
هان و هان اين راز را با كس مگو	گر چه از تو شه كند بس جستجو
چون كه اسرارت نهان در دل شود	آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پيغمبر كه هر كه سر نهفت	زود گردد با مراد خويش جفت‏
دانه چون اندر زمين پنهان شود	سر آن سر سبزى بستان شود
زر و نقره گر نبودندى نهان	پرورش كى يافتندى زير كان‏
وعده‏ها و لطفهاى آن حكيم	كرد آن رنجور را ايمن ز بيم‏
وعده‏ها باشد حقيقى دل پذير	وعده‏ها باشد مجازى تاسه‏گير
وعده‏ى اهل كرم گنج روان	وعده‏ى نااهل شد رنج روان‏

دريافتن آن ولى رنج را و عرض كردن رنج او را پيش پادشاه‏
بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد	شاه را ز ان شمه‏اى آگاه كرد
گفت تدبير آن بود كان مرد را	حاضر آريم از پى اين درد را
مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور	با زر و خلعت بده او را غرور

فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
شه فرستاد آن طرف يك دو رسول	حاذقان و كافيان بس عدول‏
تا سمرقند آمدند آن دو امير	پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير
كاى لطيف استاد كامل معرفت	فاش اندر شهرها از تو صفت‏
نك فلان شه از براى زرگرى	اختيارت كرد زيرا مهترى‏
اينك اين خلعت بگير و زر و سيم	چون بيايى خاص باشى و نديم‏
مرد مال و خلعت بسيار ديد	غره شد از شهر و فرزندان بريد
اندر آمد شادمان در راه مرد	بى‏خبر كان شاه قصد جانش كرد
اسب تازى بر نشست و شاد تاخت	خونبهاى خويش را خلعت شناخت‏
اى شده اندر سفر با صد رضا	خود به پاى خويش تا سوء القضا
در خيالش ملك و عز و مهترى	گفت عزرائيل رو آرى برى‏
چون رسيد از راه آن مرد غريب	اندر آوردش به پيش شه طبيب‏
سوى شاهنشاه بردندش به ناز	تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه ديد او را بسى تعظيم كرد	مخزن زر را بدو تسليم كرد
پس حكيمش گفت كاى سلطان مه	آن كنيزك را بدين خواجه بده‏
تا كنيزك در وصالش خوش شود	آب وصلش دفع آن آتش شود
شه بدو بخشيد آن مه روى را	جفت كرد آن هر دو صحبت جوى را
مدت شش ماه مى‏راندند كام	تا به صحت آمد آن دختر تمام‏
بعد از آن از بهر او شربت بساخت	تا بخورد و پيش دختر مى‏گداخت‏
چون ز رنجورى جمال او نماند	جان دختر در وبال او نماند
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد	اندك اندك در دل او سرد شد
عشقهايى كز پى رنگى بود	عشق نبود عاقبت ننگى بود
كاش كان هم ننگ بودى يك سرى	تا نرفتى بر وى آن بد داورى‏
خون دويد از چشم همچون جوى او	دشمن جان وى آمد روى او
دشمن طاوس آمد پر او	اى بسى شه را بكشته فر او
گفت من آن آهوم كز ناف من	ريخت اين صياد خون صاف من‏
اى من آن روباه صحرا كز كمين	سر بريدندش براى پوستين‏
اى من آن پيلى كه زخم پيل بان	ريخت خونم از براى استخوان‏
آن كه كشتستم پى مادون من	مى‏نداند كه نخسبد خون من‏
بر من است امروز و فردا بر وى است	خون چون من كس چنين ضايع كى است‏
گر چه ديوار افكند سايه‏ى دراز	باز گردد سوى او آن سايه باز
اين جهان كوه است و فعل ما ندا	سوى ما آيد نداها را صدا
اين بگفت و رفت در دم زير خاك	آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك‏
ز انكه عشق مردگان پاينده نيست	ز انكه مرده سوى ما آينده نيست‏
عشق زنده در روان و در بصر	هر دمى باشد ز غنچه تازه‏تر
عشق آن زنده گزين كاو باقى است	كز شراب جان فزايت ساقى است‏
عشق آن بگزين كه جمله انبيا	يافتند از عشق او كار و كيا
تو مگو ما را بدان شه بار نيست	با كريمان كارها دشوار نيست‏

بيان آن كه كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهى بود نه به هواى نفس و تامل فاسد
كشتن آن مرد بر دست حكيم	نى پى اوميد بود و نى ز بيم‏
او نكشتش از براى طبع شاه	تا نيامد امر و الهام اله‏
آن پسر را كش خضر ببريد حلق	سر آن را درنيابد عام خلق‏
آن كه از حق يابد او وحى و جواب	هر چه فرمايد بود عين صواب‏
آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست	نايب است و دست او دست خداست‏
همچو اسماعيل پيشش سر بنه	شاد و خندان پيش تيغش جان بده‏
تا بماند جانت خندان تا ابد	همچو جان پاك احمد با احد
عاشقان جام فرح آن گه كشند	كه به دست خويش خوبانشان كشند
شاه آن خون از پى شهوت نكرد	تو رها كن بد گمانى و نبرد
تو گمان بردى كه كرد آلودگى	در صفا غش كى هلد پالودگى‏
بهر آن است اين رياضت وين جفا	تا بر آرد كوره از نقره جفا
بهر آن است امتحان نيك و بد	تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
گر نبودى كارش الهام اله	او سگى بودى دراننده نه شاه‏
پاك بود از شهوت و حرص و هوا	نيك كرد او ليك نيك بد نما
گر خضر در بحر كشتى را شكست	صد درستى در شكست خضر هست‏
وهم موسى با همه نور و هنر	شد از آن محجوب، تو بى‏پر مپر
آن گل سرخ است تو خونش مخوان	مست عقل است او تو مجنونش مخوان‏
گر بدى خون مسلمان كام او	كافرم گر بردمى من نام او
مى‏بلرزد عرش از مدح شقى	بد گمان گردد ز مدحش متقى‏
شاه بود و شاه بس آگاه بود	خاص بود و خاصه‏ى الله بود
آن كسى را كش چنين شاهى كشد	سوى بخت و بهترين جاهى كشد
گر نديدى سود او در قهر او	كى شدى آن لطف مطلق قهر جو
بچه مى‏لرزد از آن نيش حجام	مادر مشفق در آن غم شاد كام‏ نيم جان بستاند و صد جان دهد	آن چه در وهمت نيايد آن دهد
تو قياس از خويش مى‏گيرى و ليك	دور دور افتاده‏اى بنگر تو نيك‏

حكايت بقال و طوطى و روغن ريختن طوطى در دكان‏
بود بقالى و وى را طوطيى	خوش نوايى سبز و گويا طوطيى‏
بر دكان بودى نگهبان دكان	نكته گفتى با همه سوداگران‏
در خطاب آدمى ناطق بدى	در نواى طوطيان حاذق بدى‏
جست از سوى دكان سويى گريخت	شيشه‏هاى روغن گل را بريخت‏
از سوى خانه بيامد خواجه‏اش	بر دكان بنشست فارغ خواجه‏وش‏
ديد پر روغن دكان و جامه چرب	بر سرش زد گشت طوطى كل ز ضرب‏
روزكى چندى سخن كوتاه كرد	مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر مى‏كند و مى‏گفت اى دريغ	كافتاب نعمتم شد زير ميغ‏
دست من بشكسته بودى آن زمان	كه زدم من بر سر آن خوش زبان‏
هديه‏ها مى‏داد هر درويش را	تا بيابد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار	بر دكان بنشسته بد نوميد وار
مى‏نمود آن مرغ را هر گون شگفت	تا كه باشد كاندر آيد او بگفت‏
جولقيى سر برهنه مى‏گذشت	با سر بى‏مو چو پشت طاس و طشت‏
طوطى اندر گفت آمد در زمان	بانگ بر درويش زد كه هى فلان‏
از چه اى كل با كلان آميختى	تو مگر از شيشه روغن ريختى‏
از قياسش خنده آمد خلق را	كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير	گر چه ماند در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد	كم كسى ز ابدال حق آگاه شد
همسرى با انبيا برداشتند	اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر	ما و ايشان بسته‏ى خوابيم و خور
اين ندانستند ايشان از عمى	هست فرقى در ميان بى‏منتها
هر دو گون زنبور خوردند از محل	ليك شد ز ان نيش و زين ديگر عسل‏
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب	زين يكى سرگين شد و ز ان مشك ناب‏
هر دو نى خوردند از يك آب خور	اين يكى خالى و آن پر از شكر
صد هزاران اين چنين اشباه بين	فرقشان هفتاد ساله راه بين‏
اين خورد گردد پليدى زو جدا	آن خورد گردد همه نور خدا
اين خورد زايد همه بخل و حسد	و آن خورد زايد همه نور احد
اين زمين پاك و ان شوره ست و بد	اين فرشته‏ى پاك و ان ديو است و دد
هر دو صورت گر بهم ماند رواست	آب تلخ و آب شيرين را صفاست‏
جز كه صاحب ذوق كى شناسد بياب	او شناسد آب خوش از شوره آب‏ سحر را با معجزه كرده قياس	هر دو را بر مكر پندارد اساس‏
ساحران موسى از استيزه را	بر گرفته چون عصاى او عصا
زين عصا تا آن عصا فرقى است ژرف	زين عمل تا آن عمل راهى شگرف‏
لعنة اللَّه اين عمل را در قفا	رحمه اللَّه آن عمل را در وفا
كافران اندر مرى بوزينه طبع	آفتى آمد درون سينه طبع‏
هر چه مردم مى‏كند بوزينه هم	آن كند كز مرد بيند دم‏به‏دم‏
او گمان برده كه من كژدم چو او	فرق را كى داند آن استيزه رو
اين كند از امر و او بهر ستيز	بر سر استيزه رويان خاك ريز
آن منافق با موافق در نماز	از پى استيزه آيد نى نياز
در نماز و روزه و حج و زكات	با منافق مومنان در برد و مات‏
مومنان را برد باشد عاقبت	بر منافق مات اندر آخرت‏
گر چه هر دو بر سر يك بازى‏اند	هر دو با هم مروزى و رازى‏اند
هر يكى سوى مقام خود رود	هر يكى بر وفق نام خود رود
مومنش خوانند جانش خوش شود	ور منافق تيز و پر آتش شود
نام او محبوب از ذات وى است	نام اين مبغوض از آفات وى است‏
ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست	لفظ مومن جز پى تعريف نيست‏
گر منافق خوانى‏اش اين نام دون	همچو كژدم مى‏خلد در اندرون‏
گرنه اين نام اشتقاق دوزخ است	پس چرا در وى مذاق دوزخ است‏
زشتى آن نام بد از حرف نيست	تلخى آن آب بحر از ظرف نيست‏
حرف ظرف آمد در او معنى چو آب	بحر معنى عِنْدَهُ أُمُّ الكتاب‏
بحر تلخ و بحر شيرين در جهان	در ميانشان بَرْزَخٌ لا يبغيان‏
وانگه اين هر دو ز يك اصلى روان	بر گذر زين هر دو رو تا اصل آن‏
زر قلب و زر نيكو در عيار	بى‏محك هرگز ندانى ز اعتبار
هر كه را در جان خدا بنهد محك	هر يقين را باز داند او ز شك‏
در دهان زنده خاشاكى جهد	آن گه آرامد كه بيرونش نهد
در هزاران لقمه يك خاشاك خرد	چون در آمد حس زنده پى ببرد
حس دنيا نردبان اين جهان	حس دينى نردبان آسمان‏
صحت اين حس بجوييد از طبيب	صحت آن حس بخواهيد از حبيب‏
صحت اين حس ز معمورى تن	صحت آن حس ز تخريب بدن‏
راه جان مر جسم را ويران كند	بعد از آن ويرانى آبادان كند
كرد ويران خانه بهر گنج زر	وز همان گنجش كند معمورتر
آب را ببريد و جو را پاك كرد	بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
پوست را بشكافت و پيكان را كشيد	پوست تازه بعد از آتش بردميد
قلعه ويران كرد و از كافر ستد	بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
كار بى‏چون را كه كيفيت نهد	اين كه گفتم هم ضرورت مى‏دهد
گه چنين بنمايد و گه ضد اين	جز كه حيرانى نباشد كار دين‏
نى چنان حيران كه پشتش سوى اوست	بل چنين حيران و غرق و مست دوست‏
آن يكى را روى او شد سوى دوست	و آن يكى را روى او خود روى دوست‏
روى هر يك مى‏نگر مى‏دار پاس	بو كه گردى تو ز خدمت رو شناس‏
چون بسى ابليس آدم روى هست	پس به هر دستى نشايد داد دست‏
ز انكه صياد آورد بانگ صفير	تا فريبد مرغ را آن مرغ گير
بشنود آن مرغ بانگ جنس خويش	از هوا آيد بيابد دام و نيش‏
حرف درويشان بدزدد مرد دون	تا بخواند بر سليمى ز ان فسون‏
كار مردان روشنى و گرمى است	كار دونان حيله و بى‏شرمى است‏
شير پشمين از براى كد كنند	بو مسيلم را لقب احمد كنند
بو مسيلم را لقب كذاب ماند	مر محمد را اولو الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشك ناب	باده را ختمش بود گند و عذاب‏

داستان آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مى‏كشت از بهر تعصب‏
بود شاهى در جهودان ظلم ساز	دشمن عيسى و نصرانى گداز
عهد عيسى بود و نوبت آن او	جان موسى او و موسى جان او
شاه احول كرد در راه خدا	آن دو دمساز خدايى را جدا
گفت استاد احولى را كاندر آ	رو برون آر از وثاق آن شيشه را
گفت احول ز ان دو شيشه من كدام	پيش تو آرم بكن شرح تمام‏
گفت استاد آن دو شيشه نيست رو	احولى بگذار و افزون بين مشو
گفت اى استا مرا طعنه مزن	گفت استا ز ان دو يك را در شكن‏
شيشه يك بود و به چشمش دو نمود	چون شكست او شيشه را ديگر نبود
چون يكى بشكست هر دو شد ز چشم	مردم احول گردد از ميلان و خشم‏
خشم و شهوت مرد را احول كند	ز استقامت روح را مبدل كند
چون غرض آمد هنر پوشيده شد	صد حجاب از دل به سوى ديده شد
چون دهد قاضى به دل رشوت قرار	كى شناسد ظالم از مظلوم زار
شاه از حقد جهودانه چنان	گشت احول كالامان يا رب امان‏
صد هزاران مومن مظلوم كشت	كه پناهم دين موسى را و پشت‏

آموختن وزير مكر پادشاه را
او وزيرى داشت گبر و عشوه‏ده	كاو بر آب از مكر بر بستى گره‏
گفت ترسايان پناه جان كنند	دين خود را از ملك پنهان كنند
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست	دين ندارد بوى، مشك و عود نيست‏
سر پنهان است اندر صد غلاف	ظاهرش با تست و باطن بر خلاف‏
شاه گفتش پس بگو تدبير چيست	چاره‏ى آن مكر و ان تزوير چيست‏
تا نماند در جهان نصرانيى	نى هويدا دين و نى پنهانيى‏
گفت اى شه گوش و دستم را ببر	بينى‏ام بشكاف و لب در حكم مر
بعد از آن در زير دار آور مرا	تا بخواهد يك شفاعت‏گر مرا
بر منادى گاه كن اين كار تو	بر سر راهى كه باشد چار سو
آن گهم از خود بران تا شهر دور	تا در اندازم در ايشان شر و شور

تلبيس وزير با نصارا
پس بگويم من به سر نصرانى‏ام	اى خداى راز دان مى‏دانى‏ام‏
شاه واقف گشت از ايمان من	وز تعصب كرد قصد جان من‏
خواستم تا دين ز شه پنهان كنم	آن كه دين اوست ظاهر آن كنم‏
شاه بويى برد از اسرار من	متهم شد پيش شه گفتار من‏
گفت گفت تو چو در نان سوزن است	از دل من تا دل تو روزن است‏
من از آن روزن بديدم حال تو	حال تو ديدم ننوشم قال تو
گر نبودى جان عيسى چاره‏ام	او جهودانه بكردى پاره‏ام‏
بهر عيسى جان سپارم سر دهم	صد هزاران منتش بر خود نهم‏
جان دريغم نيست از عيسى و ليك	واقفم بر علم دينش نيك نيك‏
حيف مى‏آمد مرا كان دين پاك	در ميان جاهلان گردد هلاك‏
شكر ايزد را و عيسى را كه ما	گشته‏ايم آن كيش حق را رهنما
از جهود و از جهودى رسته‏ام	تا به زنارى ميان را بسته‏ام‏
دور دور عيسى است اى مردمان	بشنويد اسرار كيش او به جان‏
كرد با وى شاه آن كارى كه گفت	خلق حيران مانده ز ان مكر نهفت‏
راند او را جانب نصرانيان	كرد در دعوت شروع او بعد از آن‏

قبول كردن نصارا مكر وزير را
صد هزاران مرد ترسا سوى او	اندك اندك جمع شد در كوى او
او بيان مى‏كرد با ايشان به راز	سر انگليون و زنار و نماز
او به ظاهر واعظ احكام بود	ليك در باطن صفير و دام بود
بهر اين بعضى صحابه از رسول	ملتمس بودند مكر نفس غول‏
كاو چه آميزد ز اغراض نهان	در عبادتها و در اخلاص جان‏
فضل طاعت را نجستندى از او	عيب ظاهر را بجستندى كه كو
مو به مو و ذره ذره مكر نفس	مى‏شناسيدند چون گل از كرفس‏
موشكافان صحابه هم در آن	وعظ ايشان خيره گشتندى به جان‏

متابعت نصارا وزير را
دل بدو دادند ترسايان تمام	خود چه باشد قوت تقليد عام‏
در درون سينه مهرش كاشتند	نايب عيساش مى‏پنداشتند
او به سر دجال يك چشم لعين	اى خدا فريادرس نعم المعين‏
صد هزاران دام و دانه ست اى خدا	ما چو مرغان حريص بى‏نوا
دم‏به‏دم ما بسته‏ى دام نويم	هر يكى گر باز و سيمرغى شويم‏
مى‏رهانى هر دمى ما را و باز	سوى دامى مى‏رويم اى بى‏نياز
ما در اين انبار گندم مى‏كنيم	گندم جمع آمده گم مى‏كنيم‏
مى‏نينديشيم آخر ما به هوش	كين خلل در گندم است از مكر موش‏
موش تا انبار ما حفره زده ست	وز فنش انبار ما ويران شده ست‏
اول اى جان دفع شر موش كن	وانگهان در جمع گندم جوش كن‏
بشنو از اخبار آن صدر الصدور	لا صلاة تم الا بالحضور
گر نه موشى دزد در انبار ماست	گندم اعمال چل ساله كجاست‏
ريزه ريزه صدق هر روزه چرا	جمع مى‏نايد در اين انبار ما
بس ستاره‏ى آتش از آهن جهيد	و ان دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزدى نهان	مى‏نهد انگشت بر استارگان‏
مى‏كشد استارگان را يك به يك	تا كه نفروزد چراغى از فلك‏
گر هزاران دام باشد در قدم	چون تو با مايى نباشد هيچ غم‏
هر شبى از دام تن ارواح را	مى‏رهانى مى‏كنى الواح را
مى‏رهند ارواح هر شب زين قفس	فارغان، نه حاكم و محكوم كس‏
شب ز زندان بى‏خبر زندانيان	شب ز دولت بى‏خبر سلطانيان‏
نه غم و انديشه‏ى سود و زيان	نه خيال اين فلان و آن فلان‏
حال عارف اين بود بى‏خواب هم	گفت ايزد هُمْ رُقُودٌ زين مرم‏
خفته از احوال دنيا روز و شب	چون قلم در پنجه‏ى تقليب رب‏
آن كه او پنجه نبيند در رقم	فعل پندارد به جنبش از قلم‏
شمه‏اى زين حال عارف وانمود	خلق را هم خواب حسى در ربود
رفته در صحراى بى‏چون جانشان	روحشان آسوده و ابدانشان‏
وز صفيرى باز دام اندر كشى	جمله را در داد و در داور كشى‏
فالِقُ الْإِصْباحِ اسرافيل‏وار	جمله را در صورت آرد ز ان ديار
روحهاى منبسط را تن كند	هر تنى را باز آبستن كند
اسب جانها را كند عارى ز زين	سر النوم اخ الموت است اين‏
ليك بهر آن كه روز آيند باز	بر نهد بر پايشان بند دراز
تا كه روزش واكشد ز ان مرغزار	وز چراگاه آردش در زير بار
كاش چون اصحاب كهف اين روح را	حفظ كردى يا چو كشتى نوح را
تا از اين طوفان بيدارى و هوش	وارهيدى اين ضمير چشم و گوش‏
اى بسى اصحاب كهف اندر جهان	پهلوى تو پيش تو هست اين زمان‏
غار با او يار با او در سرود	مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود

قصه‏ى ديدن خليفه ليلى را
گفت ليلى را خليفه كان توى	كز تو مجنون شد پريشان و غوى‏
از دگر خوبان تو افزون نيستى	گفت خامش چون تو مجنون نيستى‏
هر كه بيدار است او در خواب‏تر	هست بيداريش از خوابش بتر
چون به حق بيدار نبود جان ما	هست بيدارى چو در بندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال	وز زيان و سود وز خوف زوال‏
نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فر	نى به سوى آسمان راه سفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال	دارد اوميد و كند با او مقال‏
ديو را چون حور بيند او به خواب	پس ز شهوت ريزد او با ديو آب‏
چون كه تخم نسل را در شوره ريخت	او به خويش آمد خيال از وى گريخت‏
ضعف سر بيند از آن و تن پليد	آه از آن نقش پديد ناپديد
مرغ بر بالا و زير آن سايه‏اش	مى‏دود بر خاك پران مرغ‏وش‏
ابلهى صياد آن سايه شود	مى‏دود چندان كه بى‏مايه شود
بى‏خبر كان عكس آن مرغ هواست	بى‏خبر كه اصل آن سايه كجاست‏
تير اندازد به سوى سايه او	تركشش خالى شود از جستجو
تركش عمرش تهى شد عمر رفت	از دويدن در شكار سايه تفت‏
سايه‏ى يزدان چو باشد دايه‏اش	وارهاند از خيال و سايه‏اش‏
سايه‏ى يزدان بود بنده‏ى خدا	مرده او زين عالم و زنده‏ى خدا
دامن او گير زودتر بى‏گمان	تا رهى در دامن آخر زمان‏
كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ نقش اولياست	كاو دليل نور خورشيد خداست‏
اندر اين وادى مرو بى‏اين دليل	 لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ گو چون خليل‏
رو ز سايه آفتابى را بياب	دامن شه شمس تبريزى بتاب‏
ره ندانى جانب اين سور و عرس	از ضياء الحق حسام الدين بپرس‏
ور حسد گيرد ترا در ره گلو	در حسد ابليس را باشد غلو
كاو ز آدم ننگ دارد از حسد	با سعادت جنگ دارد از حسد
اى خنك آن كش حسد همراه نيست	عقبه‏اى زين صعب‏تر در راه نيست‏
اين جسد خانه‏ى حسد آمد بدان	از حسد آلوده باشد خاندان‏
گر جسد خانه‏ى حسد باشد و ليك	آن جسد را پاك كرد اللَّه نيك‏
طَهِّرا بَيْتِيَ بيان پاكى است	گنج نور است ار طلسمش خاكى است‏
چون كنى بر بى‏جسد مكر و حسد	ز آن حسد دل را سياهيها رسد
خاك شو مردان حق را زير پا	خاك بر سر كن حسد را همچو ما

بيان حسد وزير
آن وزيرك از حسد بودش نژاد	تا به باطل گوش و بينى باد داد
بر اميد آن كه از نيش حسد	زهر او در جان مسكينان رسد
هر كسى كاو از حسد بينى كند	خويشتن بى‏گوش و بى‏بينى كند
بينى آن باشد كه او بويى برد	بوى او را جانب كويى برد
هر كه بويش نيست بى‏بينى بود	بوى آن بوى است كان دينى بود
چون كه بويى برد و شكر آن نكرد	كفر نعمت آمد و بينيش خورد
شكر كن مر شاكران را بنده باش	پيش ايشان مرده شو پاينده باش‏
چون وزير از ره زنى مايه مساز	خلق را تو بر مياور از نماز
ناصح دين گشته آن كافر وزير	كرده او از مكر در لوزينه سير

فهم كردن حاذقان نصارا مكر وزير را
هر كه صاحب ذوق بود از گفت او	لذتى مى‏ديد و تلخى جفت او
نكته‏ها مى‏گفت او آميخته	در جلاب قند زهرى ريخته‏
ظاهرش مى‏گفت در ره چيست شو	وز اثر مى‏گفت جان را سست شو
ظاهر نقره گر اسپيد است و نو	دست و جامه مى سيه گردد ازو
آتش ار چه سرخ روى است از شرر	تو ز فعل او سيه كارى نگر
برق اگر نورى نمايد در نظر	ليك هست از خاصيت دزد بصر
هر كه جز آگاه و صاحب ذوق بود	گفت او در گردن او طوق بود
مدت شش سال در هجران شاه	شد وزير اتباع عيسى را پناه‏
دين و دل را كل بدو بسپرد خلق	پيش امر و حكم او مى‏مرد خلق‏

پيغام شاه پنهان با وزير
در ميان شاه و او پيغامها	شاه را پنهان بدو آرامها
پيش او بنوشت شه كاى مقبلم	وقت آمد زود فارغ كن دلم‏
گفت اينك اندر آن كارم شها	كافكنم در دين عيسى فتنه‏ها

بيان دوازده سبط از نصارا
قوم عيسى را بد اندر دار و گير	حاكمانشان ده امير و دو امير
هر فريقى مر اميرى را تبع	بنده گشته مير خود را از طمع‏
اين ده و اين دو امير و قومشان	گشته بند آن وزير بدنشان‏
اعتماد جمله بر گفتار او	اقتداى جمله بر رفتار او
پيش او در وقت و ساعت هر امير	جان بدادى گر بدو گفتى بمير

تخليط وزير در احكام انجيل‏
ساخت طومارى به نام هر يكى	نقش هر طومار ديگر مسلكى‏
حكم‏هاى هر يكى نوعى دگر	اين خلاف آن ز پايان تا به سر
در يكى راه رياضت را و جوع	ركن توبه كرده و شرط رجوع‏
در يكى گفته رياضت سود نيست	اندر اين ره مخلصى جز جود نيست‏
در يكى گفته كه جوع و جود تو	شرك باشد از تو با معبود تو
جز توكل جز كه تسليم تمام	در غم و راحت همه مكر است و دام‏
در يكى گفته كه واجب خدمت است	ور نه انديشه‏ى توكل تهمت است‏
در يكى گفته كه امر و نهيهاست	بهر كردن نيست شرح عجز ماست‏
تا كه عجز خود ببينيم اندر آن	قدرت حق را بدانيم آن زمان‏
در يكى گفته كه عجز خود مبين	كفر نعمت كردن است آن عجز هين‏
قدرت خود بين كه اين قدرت از اوست	قدرت تو نعمت او دان كه هوست‏
در يكى گفته كز اين دو بر گذر	بت بود هر چه بگنجد در نظر
در يكى گفته مكش اين شمع را	كين نظر چون شمع آمد جمع را
از نظر چون بگذرى و از خيال	كشته باشى نيم شب شمع وصال‏
در يكى گفته بكش باكى مدار	تا عوض بينى نظر را صد هزار
كه ز كشتن شمع جان افزون شود	ليلى‏ات از صبر تو مجنون شود
ترك دنيا هر كه كرد از زهد خويش	بيش آيد پيش او دنيا و پيش‏
در يكى گفته كه آن چه‏ت داد حق	بر تو شيرين كرد در ايجاد حق‏
بر تو آسان كرد و خوش آن را بگير	خويشتن را در ميفگن در زحير
در يكى گفته كه بگذار آن خود	كان قبول طبع تو ردست و بد
راههاى مختلف آسان شده ست	هر يكى را ملتى چون جان شده ست‏
گر ميسر كردن حق ره بدى	هر جهود و گبر از او آگه بدى‏
در يكى گفته ميسر آن بود	كه حيات دل غذاى جان بود
هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت	بر نيارد همچو شوره ريع و كشت‏
جز پشيمانى نباشد ريع او	جز خسارت پيش نارد بيع او
آن ميسر نبود اندر عاقبت	نام او باشد معسر عاقبت‏
تو معسر از ميسر باز دان	عاقبت بنگر جمال اين و آن‏
در يكى گفته كه استادى طلب	عاقبت بينى نيابى در حسب‏
عاقبت ديدند هر گون ملتى	لاجرم گشتند اسير زلتى‏
عاقبت ديدن نباشد دست‏باف	ور نه كى بودى ز دينها اختلاف‏
در يكى گفته كه استا هم تويى	ز انكه استا را شناسا هم تويى‏ مرد باش و سخره‏ى مردان مشو	رو سر خود گير و سر گردان مشو
در يكى گفته كه اين جمله يكى است	هر كه او دو بيند احول مردكى است‏
در يكى گفته كه صد يك چون بود	اين كى انديشد مگر مجنون بود
هر يكى قولى است ضد همدگر	چون يكى باشد يكى زهر و شكر
تا ز زهر و از شكر در نگذرى	كى تو از گلزار وحدت بر برى‏
اين نمط وين نوع ده طومار و دو	بر نوشت آن دين عيسى را عدو

بيان آن كه اين اختلافات در صورت روش است نه در حقيقت راه‏
او ز يك رنگى عيسى بو نداشت	وز مزاج خم عيسى خو نداشت‏
جامه‏ى صد رنگ از آن خم صفا	ساده و يك رنگ گشتى چون صبا
نيست يك رنگى كز او خيزد ملال	بل مثال ماهى و آب زلال‏
گر چه در خشكى هزاران رنگهاست	ماهيان را با يبوست جنگهاست‏
كيست ماهى چيست دريا در مثل	تا بدان ماند ملك عز و جل‏
صد هزاران بحر و ماهى در وجود	سجده آرد پيش آن اكرام و جود
چند باران عطا باران شده	تا بدان آن بحر در افشان شده‏
چند خورشيد كرم افروخته	تا كه ابر و بحر جود آموخته‏
پرتو دانش زده بر آب و طين	تا شده دانه پذيرنده‏ى زمين‏
خاك امين و هر چه در وى كاشتى	بى‏خيانت جنس آن برداشتى‏
اين امانت ز آن امانت يافته ست	كافتاب عدل بر وى تافته ست‏
تا نشان حق نيارد نو بهار	خاك سرها را نكرده آشكار
آن جوادى كه جمادى را بداد	اين خبرها وين امانت وين سداد
مر جمادى را كند فضلش خبير	عاقلان را كرده قهر او ضرير
جان و دل را طاقت آن جوش نيست	با كه گويم در جهان يك گوش نيست‏
هر كجا گوشى بد از وى چشم گشت	هر كجا سنگى بد از وى يشم گشت‏
كيميا ساز است چه بود كيميا	معجزه بخش است چه بود سيميا
اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست	كين دليل هستى و هستى خطاست‏
پيش هست او ببايد نيست بود	چيست هستى پيش او كور و كبود
گر نبودى كور از او بگداختى	گرمى خورشيد را بشناختى‏
ور نبودى او كبود از تعزيت	كى فسردى همچو يخ اين ناحيت‏

بيان خسارت وزير در اين مكر
همچو شه نادان و غافل بد وزير	پنجه مى‏زد با قديم ناگزير
با چنان قادر خدايى كز عدم	صد چو عالم هست گرداند به دم‏
صد چو عالم در نظر پيدا كند	چون كه چشمت را به خود بينا كند
گر جهان پيشت بزرگ و بى‏بنى است	پيش قدرت ذره اى مى‏دان كه نيست‏
اين جهان خود حبس جانهاى شماست	هين رويد آن سو كه صحراى شماست‏
اين جهان محدود و آن خود بى‏حد است	نقش و صورت پيش آن معنى سد است‏
صد هزاران نيزه‏ى فرعون را	در شكست از موسيى با يك عصا
صد هزاران طب جالينوس بود	پيش عيسى و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود	پيش حرف اميى آن عار بود
با چنين غالب خداوندى كسى	چون نميرد گر نباشد او خسى‏
بس دل چون كوه را انگيخت او	مرغ زيرك با دو پا آويخت او
فهم و خاطر تيز كردن نيست راه	جز شكسته مى‏نگيرد فضل شاه‏
اى بسا گنج آگنان كنج كاو	كان خيال انديش را شد ريش گاو
گاو كه بود تا تو ريش او شوى	خاك چه بود تا حشيش او شوى‏
چون زنى از كار بد شد روى زرد	مسخ كرد او را خدا و زهره كرد
عورتى را زهره كردن مسخ بود	خاك و گل گشتن نه مسخ است اى عنود
روح مى‏بردت سوى چرخ برين	سوى آب و گل شدى در اسفلين‏
خويشتن را مسخ كردى زين سفول	ز آن وجودى كه بد آن رشك عقول‏
پس ببين كين مسخ كردن چون بود	پيش آن مسخ اين به غايت دون بود
اسب همت سوى اختر تاختى	آدم مسجود را نشناختى‏
آخر آدم زاده‏اى اى ناخلف	چند پندارى تو پستى را شرف‏
چند گويى من بگيرم عالمى	اين جهان را پر كنم از خود همى‏
گر جهان پر برف گردد سربه‏سر	تاب خور بگدازدش با يك نظر
وزر او و صد وزير و صد هزار	نيست گرداند خدا از يك شرار
عين آن تخييل را حكمت كند	عين آن زهر آب را شربت كند
آن گمان انگيز را سازد يقين	مهرها روياند از اسباب كين‏
پرورد در آتش ابراهيم را	ايمنى روح سازد بيم را
از سبب سوزيش من سودايى‏ام	در خيالاتش چو سوفسطايى‏ام‏

مكر ديگر انگيختن وزير در اضلال قوم‏
مكر ديگر آن وزير از خود ببست	وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست‏
در مريدان در فكند از شوق سوز	بود در خلوت چهل پنجاه روز
خلق ديوانه شدند از شوق او	از فراق حال و قال و ذوق او
لابه و زارى همى‏كردند و او	از رياضت گشته در خلوت دو تو
گفته ايشان نيست ما را بى‏تو نور	بى‏عصا كش چون بود احوال كور
از سر اكرام و از بهر خدا	بيش از اين ما را مدار از خود جدا
ما چو طفلانيم و ما را دايه تو	بر سر ما گستران آن سايه تو
گفت جانم از محبان دور نيست	ليك بيرون آمدن دستور نيست‏
آن اميران در شفاعت آمدند	و آن مريدان در شناعت آمدند
كاين چه بد بختى است ما را اى كريم	از دل و دين مانده ما بى‏تو يتيم‏
تو بهانه مى‏كنى و ما ز درد	مى‏زنيم از سوز دل دمهاى سرد
ما به گفتار خوشت خو كرده‏ايم	ما ز شير حكمت تو خورده‏ايم‏
اللَّه الله اين جفا با ما مكن	خير كن امروز را فردا مكن‏
مى‏دهد دل مر ترا كاين بى‏دلان	بى‏تو گردند آخر از بى‏حاصلان‏
جمله در خشكى چو ماهى مى‏تپند	آب را بگشا ز جو بر دار بند
اى كه چون تو در زمانه نيست كس	اللَّه اللَّه خلق را فرياد رس‏

دفع گفتن وزير مريدان را
گفت هان اى سخرگان گفت‏وگو	وعظ و گفتار زبان و گوش جو
پنبه اندر گوش حس دون كنيد	بند حس از چشم خود بيرون كنيد
پنبه‏ى آن گوش سر گوش سر است	تا نگردد اين كر آن باطن كر است‏
بى‏حس و بى‏گوش و بى‏فكرت شويد	تا خطاب ارْجِعِي را بشنويد
تا به گفت‏وگوى بيدارى درى	تو ز گفت خواب بويى كى برى‏
سير بيرونى است قول و فعل ما	سير باطن هست بالاى سما
حس خشكى ديد كز خشكى بزاد	عيسى جان پاى بر دريا نهاد
سير جسم خشك بر خشكى فتاد	سير جان پا در دل دريا نهاد
چون كه عمر اندر ره خشكى گذشت	گاه كوه و گاه صحرا گاه دشت‏
آب حيوان از كجا خواهى تو يافت	موج دريا را كجا خواهى شكافت‏
موج خاكى وهم و فهم و فكر ماست	موج آبى محو و سكر است و فناست‏
تا در اين سكرى از آن سكرى تو دور	تا از اين مستى از آن جامى تو دور
گفت‏وگوى ظاهر آمد چون غبار	مدتى خاموش خو كن هوش دار

مكرر كردن مريدان كه خلوت را بشكن‏
جمله گفتند اى حكيم رخنه جو	اين فريب و اين جفا با ما مگو
چار پا را قدر طاقت بار نه	بر ضعيفان قدر قوت كار نه‏
دانه‏ى هر مرغ اندازه‏ى وى است	طعمه‏ى هر مرغ انجيرى كى است‏
طفل را گر نان دهى بر جاى شير	طفل مسكين را از آن نان مرده گير
چون كه دندانها بر آرد بعد از آن	هم بخود گردد دلش جوياى نان‏
مرغ پر نارسته چون پران شود	لقمه‏ى هر گربه‏ى دران شود
چون بر آرد پر بپرد او به خود	بى‏تكلف بى‏صفير نيك و بد
ديو را نطق تو خامش مى‏كند	گوش ما را گفت تو هش مى‏كند
گوش ما هوش است چون گويا تويى	خشك ما بحر است چون دريا تويى‏
با تو ما را خاك بهتر از فلك	اى سماك از تو منور تا سمك‏
بى‏تو ما را بر فلك تاريكى است	با تو اى ماه اين فلك بارى كى است‏
صورت رفعت بود افلاك را	معنى رفعت روان پاك را
صورت رفعت براى جسمهاست	جسمها در پيش معنى اسمهاست‏

جواب گفتن وزير كه خلوت را نمى‏شكنم‏
گفت حجتهاى خود كوته كنيد	پند را در جان و در دل ره كنيد
گر امينم متهم نبود امين	گر بگويم آسمان را من زمين‏
گر كمالم با كمال انكار چيست	ور نيم اين زحمت و آزار چيست‏
من نخواهم شد از اين خلوت برون	ز آن كه مشغولم به احوال درون‏

اعتراض مريدان در خلوت وزير
جمله گفتند اى وزير انكار نيست	گفت ما چون گفتن اغيار نيست‏
اشك ديده‏ست از فراق تو دوان	آه آه است از ميان جان روان‏
طفل با دايه نه استيزد و ليك	گريد او گر چه نه بد داند نه نيك‏ ما چون چنگيم و تو زخمه مى‏زنى	زارى از ما نى تو زارى مى‏كنى‏
ما چو ناييم و نوا در ما ز تست	ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست‏
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات	برد و مات ما ز تست اى خوش صفات‏
ما كه باشيم اى تو ما را جان جان	تا كه ما باشيم با تو در ميان‏
ما عدمهاييم و هستيهاى ما	تو وجود مطلقى فانى نما
ما همه شيران ولى شير علم	حمله‏شان از باد باشد دم‏به‏دم‏
حمله شان پيدا و ناپيداست باد	آن كه ناپيداست هرگز كم مباد
باد ما و بود ما از داد تست	هستى ما جمله از ايجاد تست‏
لذت هستى نمودى نيست را	عاشق خود كرده بودى نيست را
لذت انعام خود را وامگير	نقل و باده و جام خود را وامگير
ور بگيرى كيت جستجو كند	نقش با نقاش چون نيرو كند
منگر اندر ما، مكن در ما نظر	اندر اكرام و سخاى خود نگر
ما نبوديم و تقاضامان نبود	لطف تو ناگفته‏ى ما مى‏شنود
نقش باشد پيش نقاش و قلم	عاجز و بسته چو كودك در شكم‏
پيش قدرت خلق جمله بارگه	عاجزان چون پيش سوزن كارگه‏
گاه نقشش ديو و گه آدم كند	گاه نقشش شادى و گه غم كند
دست نه تا دست جنباند به دفع	نطق نه تا دم زند در ضر و نفع‏
تو ز قرآن باز خوان تفسير بيت	گفت ايزد ما رَمَيْتَ إِذْ رميت‏
گر بپرانيم تير آن نه ز ماست	ما كمان و تير اندازش خداست‏
اين نه جبر اين معنى جبارى است	ذكر جبارى براى زارى است‏
زارى ما شد دليل اضطرار	خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودى اختيار اين شرم چيست	وين دريغ و خجلت و آزرم چيست‏
زجر استادان و شاگردان چراست	خاطر از تدبيرها گردان چراست‏
ور تو گويى غافل است از جبر او	ماه حق پنهان كند در ابر رو
هست اين را خوش جواب ار بشنوى	بگذرى از كفر و در دين بگروى‏
حسرت و زارى گه بيمارى است	وقت بيمارى همه بيدارى است‏
آن زمان كه مى‏شوى بيمار تو	مى‏كنى از جرم استغفار تو
مى‏نمايد بر تو زشتى گنه	مى‏كنى نيت كه باز آيم به ره‏
عهد و پيمان مى‏كنى كه بعد از اين	جز كه طاعت نبودم كار گزين‏
پس يقين گشت اين كه بيمارى ترا	مى‏ببخشد هوش و بيدارى ترا
پس بدان اين اصل را اى اصل جو	هر كه را درد است او برده ست بو
هر كه او بيدارتر پر دردتر	هر كه او آگاه‏تر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهى زاريت كو	بينش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير چون شادى كند	كى اسير حبس آزادى كند
ور تو مى‏بينى كه پايت بسته‏اند	بر تو سرهنگان شه بنشسته‏اند
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان	ز آن كه نبود طبع و خوى عاجز آن‏
چون تو جبر او نمى‏بينى مگو	ور همى‏بينى نشان ديد كو
در هر آن كارى كه ميل استت بدان	قدرت خود را همى‏بينى عيان‏
و اندر آن كارى كه ميلت نيست و خواست	خويش را جبرى كنى كاين از خداست‏
انبيا در كار دنيا جبرى‏اند	كافران در كار عقبى جبرى‏اند
انبيا را كار عقبى اختيار	جاهلان را كار دنيا اختيار
ز آن كه هر مرغى به سوى جنس خويش	مى‏پرد او در پس و جان پيش پيش‏
كافران چون جنس سجين آمدند	سجن دنيا را خوش آيين آمدند
انبيا چون جنس عليين بدند	سوى عليين جان و دل شدند
اين سخن پايان ندارد ليك ما	باز گوييم آن تمامى قصه را

نوميد كردن وزير مريدان را از رفض خلوت
 آن وزير از اندرون آواز داد	كاى مريدان از من اين معلوم باد
كه مرا عيسى چنين پيغام كرد	كز همه ياران و خويشان باش فرد
روى در ديوار كن تنها نشين	وز وجود خويش هم خلوت گزين‏
بعد از اين دستورى گفتار نيست	بعد از اين با گفت و گويم كار نيست‏
الوداع اى دوستان من مرده‏ام	رخت بر چارم فلك بر برده‏ام‏
تا به زير چرخ نارى چون حطب	من نسوزم در عنا و در عطب‏
پهلوى عيسى نشينم بعد از اين	بر فراز آسمان چارمين‏

ولى عهد ساختن وزير هر يك امير را جدا جدا
و آن گهانى آن اميران را بخواند	يك به يك تنها به هر يك حرف راند
گفت هر يك را به دين عيسوى	نايب حق و خليفه‏ى من توى‏
و آن اميران دگر اتباع تو	كرد عيسى جمله را اشياع تو
هر اميرى كو كشيد گردن بگير	يا بكش يا خود همى‏دارش اسير
ليك تا من زنده‏ام اين وامگو	تا نميرم اين رياست را مجو
تا نميرم من تو اين پيدا مكن	دعوى شاهى و استيلا مكن‏
اينك اين طومار و احكام مسيح	يك به يك بر خوان تو بر امت فصيح‏
هر اميرى را چنين گفت او جدا	نيست نايب جز تو در دين خدا
هر يكى را كرد او يك يك عزيز	هر چه آن را گفت اين را گفت نيز
هر يكى را او يكى طومار داد	هر يكى ضد دگر بود المراد
جملگى طومارها بد مختلف	چون حروف آن جمله از يا تا الف‏
حكم اين طومار ضد حكم آن	پيش از اين كرديم اين ضد را بيان‏

كشتن وزير خويشتن را در خلوت‏
بعد از آن چل روز ديگر در ببست	خويش كشت و از وجود خود برست‏
چون كه خلق از مرگ او آگاه شد	بر سر گورش قيامت‏گاه شد
خلق چندان جمع شد بر گور او	موكنان جامه دران در شور او
كان عدد را هم خدا داند شمرد	از عرب وز ترك و از رومى و كرد
خاك او كردند بر سرهاى خويش	درد او ديدند درمان جاى خويش‏
آن خلايق بر سر گورش مهى	كرده خون را از دو چشم خود رهى‏ 
طلب كردن امت عيسى عليه السلام از امرا كه ولى عهد از شما كدام است‏
بعد ماهى خلق گفتند اى مهان	از اميران كيست بر جايش نشان‏
تا به جاى او شناسيمش امام	دست و دامن را بدست او دهيم‏
چون كه شد خورشيد و ما را كرد داغ	چاره نبود بر مقامش از چراغ‏
چون كه شد از پيش ديده وصل يار	نايبى بايد از او مان يادگار
چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب	بوى گل را از كه يابيم از گلاب‏
چون خدا اندر نيايد در عيان	نايب حق‏اند اين پيغمبران‏
نه غلط گفتم كه نايب با منوب	گر دو پندارى قبيح آيد نه خوب‏
نه دو باشد تا تويى صورت پرست	پيش او يك گشت كز صورت برست‏
چون به صورت بنگرى چشم تو دست	تو به نورش درنگر كز چشم رست‏
نور هر دو چشم نتوان فرق كرد	چون كه در نورش نظر انداخت مرد
ده چراغ ار حاضر آيد در مكان	هر يكى باشد به صورت غير آن‏
فرق نتوان كرد نور هر يكى	چون به نورش روى آرى بى‏شكى‏
گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى	صد نماند يك شود چون بفشرى‏
در معانى قسمت و اعداد نيست	در معانى تجزيه و افراد نيست‏
اتحاد يار با ياران خوش است	پاى معنى گير صورت سركش است‏
صورت سركش گدازان كن به رنج	تا ببينى زير او وحدت چو گنج‏
ور تو نگذارى عنايتهاى او	خود گدازد اى دلم مولاى او
او نمايد هم به دلها خويش را	او بدوزد خرقه‏ى درويش را
منبسط بوديم و يك جوهر همه	بى‏سر و بى‏پا بديم آن سر همه‏
يك گهر بوديم همچون آفتاب	بى‏گره بوديم و صافى همچو آب‏
چون به صورت آمد آن نور سره	شد عدد چون سايه‏هاى كنگره‏
كنگره ويران كنيد از منجنيق	تا رود فرق از ميان اين فريق‏
شرح اين را گفتمى من از مرى	ليك ترسم تا نلغزد خاطرى‏
نكته‏ها چون تيغ پولاد است تيز	گر ندارى تو سپر واپس گريز
پيش اين الماس بى‏اسپر ميا	كز بريدن تيغ را نبود حيا
زين سبب من تيغ كردم در غلاف	تا كه كج خوانى نخواند بر خلاف‏
آمديم اندر تمامى داستان	وز وفادارى جمع راستان‏
كز پس اين پيشوا برخاستند	بر مقامش نايبى مى‏خواستند

منازعت امرا در وليعهدى‏
يك اميرى ز آن اميران پيش رفت	پيش آن قوم وفا انديش رفت‏
گفت اينك نايب آن مرد من	نايب عيسى منم اندر زمن‏
اينك اين طومار برهان من است	كاين نيابت بعد از او آن من است‏
آن امير ديگر آمد از كمين	دعوى او در خلافت بد همين‏
از بغل او نيز طومارى نمود	تا بر آمد هر دو را خشم جهود
آن اميران دگر يك يك قطار	بر كشيده تيغهاى آب دار
هر يكى را تيغ و طومارى به دست	درهم‏افتادند چون پيلان مست‏
صد هزاران مرد ترسا كشته شد	تا ز سرهاى بريده پشته شد
خون روان شد همچو سيل از چپ و راست	كوه كوه اندر هوا زين گرد خاست‏
تخمهاى فتنه‏ها كاو كشته بود	آفت سرهاى ايشان گشته بود
جوزها بشكست و آن كان مغز داشت	بعد كشتن روح پاك نغز داشت‏
كشتن و مردن كه بر نقش تن است	چون انار و سيب را بشكستن است‏
آن چه شيرين است او شد ناردانگ	و آن كه پوسيده ست نبود غير بانگ‏
آن چه با معنى است خود پيدا شود	و آن چه پوسيده ست او رسوا شود
رو به معنى كوش اى صورت پرست	ز آن كه معنى بر تن صورت پر است‏
همنشين اهل معنى باش تا	هم عطا يابى و هم باشى فتا
جان بى‏معنى در اين تن بى‏خلاف	هست همچون تيغ چوبين در غلاف‏
تا غلاف اندر بود با قيمت است	چون برون شد سوختن را آلت است‏
تيغ چوبين را مبر در كارزار	بنگر اول تا نگردد كار زار
گر بود چوبين برو ديگر طلب	ور بود الماس پيش آ با طرب‏
تيغ در زرادخانه‏ى اولياست	ديدن ايشان شما را كيمياست‏
جمله دانايان همين گفته همين	هست دانا رَحْمَةً للعالمين‏
گر انارى مى‏خرى خندان بخر	تا دهد خنده ز دانه‏ى او خبر
اى مبارك خنده‏اش كاو از دهان	مى‏نمايد دل چو در از درج جان‏
نامبارك خنده‏ى آن لاله بود	كز دهان او سياهى دل نمود
نار خندان باغ را خندان كند	صحبت مردانت از مردان كند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوى	چون به صاحب دل رسى گوهر شوى‏
مهر پاكان در ميان جان نشان	دل مده الا به مهر دل خوشان‏
كوى نوميدى مرو اميدهاست	سوى تاريكى مرو خورشيدهاست‏
دل ترا در كوى اهل دل كشد	تن ترا در حبس آب و گل كشد
هين غذاى دل بده از هم دلى	رو بجو اقبال را از مقبلى‏

تعظيم نعت مصطفى عليه السلام كه مذكور بود در انجيل‏
بود در انجيل نام مصطفى	آن سر پيغمبران بحر صفا
بود ذكر حليه‏ها و شكل او	بود ذكر غزو و صوم و اكل او
طايفه‏ى نصرانيان بهر ثواب	چون رسيدندى بدان نام و خطاب‏
بوسه دادندى بر آن نام شريف	رو نهادندى بر آن وصف لطيف‏
اندر اين فتنه كه گفتيم آن گروه	ايمن از فتنه بدند و از شكوه‏
ايمن از شر اميران و وزير	در پناه نام احمد مستجير
نسل ايشان نيز هم بسيار شد	نور احمد ناصر آمد يار شد
و آن گروه ديگر از نصرانيان	نام احمد داشتندى مستهان‏
مستهان و خوار گشتند از فتن	از وزير شوم راى شوم فن‏
هم مخبط دينشان و حكمشان	از پى طومارهاى كژ بيان‏
نام احمد اين چنين يارى كند	تا كه نورش چون نگهدارى كند
نام احمد چون حصارى شد حصين	تا چه باشد ذات آن روح الامين‏

حكايت پادشاه جهود ديگر كه در هلاك دين عيسى سعى نمود
بعد از اين خون‏ريز درمان‏ناپذير	كاندر افتاد از بلاى آن وزير
يك شه ديگر ز نسل آن جهود	در هلاك قوم عيسى رو نمود
گر خبر خواهى از اين ديگر خروج	سوره بر خوان و السما ذات البروج‏
سنت بد كز شه اول بزاد	اين شه ديگر قدم بر وى نهاد
هر كه او بنهاد ناخوش سنتى	سوى او نفرين رود هر ساعتى‏
نيكوان رفتند و سنتها بماند	وز لئيمان ظلم و لعنتها بماند
تا قيامت هر كه جنس آن بدان	در وجود آيد بود رويش بدان‏
رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور	در خلايق مى‏رود تا نفخ صور
نيكوان را هست ميراث از خوش‏آب	آن چه ميراث است أَوْرَثْنَا الكتاب‏
شد نياز طالبان ار بنگرى	شعله‏ها از گوهر پيغمبرى‏
شعله‏ها با گوهران گردان بود	شعله آن جانب رود هم كان بود
نور روزن گرد خانه مى‏دود	ز آنكه خور برجى به برجى مى‏رود
هر كه را با اخترى پيوستگى است	مر و را با اختر خود هم تگى است‏
طالعش گر زهره باشد در طرب	ميل كلى دارد و عشق و طلب‏
ور بود مريخى خون‏ريز خو	جنگ و بهتان و خصومت جويد او
اخترانند از وراى اختران	كه احتراق و نحس نبود اندر آن‏
سايران در آسمانهاى دگر	غير اين هفت آسمان معتبر
راسخان در تاب انوار خدا	نى بهم پيوسته نى از هم جدا
هر كه باشد طالع او ز آن نجوم	نفس او كفار سوزد در رجوم‏
خشم مريخى نباشد خشم او	منقلب رو غالب و مغلوب خو
نور غالب ايمن از نقص و غسق	در ميان اصبعين نور حق‏
حق فشاند آن نور را بر جانها	مقبلان برداشته دامانها
و آن نثار نور را وايافته	روى از غير خدا بر تافته‏
هر كه را دامان عشقى نابده	ز آن نثار نور بى‏بهره شده‏
جزوها را رويها سوى كل است	بلبلان را عشق با روى گل است‏
گاو را رنگ از برون و مرد را	از درون جو رنگ سرخ و زرد را
رنگهاى نيك از خم صفاست	رنگ زشتان از سياه‏آبه‏ى جفاست‏
صِبْغَةَ اللَّهِ نام آن رنگ لطيف	 لَعْنَةُ اللَّهِ بوى اين رنگ كثيف‏
آن چه از دريا به دريا مى‏رود	از همانجا كامد آن جا مى‏رود
از سر كه سيلهاى تيز رو	وز تن ما جان عشق آميز رو

آتش كردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوى آتش كه هر كه اين بت را سجود كند از آتش برست‏
آن جهود سگ ببين چه راى كرد	پهلوى آتش بتى بر پاى كرد
كان كه اين بت را سجود آرد برست	ور نيارد در دل آتش نشست‏
چون سزاى اين بت نفس او نداد	از بت نفسش بتى ديگر بزاد
مادر بتها بت نفس شماست	ز آن كه آن بت مار و اين بت اژدهاست‏
آهن و سنگ است نفس و بت شرار	آن شرار از آب مى‏گيرد قرار
سنگ و آهن ز آب كى ساكن‏شود	آدمى با اين دو كى ايمن شود
بت سياه‏آبه‏ست در كوزه نهان	نفس مر آب سيه را چشمه دان‏
آن بت منحوت چون سيل سياه	نفس بتگر چشمه‏اى بر آب راه‏
صد سبو را بشكند يك پاره سنگ	و آب چشمه مى‏زهاند بى‏درنگ‏
بت شكستن سهل باشد نيك سهل	سهل ديدن نفس را جهل است جهل‏
صورت نفس ار بجويى اى پسر	قصه‏ى دوزخ بخوان با هفت در
هر نفس مكرى و در هر مكر ز آن	غرقه صد فرعون با فرعونيان‏
در خداى موسى و موسى گريز	آب ايمان را ز فرعونى مريز
دست را اندر احد و احمد بزن	اى برادر واره از بو جهل تن‏

به سخن آمدن طفل در ميان آتش و تحريض كردن خلق را در افتادن به آتش‏
يك زنى با طفل آورد آن جهود	پيش آن بت و آتش اندر شعله بود
طفل از او بستد در آتش در فكند	زن بترسيد و دل از ايمان بكند
خواست تا او سجده آرد پيش بت	بانگ زد آن طفل إني لم أمت‏
اندر آ اى مادر اينجا من خوشم	گر چه در صورت ميان آتشم‏
چشم بند است آتش از بهر حجاب	رحمت است اين سر بر آورده ز جيب‏
اندر آ مادر ببين برهان حق	تا ببينى عشرت خاصان حق‏
اندر آ و آب بين آتش مثال	از جهانى كاتش است آبش مثال‏
اندر آ اسرار ابراهيم بين	كاو در آتش يافت سرو و ياسمين‏
مرگ مى‏ديدم گه زادن ز تو	سخت خوفم بود افتادن ز تو
چون بزادم رستم از زندان تنگ	در جهان خوش هواى خوب رنگ‏
من جهان را چون رحم ديدم كنون	چون در اين آتش بديدم اين سكون‏
اندر اين آتش بديدم عالمى	ذره ذره اندر او عيسى دمى‏
نك جهان نيست شكل هست ذات	و آن جهان هست شكل بى‏ثبات‏
اندر آ مادر به حق مادرى	بين كه اين آذر ندارد آذرى‏
اندر آ مادر كه اقبال آمده ست	اندر آ مادر مده دولت ز دست‏
قدرت آن سگ بديدى اندر آ	تا ببينى قدرت و لطف خدا
من ز رحمت مى‏كشانم پاى تو	كز طرب خود نيستم پرواى تو
اندر آ و ديگران را هم بخوان	كاندر آتش شاه بنهاده ست خوان‏
اندر آييد اى مسلمانان همه	غير عذب دين عذاب است آن همه‏
اندر آييد اى همه پروانه‏وار	اندر اين بهره كه دارد صد بهار
بانگ مى‏زد در ميان آن گروه	پر همى‏شد جان خلقان از شكوه‏
خلق خود را بعد از آن بى‏خويشتن	مى‏فگندند اندر آتش مرد و زن‏
بى‏موكل بى‏كشش از عشق دوست	ز آن كه شيرين كردن هر تلخ از اوست‏
تا چنان شد كان عوانان خلق را	منع مى‏كردند كاتش در ميا
آن يهودى شد سيه رو و خجل	شد پشيمان زين سبب بيمار دل‏
كاندر ايمان خلق عاشق‏تر شدند	در فناى جسم صادق‏تر شدند
مكر شيطان هم در او پيچيد شكر	ديو هم خود را سيه رو ديد شكر
آن چه مى‏ماليد در روى كسان	جمع شد در چهره‏ى آن ناكس آن‏
آن كه مى‏دريد جامه‏ى خلق چست	شد دريده آن او ايشان درست‏

كج ماندن دهان آن مرد كه نام محمد را عليه السلام به تسخر خواند
آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند	مر محمد را دهانش كژ بماند
باز آمد كاى محمد عفو كن	اى ترا الطاف و علم من لدن‏
من ترا افسوس مى‏كردم ز جهل	من بدم افسوس را منسوب و اهل‏
چون خدا خواهد كه پرده‏ى كس درد	ميلش اندر طعنه‏ى پاكان برد
چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس	كم زند در عيب معيوبان نفس‏
چون خدا خواهد كه‏مان يارى كند	ميل ما را جانب زارى كند
اى خنك چشمى كه آن گريان اوست	وى همايون دل كه آن بريان اوست‏
آخر هر گريه آخر خنده‏اى است	مرد آخر بين مبارك بنده‏اى است‏
هر كجا آب روان سبزه بود	هر كجا اشك روان رحمت شود
باش چون دولاب نالان چشم تر	تا ز صحن جانت بر رويد خضر
اشك خواهى رحم كن بر اشك بار	رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر

عتاب كردن آتش را آن پادشاه جهود
رو به آتش كرد شه كاى تند خو	آن جهان سوز طبيعى خوت كو
چون نمى‏سوزى چه شد خاصيتت	يا ز بخت ما دگر شد نيتت‏
مى‏نبخشايى تو بر آتش پرست	آن كه نپرستد ترا او چون برست‏
هرگز اى آتش تو صابر نيستى	چون نسوزى چيست قادر نيستى‏
چشم بند است اين عجب يا هوش بند	چون نسوزاند چنين شعله‏ى بلند
جادويى كردت كسى يا سيمياست	يا خلاف طبع تو از بخت ماست‏
گفت آتش من همانم اى شمن	اندر آ تو تا ببينى تاب من‏
طبع من ديگر نگشت و عنصرم	تيغ حقم هم به دستورى برم‏
بر در خرگه سگان تركمان	چاپلوسى كرده پيش ميهمان‏
ور به خرگه بگذرد بيگانه رو	حمله بيند از سگان شيرانه او
من ز سگ كم نيستم در بندگى	كم ز تركى نيست حق در زندگى‏
آتش طبعت اگر غمگين كند	سوزش از امر مليك دين كند
آتش طبعت اگر شادى دهد	اندر او شادى مليك دين نهد
چون كه غم بينى تو استغفار كن	غم به امر خالق آمد كار كن‏
چون بخواهد عين غم شادى شود	عين بند پاى، آزادى شود
باد و خاك و آب و آتش بنده‏اند	با من و تو مرده با حق زنده‏اند
پيش حق آتش هميشه در قيام	همچو عاشق روز و شب پيچان مدام‏
سنگ بر آهن زنى بيرون جهد	هم به امر حق قدم بيرون نهد
آهن و سنگ ستم بر هم مزن	كاين دو مى‏زايند همچون مرد و زن‏
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك	تو به بالاتر نگر اى مرد نيك‏
كاين سبب را آن سبب آورد پيش	بى‏سبب كى شد سبب هرگز ز خويش‏
و آن سببها كانبيا را رهبر است	آن سببها زين سببها برتر است‏
اين سبب را آن سبب عامل كند	باز گاهى بى‏بر و عاطل كند
اين سبب را محرم آمد عقلها	و آن سببها راست محرم انبيا
اين سبب چه بود به تازى گو رسن	اندر اين چه اين رسن آمد به فن‏
گردش چرخه رسن را علت است	چرخه گردان را نديدن زلت است‏
اين رسنهاى سببها در جهان	هان و هان زين چرخ سر گردان مدان‏
تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ	تا نسوزى تو ز بى‏مغزى چو مرخ‏
باد آتش مى‏خورد از امر حق	هر دو سر مست آمدند از خمر حق‏
آب حلم و آتش خشم اى پسر	هم ز حق بينى چو بگشايى بصر
گر نبودى واقف از حق جان باد	فرق كى كردى ميان قوم عاد

قصه‏ى باد كه در عهد هود عليه السلام قوم عاد را هلاك كرد
هود گرد مومنان خطى كشيد	نرم مى‏شد باد كانجا مى‏رسيد
هر كه بيرون بود ز آن خط جمله را	پاره پاره مى‏گسست اندر هوا
همچنين شيبان راعى مى‏كشيد	گرد بر گرد رمه خطى پديد
چون به جمعه مى‏شد او وقت نماز	تا نيارد گرگ آن جا ترك تاز
هيچ گرگى در نرفتى اندر آن	گوسفندى هم نگشتى ز آن نشان‏
باد حرص گرگ و حرص گوسفند	دايره‏ى مرد خدا را بود بند
همچنين باد اجل با عارفان	نرم و خوش همچون نسيم يوسفان‏
آتش ابراهيم را دندان نزد	چون گزيده‏ى حق بود چونش گزد
ز آتش شهوت نسوزد اهل دين	باقيان را برده تا قعر زمين‏
موج دريا چون به امر حق بتاخت	اهل موسى را ز قبطى واشناخت‏
خاك قارون را چو فرمان در رسيد	با زر و تختش به قعر خود كشيد
آب و گل چون از دم عيسى چريد	بال و پر بگشاد مرغى شد پريد
هست تسبيحت بخار آب و گل	مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل‏
كوه طور از نور موسى شد به رقص	صوفى كامل شد و رست او ز نقص‏
چه عجب گر كوه صوفى شد عزيز	جسم موسى از كلوخى بود نيز

طنز و انكار كردن پادشاه جهود و قبول نكردن نصيحت خاصان خويش‏
اين عجايب ديد آن شاه جهود	جز كه طنز و جز كه انكارش نبود
ناصحان گفتند از حد مگذران	مركب استيزه را چندين مران‏
ناصحان را دست بست و بند كرد	ظلم را پيوند در پيوند كرد
بانگ آمد كار چون اينجا رسيد	پاى دار اى سگ كه قهر ما رسيد
بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت	حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت‏
اصل ايشان بود آتش ابتدا	سوى اصل خويش رفتند انتها
هم ز آتش زاده بودند آن فريق	جزوها را سوى كل باشد طريق‏
آتشى بودند مومن سوز و بس	سوخت خود را آتش ايشان چو خس‏
آن كه بوده ست امه الهاويه	هاويه آمد مر او را زاويه‏
مادر فرزند جويان وى است	اصلها مر فرعها را در پى است‏
آب اندر حوض اگر زندانى است	باد نشفش مى‏كند كار كانى است‏
مى‏رهاند مى‏برد تا معدنش	اندك اندك تا نبينى بردنش‏
وين نفس جانهاى ما را همچنان	اندك اندك دزدد از حبس جهان‏
تا إليه يصعد أطياب الكلم	صاعدا منا إلى حيث علم‏
ترتقي أنفاسنا بالمنتقى	متحفا منا إلى دار البقا
ثم تاتينا مكافات المقال	ضعف ذاك رحمة من ذى الجلال‏
ثم يلجينا الى امثالها	كى ينال العبد مما نالها
هكذا تعرج و تنزل دايما	ذا فلا زلت عليه قائما
پارسى گوييم يعنى اين كشش	ز آن طرف آيد كه آمد آن چشش‏
چشم هر قومى به سويى مانده است	كان طرف يك روز ذوقى رانده است‏
ذوق جنس از جنس خود باشد يقين	ذوق جزو از كل خود باشد ببين‏
يا مگر آن قابل جنسى بود	چون بدو پيوست جنس او شود
همچو آب و نان كه جنس ما نبود	گشت جنس ما و اندر ما فزود
نقش جنسيت ندارد آب و نان	ز اعتبار آخر آن را جنس دان‏
ور ز غير جنس باشد ذوق ما	آن مگر مانند باشد جنس را
آن كه مانند است باشد عاريت	عاريت باقى نماند عاقبت‏
مرغ را گر ذوق آيد از صفير	چون كه جنس خود نيابد شد نفير
تشنه را گر ذوق آيد از سراب	چون رسد در وى گريزد جويد آب‏
مفلسان هم خوش شوند از زر قلب	ليك آن رسوا شود در دار ضرب‏
تا زر اندوديت از ره نفگند	تا خيال كژ ترا چه نفگند
از كليله باز جو آن قصه را	و اندر آن قصه طلب كن حصه را

بيان توكل و ترك جهد گفتن نخجيران به شير
طايفه‏ى نخجير در وادى خوش	بودشان از شير دايم كش مكش‏
بس كه آن شير از كمين درمى‏ربود	آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
حيله كردند آمدند ايشان بشير	كز وظيفه ما ترا داريم سير بعد از اين اندر پى صيدى ميا	تا نگردد تلخ بر ما اين گيا

جواب گفتن شير نخجيران را و فايده‏ى جهد گفتن‏
گفت آرى گر وفا بينم نه مكر	مكرها بس ديده‏ام از زيد و بكر
من هلاك فعل و مكر مردمم	من گزيده‏ى زخم مار و كژدمم‏
مردم نفس از درونم در كمين	از همه مردم بتر در مكر و كين‏
گوش من لا يلدغ المؤمن شنيد	قول پيغمبر به جان و دل گزيد

ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر جهد و اكتساب‏
جمله گفتند اى حكيم با خبر	الحذر دع ليس يغنى عن قدر
در حذر شوريدن شور و شر است	رو توكل كن توكل بهتر است‏
با قضا پنجه مزن اى تند و تيز	تا نگيرد هم قضا با تو ستيز
مرده بايد بود پيش حكم حق	تا نيايد زخم از رب الفلق‏

ترجيح نهادن شير جهد و اكتساب را بر توكل و تسليم‏
گفت آرى گر توكل رهبر است	اين سبب هم سنت پيغمبر است‏
گفت پيغمبر به آواز بلند	با توكل زانوى اشتر ببند
رمز الكاسب حبيب اللَّه شنو	از توكل در سبب كاهل مشو

ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر اجتهاد
قوم گفتندش كه كسب از ضعف خلق	لقمه‏ى تزوير دان بر قدر حلق‏
نيست كسبى از توكل خوبتر	چيست از تسليم خود محبوبتر بس گريزند از بلا سوى بلا	بس جهند از مار سوى اژدها
حيله كرد انسان و حيله‏ش دام بود	آن كه جان پنداشت خون آشام بود
در ببست و دشمن اندر خانه بود	حيله‏ى فرعون زين افسانه بود
صد هزاران طفل كشت آن كينه كش	و آن كه او مى‏جست اندر خانه‏اش‏
ديده‏ى ما چون بسى علت در اوست	رو فنا كن ديد خود در ديد دوست‏
ديد ما را ديد او نعم العوض	يابى اندر ديد او كل غرض‏
طفل تا گيرا و تا پويا نبود	مركبش جز گردن بابا نبود
چون فضولى گشت و دست و پا نمود	در عنا افتاد و در كور و كبود
جانهاى خلق پيش از دست و پا	مى‏پريدند از وفا اندر صفا
چون به امر اهْبِطُوا بندى شدند	حبس خشم و حرص و خرسندى شدند
ما عيال حضرتيم و شير خواه	گفت الخلق عيال للإله‏
آن كه او از آسمان باران دهد	هم تواند كاو ز رحمت نان دهد

باز ترجيح‏نهادن شير جهد را بر توكل‏
گفت شير آرى ولى رب العباد	نردبانى پيش پاى ما نهاد
پايه پايه رفت بايد سوى بام	هست جبرى بودن اينجا طمع خام‏
پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ	دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ‏
خواجه چون بيلى به دست بنده داد	بى‏زبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بيل اشارتهاى اوست	آخر انديشى عبارتهاى اوست‏
چون اشارتهاش را بر جان نهى	در وفاى آن اشارت جان دهى‏
پس اشارتهاى اسرارت دهد	بار بر دارد ز تو كارت دهد
حاملى محمول گرداند ترا	قابلى مقبول گرداند ترا
قابل امر ويى قايل شوى	وصل جويى بعد از آن واصل شوى‏
سعى شكر نعمتش قدرت بود	جبر تو انكار آن نعمت بود
شكر قدرت قدرتت افزون كند	جبر نعمت از كفت بيرون كند
جبر تو خفتن بود در ره مخسب	تا نبينى آن در و درگه مخسب‏
هان مخسب اى جبرى بى‏اعتبار	جز به زير آن درخت ميوه‏دار
تا كه شاخ افشان كند هر لحظه باد	بر سر خفته بريزد نقل و زاد
جبر و خفتن در ميان ره زنان	مرغ بى‏هنگام كى يابد امان‏
ور اشارتهاش را بينى زنى	مرد پندارى و چون بينى زنى‏
اين قدر عقلى كه دارى گم شود	سر كه عقل از وى بپرد دم شود
ز آن كه بى‏شكرى بود شوم و شنار	مى‏برد بى‏شكر را در قعر نار
گر توكل مى‏كنى در كار كن	كشت كن پس تكيه بر جبار كن‏

باز ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر جهد
جمله با وى بانگها برداشتند	كان حريصان كه سببها كاشتند
صد هزار اندر هزار از مرد و زن	پس چرا محروم ماندند از زمن‏
صد هزاران قرن ز آغاز جهان	همچو اژدرها گشاده صد دهان‏
مكرها كردند آن دانا گروه	كه ز بن بر كنده شد ز آن مكر كوه‏
كرد وصف مكرهاشان ذو الجلال	لتزول منه اقلال الجبال‏
جز كه آن قسمت كه رفت اندر ازل	روى ننمود از شكار و از عمل‏
جمله افتادند از تدبير و كار	ماند كار و حكم‏هاى كردگار
كسب جز نامى مدان اى نامدار	جهد جز وهمى مپندار اى عيار

نگريستن عزراييل بر مردى و گريختن آن مرد در سراى سليمان و تقرير ترجيح توكل بر جهد و قلت فايده‏ى جهد
زاد مردى چاشتگاهى در رسيد	در سرا عدل سليمان در دويد
رويش از غم زرد و هر دو لب كبود	پس سليمان گفت اى خواجه چه بود
گفت عزراييل در من اين چنين	يك نظر انداخت پر از خشم و كين‏
گفت هين اكنون چه مى‏خواهى بخواه	گفت فرما باد را اى جان پناه‏
تا مرا ز ينجا به هندستان برد	بو كه بنده كان طرف شد جان برد
نك ز درويشى گريزانند خلق	لقمه‏ى حرص و امل ز آنند خلق‏
ترس درويشى مثال آن هراس	حرص و كوشش را تو هندستان شناس‏
باد را فرمود تا او را شتاب	برد سوى قعر هندستان بر آب‏
روز ديگر وقت ديوان و لقا	پس سليمان گفت عزراييل را
كان مسلمان را بخشم از چه چنان	بنگريدى تا شد آواره ز خان‏
گفت من از خشم كى كردم نظر	از تعجب ديدمش در رهگذر
كه مرا فرمود حق كه امروز هان	جان او را تو به هندستان ستان‏
از عجب گفتم گر او را صد پر است	او به هندستان شدن دور اندر است‏
تو همه كار جهان را همچنين	كن قياس و چشم بگشا و ببين‏
از كه بگريزيم از خود اى محال	از كه برباييم از حق اى وبال‏

باز ترجيح‏نهادن شير جهد را بر توكل و فوايد جهد را بيان كردن‏
شير گفت آرى و ليكن هم ببين	جهدهاى انبيا و مومنين‏
حق تعالى جهدشان را راست كرد	آن چه ديدند از جفا و گرم و سرد
حيله‏هاشان جمله حال آمد لطيف	كل شي‏ء من ظريف هو ظريف‏
دامهاشان مرغ گردونى گرفت	نقصهاشان جمله افزونى گرفت‏
جهد مى‏كن تا توانى اى كيا	در طريق انبيا و اوليا
با قضا پنجه زدن نبود جهاد	ز آن كه اين را هم قضا بر ما نهاد
كافرم من گر زيان كرده ست كس	در ره ايمان و طاعت يك نفس‏
سر شكسته نيست اين سر را مبند	يك دو روزك جهد كن باقى بخند
بد محالى جست كاو دنيا بجست	نيك حالى جست كاو عقبى بجست‏
مكرها در كسب دنيا بارد است	مكرها در ترك دنيا وارد است‏
مكر آن باشد كه زندان حفره كرد	آن كه حفره بست آن مكرى ست سرد
اين جهان زندان و ما زندانيان	حفره كن زندان و خود را وارهان‏
چيست دنيا از خدا غافل بدن	نى قماش و نقره و ميزان و زن‏
مال را كز بهر دين باشى حمول	نعم مال صالح خواندش رسول‏
آب در كشتى هلاك كشتى است	آب اندر زير كشتى پشتى است‏
چون كه مال و ملك را از دل براند	ز آن سليمان خويش جز مسكين نخواند
كوزه‏ى سر بسته اندر آب زفت	از دل پر باد فوق آب رفت‏
باد درويشى چو در باطن بود	بر سر آب جهان ساكن بود
گر چه جمله‏ى اين جهان ملك وى است	ملك در چشم دل او لا شى است‏
پس دهان دل ببند و مهر كن	پر كنش از باد كبر من لدن‏
جهد حق است و دوا حق است و درد	منكر اندر نفى جهدش جهد كرد

مقرر شدن ترجيح جهد بر توكل‏
زين نمط بسيار برهان گفت شير	كز جواب آن جبريان گشتند سير
روبه و آهو و خرگوش و شغال	جبر را بگذاشتند و قيل و قال‏
عهدها كردند با شير ژيان	كاندر اين بيعت نيفتد در زيان‏
قسم هر روزش بيايد بى‏جگر	حاجتش نبود تقاضاى دگر
قرعه بر هر كه فتادى روز روز	سوى آن شير او دويدى همچو يوز
چون به خرگوش آمد اين ساغر به دور	بانگ زد خرگوش كاخر چند جور

انكار كردن نخجيران بر خرگوش در تاخير رفتن بر شير
قوم گفتندش كه چندين گاه ما	جان فدا كرديم در عهد و وفا
تو مجو بد نامى ما اى عنود	تا نرنجد شير رو رو زود زود

جواب گفتن خرگوش نخجيران را
گفت اى ياران مرا مهلت دهيد	تا به مكرم از بلا بيرون جهيد
تا امان يابد به مكرم جانتان	ماند اين ميراث فرزندانتان‏
هر پيمبر امتان را در جهان	همچنين تا مخلصى مى‏خواندشان‏
كز فلك راه برون شو ديده بود	در نظر چون مردمك پيچيده بود
مردمش چون مردمك ديدند خرد	در بزرگى مردمك كس ره نبرد

اعتراض نخجيران بر سخن خرگوش‏
قوم گفتندش كه اى خر گوش دار	خويش را اندازه‏ى خرگوش دار
هين چه لاف است اين كه از تو بهتران	در نياوردند اندر خاطر آن‏
معجبى يا خود قضامان در پى است	ور نه اين دم لايق چون تو كى است‏

جواب خرگوش نخجيران را
گفت اى ياران حقم الهام داد	مر ضعيفى را قوى رايى فتاد
آن چه حق آموخت مر زنبور را	آن نباشد شير را و گور را
خانه‏ها سازد پر از حلواى تر	حق بر او آن علم را بگشاد در
آن چه حق آموخت كرم پيله را	هيچ پيلى داند آن گون حيله را
آدم خاكى ز حق آموخت علم	تا به هفتم آسمان افروخت علم‏
نام و ناموس ملك را در شكست	كورى آن كس كه در حق درشك است‏
زاهد چندين هزاران ساله را	پوز بندى ساخت آن گوساله را
تا نتاند شير علم دين كشيد	تا نگردد گرد آن قصر مشيد
علمهاى اهل حس شد پوز بند	تا نگيرد شير ز آن علم بلند
قطره‏ى دل را يكى گوهر فتاد	كان به درياها و گردونها نداد
چند صورت آخر اى صورت پرست	جان بى‏معنيت از صورت نرست‏
گر به صورت آدمى انسان بدى	احمد و بو جهل خود يكسان بدى‏
نقش بر ديوار مثل آدم است	بنگر از صورت چه چيز او كم است‏
جان كم است آن صورت با تاب را	رو بجو آن گوهر كمياب را
شد سر شيران عالم جمله پست	چون سگ اصحاب را دادند دست‏
چه زيان استش از آن نقش نفور	چون كه جانش غرق شد در بحر نور
وصف صورت نيست اندر خامه‏ها	عالم و عادل بود در نامه‏ها
عالم و عادل همه معنى است بس	كش نيابى در مكان و پيش و پس‏
مى‏زند بر تن ز سوى لامكان	مى‏نگنجد در فلك خورشيد جان‏

ذكر دانش خرگوش و بيان فضيلت و منافع دانستن‏
اين سخن پايان ندارد هوش دار	گوش سوى قصه‏ى خرگوش دار
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر	كاين سخن را در نيابد گوش خر
رو تو روبه بازى خرگوش بين	مكر و شير اندازى خرگوش بين‏
خاتم ملك سليمان است علم	جمله عالم صورت و جان است علم‏
آدمى را زين هنر بى‏چاره گشت	خلق درياها و خلق كوه و دشت‏
زو پلنگ و شير ترسان همچو موش	زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش‏
زو پرى و ديو ساحلها گرفت	هر يكى در جاى پنهان جا گرفت‏
آدمى را دشمن پنهان بسى است	آدمى با حذر عاقل كسى است‏
خلق پنهان زشتشان و خوبشان	مى‏زند در دل بهر دم كوبشان‏
بهر غسل ار در روى در جويبار	بر تو آسيبى زند در آب خار
گر چه پنهان خار در آب است پست	چون كه در تو مى‏خلد دانى كه هست‏
خار خار وحيها و وسوسه	از هزاران كس بود نى يك كسه‏
باش تا حسهاى تو مبدل شود	تا ببينيشان و مشكل حل شود
تا سخنهاى كيان رد كرده‏اى	تا كيان را سرور خود كرده‏اى‏

باز طلبيدن نخجيران از خرگوش سر انديشه‏ى او را
بعد از آن گفتند كاى خرگوش چست	در ميان آر آن چه در ادراك تست‏
اى كه با شيرى تو در پيچيده‏اى	باز گو رايى كه انديشيده‏اى‏
مشورت ادراك و هشيارى دهد	عقلها مر عقل را يارى دهد
گفت پيغمبر بكن اى رايزن	مشورت كالمستشار موتمن‏

منع كردن خرگوش راز را از ايشان‏
گفت هر رازى نشايد باز گفت	جفت طاق آيد گهى گه طاق جفت‏
از صفا گر دم زنى با آينه	تيره گردد زود با ما آينه‏
در بيان اين سه كم جنبان لبت	از ذهاب و از ذهب وز مذهبت‏
كين سه را خصم است بسيار و عدو	در كمينت ايستد چون داند او
ور بگويى با يكى دو الوداع	كل سر جاوز الاثنين شاع‏
گر دو سه پرنده را بندى به هم	بر زمين مانند محبوس از الم‏
مشورت دارند سرپوشيده خوب	در كنايت با غلط افكن مشوب‏
مشورت كردى پيمبر بسته سر	گفته ايشانش جواب و بى‏خبر
در مثالى بسته گفتى راى را	تا نداند خصم از سر پاى را
او جواب خويش بگرفتى از او	وز سؤالش مى‏نبردى غير بو

قصه‏ى مكر خرگوش‏
ساعتى تاخير كرد اندر شدن	بعد از آن شد پيش شير پنجه زن‏
ز آن سبب كاندر شدن او ماند دير	خاك را مى‏كند و مى‏غريد شير
گفت من گفتم كه عهد آن خسان	خام باشد خام و سست و نارسان‏
دمدمه‏ى ايشان مرا از خر فگند	چند بفريبد مرا اين دهر چند
سخت درماند امير سست ريش	چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش‏
راه هموار است و زيرش دامها	قحط معنى در ميان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست	لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست‏
آن يكى ريگى كه جوشد آب ازو	سخت كمياب است رو آن را بجو
منبع حكمت شود حكمت طلب	فارغ آيد او ز تحصيل و سبب‏
لوح حافظ لوح محفوظى شود	عقل او از روح محظوظى شود
چون معلم بود عقلش ز ابتدا	بعد از اين شد عقل شاگردى و را
عقل چون جبريل گويد احمدا	گر يكى گامى نهم سوزد مرا
تو مرا بگذار زين پس پيش ران	حد من اين بود اى سلطان جان‏
هر كه ماند از كاهلى بى‏شكر و صبر	او همين داند كه گيرد پاى جبر
هر كه جبر آورد خود رنجور كرد	تا همان رنجورى‏اش در گور كرد
گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ	رنج آرد تا بميرد چون چراغ‏
جبر چه بود بستن اشكسته را	يا بپيوستن رگى بگسسته را
چون در اين ره پاى خود نشكسته‏اى	بر كه مى‏خندى چه پا را بسته‏اى‏
و آن كه پايش در ره كوشش شكست	در رسيد او را براق و بر نشست‏
حامل دين بود او محمول شد	قابل فرمان بد او مقبول شد
تا كنون فرمان پذيرفتى ز شاه	بعد از اين فرمان رساند بر سپاه‏
تا كنون اختر اثر كردى در او	بعد از اين باشد امير اختر او
گر ترا اشكال آيد در نظر	پس تو شك دارى در انْشَقَّ القمر
تازه كن ايمان نه از گفت زبان	اى هوا را تازه كرده در نهان‏
تا هوا تازه ست ايمان تازه نيست	كاين هوا جز قفل آن دروازه نيست‏
كرده‏اى تاويل حرف بكر را	خويش را تاويل كن نى ذكر را
بر هوا تاويل قرآن مى‏كنى	پست و كژ شد از تو معنى سنى‏

زيافت تاويل ركيك مگس‏
آن مگس بر برگ كاه و بول خر	همچو كشتى‏بان همى‏افراشت سر
گفت من دريا و كشتى خوانده‏ام	مدتى در فكر آن مى‏مانده‏ام‏
اينك اين دريا و اين كشتى و من	مرد كشتيبان و اهل و رايزن‏
بر سر دريا همى‏راند او عمد	مى‏نمودش آن قدر بيرون ز حد
بود بى‏حد آن چمين نسبت بدو	آن نظر كه بيند آن را راست كو
عالمش چندان بود كش بينش است	چشم چندين بحر هم چندينش است‏
صاحب تاويل باطل چون مگس	وهم او بول خر و تصوير خس‏
گر مگس تاويل بگذارد به راى	آن مگس را بخت گرداند هماى‏
آن مگس نبود كش اين عبرت بود	روح او نى در خور صورت بود

توليدن شير از دير آمدن خرگوش‏
همچو آن خرگوش كاو بر شير زد	روح او كى بود اندر خورد قد
شير مى‏گفت از سر تيزى و خشم	كز ره گوشم عدو بر بست چشم‏
مكرهاى جبريانم بسته كرد	تيغ چوبينشان تنم را خسته كرد
زين سپس من نشنوم آن دمدمه	بانگ ديوان است و غولان آن همه‏
بردران اى دل تو ايشان را مه‏ايست	پوستشان بر كن كشان جز پوست نيست‏
پوست چه بود گفتهاى رنگ رنگ	چون زره بر آب كش نبود درنگ‏
اين سخن چون پوست و معنى مغز دان	اين سخن چون نقش و معنى همچو جان‏
پوست باشد مغز بد را عيب پوش	مغز نيكو را ز غيرت غيب پوش‏
چون قلم از باد بد دفتر ز آب	هر چه بنويسى فنا گردد شتاب‏
نقش آب است ار وفا جويى از آن	باز گردى دستهاى خود گزان‏
باد در مردم هوا و آرزوست	چون هوا بگذاشتى پيغام هوست‏
خوش بود پيغامهاى كردگار	كاو ز سر تا پاى باشد پايدار
خطبه‏ى شاهان بگردد و آن كيا	جز كيا و خطبه‏هاى انبيا
ز آن كه بوش پادشاهان از هواست	بار نامه‏ى انبيا از كبرياست‏ از درمها نام شاهان بر كنند	نام احمد تا ابد بر مى‏زنند
نام احمد نام جمله انبياست	چون كه صد آمد نود هم پيش ماست‏

هم در بيان مكر خرگوش‏
در شدن خرگوش بس تاخير كرد	مكر را با خويشتن تقرير كرد
در ره آمد بعد تاخير دراز	تا به گوش شير گويد يك دو راز
تا چه عالمهاست در سوداى عقل	تا چه با پهناست اين درياى عقل‏
صورت ما اندر اين بحر عذاب	مى‏دود چون كاسه‏ها بر روى آب‏
تا نشد پر بر سر دريا چو طشت	چون كه پر شد طشت در وى غرق گشت‏
عقل پنهان است و ظاهر عالمى	صورت ما موج يا از وى نمى‏
هر چه صورت مى وسيلت سازدش	ز آن وسيلت بحر دور اندازدش‏
تا نبيند دل دهنده‏ى راز را	تا نبيند تير دور انداز را
اسب خود را ياوه داند وز ستيز	مى‏دواند اسب خود در راه تيز
اسب خود را ياوه داند آن جواد	و اسب خود او را كشان كرده چو باد
در فغان و جستجو آن خيره‏سر	هر طرف پرسان و جويان دربدر
كان كه دزديد اسب ما را كو و كيست	اين كه زير ران تست اى خواجه چيست‏
آرى اين اسب است ليك اين اسب كو	با خود آ اى شهسوار اسب جو
جان ز پيدايى و نزديكى است گم	چون شكم پر آب و لب خشكى چو خم‏
كى ببينى سرخ و سبز و فور را	تا نبينى پيش از اين سه نور را
ليك چون در رنگ گم شد هوش تو	شد ز نور آن رنگها رو پوش تو
چون كه شب آن رنگها مستور بود	پس بديدى ديد رنگ از نور بود
نيست ديد رنگ بى‏نور برون	همچنين رنگ خيال اندرون‏
اين برون از آفتاب و از سها	و اندرون از عكس انوار على‏
نور نور چشم خود نور دل است	نور چشم از نور دلها حاصل است‏
باز نور نور دل نور خداست	كاو ز نور عقل و حس پاك و جداست‏
شب نبد نورى نديدى رنگها	پس به ضد نور پيدا شد ترا
ديدن نور است آن گه ديد رنگ	وين به ضد نور دانى بى‏درنگ‏
رنج و غم را حق پى آن آفريد	تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد
پس نهانيها به ضد پيدا شود	چون كه حق را نيست ضد پنهان بود
كه نظر بر نور بود آن گه به رنگ	ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ‏
پس به ضد نور دانستى تو نور	ضد ضد را مى‏نمايد در صدور
نور حق را نيست ضدى در وجود	تا به ضد او را توان پيدا نمود
لاجرم أبصارنا لا تدركه	و هو يدرك بين تو از موسى و كه‏
صورت از معنى چو شير از بيشه دان	يا چو آواز و سخن ز انديشه دان‏ اين سخن و آواز از انديشه خاست	تو ندانى بحر انديشه كجاست‏
ليك چون موج سخن ديدى لطيف	بحر آن دانى كه باشد هم شريف‏
چون ز دانش موج انديشه بتاخت	از سخن و آواز او صورت بساخت‏
از سخن صورت بزاد و باز مرد	موج خود را باز اندر بحر برد
صورت از بى‏صورتى آمد برون	باز شد كه إِنَّا إِلَيْهِ راجعون‏
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است	مصطفى فرمود دنيا ساعتى است‏
فكر ما تيرى است از هو در هوا	در هوا كى پايد آيد تا خدا
هر نفس نو مى‏شود دنيا و ما	بى‏خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نو نو مى‏رسد	مستمرى مى‏نمايد در جسد
آن ز تيرى مستمر شكل آمده ست	چون شرر كش تيز جنبانى به دست‏
شاخ آتش را بجنبانى به ساز	در نظر آتش نمايد بس دراز
اين درازى مدت از تيزى صنع	مى‏نمايد سرعت انگيزى صنع‏
طالب اين سر اگر علامه‏اى است	نك حسام الدين كه سامى نامه‏اى است‏

رسيدن خرگوش به شير و خشم شير بر وى‏
شير اندر آتش و در خشم و شور	ديد كان خرگوش مى‏آيد ز دور
مى‏دود بى‏دهشت و گستاخ او	خشمگين و تند و تيز و ترش رو
كز شكسته آمدن تهمت بود	وز دليرى دفع هر ريبت بود
چون رسيد او پيشتر نزديك صف	بانگ بر زد شيرهاى اى ناخلف‏
من كه گاوان را ز هم بدريده‏ام	من كه گوش پيل نر ماليده‏ام‏
نيم خرگوشى كه باشد كه چنين	امر ما را افكند او بر زمين‏
ترك خواب غفلت خرگوش كن	غره‏ى اين شير اى خر گوش كن‏

عذر گفتن خرگوش‏
گفت خرگوش الامان عذريم هست	گر دهد عفو خداونديت دست‏
گفت چه عذر اى قصور ابلهان	اين زمان آيند در پيش شهان‏
مرغ بى‏وقتى سرت بايد بريد	عذر احمق را نمى شايد شنيد
عذر احمق بدتر از جرمش بود	عذر نادان زهر هر دانش بود
عذرت اى خرگوش از دانش تهى	من چه خرگوشم كه در گوشم نهى‏
گفت اى شه ناكسى را كس شمار	عذر استم ديده‏اى را گوش دار
خاص از بهر زكات جاه خود	گمرهى را تو مران از راه خود
بحر كاو آبى به هر جو مى‏دهد	هر خسى را بر سر و رو مى‏نهد
كم نخواهد گشت دريا زين كرم	از كرم دريا نگردد بيش و كم‏
گفت دارم من كرم بر جاى او	جامه‏ى هر كس برم بالاى او
گفت بشنو گر نباشم جاى لطف	سر نهادم پيش اژدرهاى عنف‏
من به وقت چاشت در راه آمدم	با رفيق خود سوى شاه آمدم‏
با من از بهر تو خرگوشى دگر	جفت و همره كرده بودند آن نفر
شيرى اندر راه قصد بنده كرد	قصد هر دو همره آينده كرد
گفتمش ما بنده‏ى شاهنشه‏ايم	خواجه‏تاشان كه آن درگه‏ايم‏
گفت شاهنشه كه باشد شرم دار	پيش من تو ياد هر ناكس ميار
هم ترا و هم شهت را بر درم	گر تو با يارت بگرديد از درم‏
گفتمش بگذار تا بار دگر	روى شه بينم برم از تو خبر
گفت همره را گرو نه پيش من	ور نه قربانى تو اندر كيش من‏
لابه كرديمش بسى سودى نكرد	يار من بستد مرا بگذاشت فرد
يارم از زفتى دو چندان بد كه من	هم به لطف و هم به خوبى هم به تن‏
بعد از اين ز آن شير اين ره بسته شد	رشته‏ى ايمان ما بگسسته شد
از وظيفه بعد از اين اوميد بر	حق همى‏گويم ترا و الحق مر
گر وظيفه بايدت ره پاك كن	هين بيا و دفع آن بى‏باك كن‏

جواب گفتن شير خرگوش را و روان شدن با او
گفت بسم اللَّه بيا تا او كجاست	پيش در شو گر همى‏گويى تو راست‏
تا سزاى او و صد چون او دهم	ور دروغ است اين سزاى تو دهم‏
اندر آمد چون قلاووزى به پيش	تا برد او را به سوى دام خويش‏
سوى چاهى كاو نشانش كرده بود	چاه مغ را دام جانش كرده بود
مى‏شدند اين هر دو تا نزديك چاه	اينت خرگوشى چو آبى زير كاه‏
آب كاهى را به هامون مى‏برد	آب كوهى را عجب چون مى‏برد
دام مكر او كمند شير بود	طرفه خرگوشى كه شيرى مى‏ربود
موسيى فرعون را با رود نيل	مى‏كشد با لشكر و جمع ثقيل‏
پشه‏اى نمرود را با نيم پر	مى‏شكافد بى‏محابا درز سر
حال آن كاو قول دشمن را شنود	بين جزاى آن كه شد يار حسود
حال فرعونى كه هامان را شنود	حال نمرودى كه شيطان را شنود
دشمن ار چه دوستانه گويدت	دام دان گر چه ز دانه گويدت‏
گر ترا قندى دهد آن زهر دان	گر به تن لطفى كند آن قهر دان‏
چون قضا آيد نبينى غير پوست	دشمنان را باز نشناسى ز دوست‏
چون چنين شد ابتهال آغاز كن	ناله و تسبيح و روزه ساز كن‏
ناله مى‏كن كاى تو علام الغيوب	زير سنگ مكر بد ما را مكوب‏
گر سگى كرديم اى شير آفرين	شير را مگمار بر ما زين كمين‏
آب خوش را صورت آتش مده	اندر آتش صورت آبى منه‏
از شراب قهر چون مستى دهى	نيستها را صورت هستى دهى‏
چيست مستى بند چشم از ديد چشم	تا نمايد سنگ گوهر پشم يشم‏
چيست مستى حسها مبدل شدن	چوب گز اندر نظر صندل شدن‏

قصه‏ى هدهد و سليمان در بيان آن كه چون قضا آيد چشمهاى روشن بسته شود
چون سليمان را سراپرده زدند	جمله مرغانش به خدمت آمدند
هم زبان و محرم خود يافتند	پيش او يك يك به جان بشتافتند
جمله مرغان ترك كرده جيك جيك	با سليمان گشته افصح من اخيك‏
هم زبانى خويشى و پيوندى است	مرد با نامحرمان چون بندى است‏
اى بسا هندو و ترك هم زبان	اى بسا دو ترك چون بيگانگان‏
پس زبان محرمى خود ديگر است	هم دلى از هم زبانى بهتر است‏
غير نطق و غير ايما و سجل	صد هزاران ترجمان خيزد ز دل‏
جمله مرغان هر يكى اسرار خود	از هنر وز دانش و از كار خود
با سليمان يك به يك وامى‏نمود	از براى عرضه خود را مى‏ستود
از تكبر نى و از هستى خويش	بهر آن تا ره دهد او را به پيش‏
چون ببايد برده‏اى را خواجه‏اى	عرضه دارد از هنر ديباجه‏اى‏
چون كه دارد از خريداريش ننگ	خود كند بيمار و كر و شل و لنگ‏
نوبت هدهد رسيد و پيشه‏اش	و آن بيان صنعت و انديشه‏اش‏
گفت اى شه يك هنر كان كهتر است	باز گويم گفت كوته بهتر است‏
گفت بر گو تا كدام است آن هنر	گفت من آن گه كه باشم اوج بر
بنگرم از اوج با چشم يقين	من ببينم آب در قعر زمين‏
تا كجايست و چه عمق استش چه رنگ	از چه مى‏جوشد ز خاكى يا ز سنگ‏
اى سليمان بهر لشكرگاه را	در سفر مى‏دار اين آگاه را
پس سليمان گفت اى نيكو رفيق	در بيابانهاى بى‏آب عميق‏

طعنه‏ى زاغ در دعوى هدهد
زاغ چون بشنود آمد از حسد	با سليمان گفت كاو كژ گفت و بد
از ادب نبود به پيش شه مقال	خاصه خود لاف دروغين و محال‏
گر مر او را اين نظر بودى مدام	چون نديدى زير مشتى خاك دام‏
چون گرفتار آمدى در دام او	چون قفس اندر شدى ناكام او
پس سليمان گفت اى هدهد رواست	كز تو در اول قدح اين درد خاست‏
چون نمايى مستى اى خورده تو دوغ	پيش من لافى زنى آن گه دروغ‏

جواب گفتن هدهد طعنه‏ى زاغ را
گفت اى شه بر من عور گداى	قول دشمن مشنو از بهر خداى‏
گر به بطلان است دعوى كردنم	من نهادم سر ببر اين گردنم‏
زاغ كاو حكم قضا را منكر است	گر هزاران عقل دارد كافر است‏
در تو تا كافى بود از كافران	جاى گند و شهوتى چون كاف ران‏
من ببينم دام را اندر هوا	گر نپوشد چشم عقلم را قضا
چون قضا آيد شود دانش به خواب	مه سيه گردد بگيرد آفتاب‏
از قضا اين تعبيه كى نادر است	از قضا دان كاو قضا را منكر است‏

قصه‏ى آدم عليه السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صريح نهى و ترك تاويل‏
بو البشر كاو علم الاسما بگ است	صد هزاران علمش اندر هر رگ است‏
اسم هر چيزى چنان كان چيز هست	تا به پايان جان او را داد دست‏
هر لقب كاو داد آن مبدل نشد	آن كه چستش خواند او كاهل نشد
هر كه آخر مومن است اول بديد	هر كه آخر كافر او را شد پديد
اسم هر چيزى تو از دانا شنو	سر رمز علم الاسما شنو
اسم هر چيزى بر ما ظاهرش	اسم هر چيزى بر خالق سرش‏
نزد موسى نام چوبش بد عصا	نزد خالق بود نامش اژدها
بد عمر را نام اينجا بت پرست	ليك مومن بود نامش در الست‏
آن كه بد نزديك ما نامش منى	پيش حق اين نقش بد كه با منى‏
صورتى بود اين منى اندر عدم	پيش حق موجود نه بيش و نه كم‏
حاصل آن آمد حقيقت نام ما	پيش حضرت كان بود انجام ما
مرد را بر عاقبت نامى نهد	نه بر آن كاو عاريت نامى نهد
چشم آدم چون به نور پاك ديد	جان و سر نامها گشتش پديد
چون ملك انوار حق در وى بيافت	در سجود افتاد و در خدمت شتافت‏
مدح اين آدم كه نامش مى‏برم	قاصرم گر تا قيامت بشمرم‏
اين همه دانست و چون آمد قضا	دانش يك نهى شد بر وى خطا
كاى عجب نهى از پى تحريم بود	يا به تاويلى بد و توهيم بود
در دلش تاويل چون ترجيح يافت	طبع در حيرت سوى گندم شتافت‏
باغبان را خار چون در پاى رفت	دزد فرصت يافت، كالا برد تفت‏
چون ز حيرت رست باز آمد به راه	ديد برده دزد رخت از كارگاه‏
ربنا إنا ظلمنا گفت و آه	يعنى آمد ظلمت و گم گشت راه‏
پس قضا ابرى بود خورشيد پوش	شير و اژدرها شود زو همچو موش‏
من اگر دامى نبينم گاه حكم	من نه تنها جاهلم در راه حكم‏
اى خنك آن كاو نكو كارى گرفت	زور را بگذاشت او زارى گرفت‏
گر قضا پوشد سيه همچون شبت	هم قضا دستت بگيرد عاقبت‏
گر قضا صد بار قصد جان كند	هم قضا جانت دهد درمان كند
اين قضا صد بار اگر راهت زند	بر فراز چرخ خرگاهت زند
از كرم دان اين كه مى‏ترساندت	تا به ملك ايمنى بنشاندت‏
اين سخن پايان ندارد گشت دير	گوش كن تو قصه‏ى خرگوش و شير

پاى واپس كشيدن خرگوش از شير چون نزديك چاه رسيد
چون كه نزد چاه آمد شير ديد	كز ره آن خرگوش ماند و پا كشيد
گفت پا واپس كشيدى تو چرا	پاى را واپس مكش پيش اندر آ
گفت كو پايم كه دست و پاى رفت	جان من لرزيد و دل از جاى رفت‏
رنگ رويم را نمى‏بينى چو زر	ز اندرون خود مى‏دهد رنگم خبر
حق چو سيما را معرف خوانده است	چشم عارف سوى سيما مانده است‏
رنگ و بو غماز آمد چون جرس	از فرس آگه كند بانگ فرس‏
بانگ هر چيزى رساند زو خبر	تا بدانى بانگ خر از بانگ در
گفت پيغمبر به تمييز كسان	مرء مخفى لدى طى اللسان‏
رنگ رو از حال دل دارد نشان	رحمتم كن مهر من در دل نشان‏
رنگ روى سرخ دارد بانگ شكر	بانگ روى زرد باشد صبر و نكر
در من آمد آن كه دست و پا برد	رنگ رو و قوت و سيما برد
آن كه در هر چه در آيد بشكند	هر درخت از بيخ و بن او بر كند
در من آمد آن كه از وى گشت مات	آدمى و جانور جامد نبات‏
اين خود اجزايند كليات از او	زرد كرده رنگ و فاسد كرده بو
تا جهان گه صابر است و گه شكور	بوستان گه حله پوشد گاه عور
آفتابى كاو بر آيد نارگون	ساعتى ديگر شود او سر نگون‏
اختران تافته بر چار طاق	لحظه لحظه مبتلاى احتراق‏
ماه كاو افزود ز اختر در جمال	شد ز رنج دق او همچون خيال‏
اين زمين با سكون با ادب	اندر آرد زلزله‏ش در لرز تب‏
اى بسا كه زين بلاى مرده‏ريگ	گشته است اندر جهان او خرد و ريگ‏
اين هوا با روح آمد مقترن	چون قضا آيد وبا گشت و عفن‏
آب خوش كاو روح را همشيره شد	در غديرى زرد و تلخ و تيره شد
آتشى كاو باد دارد در بروت	هم يكى بادى بر او خواند يموت‏
حال دريا ز اضطراب و جوش او	فهم كن تبديلهاى هوش او
چرخ سر گردان كه اندر جستجوست	حال او چون حال فرزندان اوست‏
گه حضيض و گه ميانه گاه اوج	اندر او از سعد و نحسى فوج فوج‏
از خود اى جزوى ز كلها مختلط	فهم مى‏كن حالت هر منبسط
چون كه كليات را رنج است و درد	جزو ايشان چون نباشد روى زرد
خاصه جزوى كاو ز اضداد است جمع	ز آب و خاك و آتش و باد است جمع‏
اين عجب نبود كه ميش از گرگ جست	اين عجب كاين ميش دل در گرگ بست‏
زندگانى آشتى ضدهاست	مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست‏
لطف حق اين شير را و گور را	الف داده ست اين دو ضد دور را
چون جهان رنجور و زندانى بود	چه عجب رنجور اگر فانى بود
خواند بر شير او از اين رو پندها	گفت من پس مانده‏ام زين بندها

پرسيدن شير از سبب پاى واپس كشيدن خرگوش‏
شير گفتش تو ز اسباب مرض	اين سبب گو خاص كاين استم غرض‏
گفت آن شير اندر اين چه ساكن است	اندر اين قلعه ز آفات ايمن است‏
قعر چه بگزيد هر كى عاقل است	ز آن كه در خلوت صفاهاى دل است‏
ظلمت چه به كه ظلمتهاى خلق	سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق‏
گفت پيش آ زخمم او را قاهر است	تو ببين كان شير در چه حاضر است‏
گفت من سوزيده‏ام ز آن آتشى	تو مگر اندر بر خويشم كشى‏
تا بپشت تو من اى كان كرم	چشم بگشايم به چه در بنگرم‏

نظر كردن شير در چاه و ديدن عكس خود را و آن خرگوش را
چون كه شير اندر بر خويشش كشيد	در پناه شير تا چه مى‏دويد
چون كه در چه بنگريدند اندر آب	اندر آب از شير و او در تافت تاب‏
شير عكس خويش ديد از آب تفت	شكل شيرى در برش خرگوش زفت‏
چون كه خصم خويش را در آب ديد	مر و را بگذاشت و اندر چه جهيد
در فتاد اندر چهى كاو كنده بود	ز آن كه ظلمش در سرش آينده بود
چاه مظلم گشت ظلم ظالمان	اين چنين گفتند جمله عالمان‏
هر كه ظالمتر چهش با هول‏تر	عدل فرموده ست بدتر را بتر
اى كه تو از ظلم چاهى مى‏كنى	دان كه بهر خويش دامى مى‏كنى‏
گرد خود چون كرم پيله بر متن	بهر خود چه مى‏كنى اندازه كن‏
مر ضعيفان را تو بى‏خصمى مدان	از نبى ذا جاء نصر اللَّه خوان‏
گر تو پيلى خصم تو از تو رميد	نك جزا طيرا ابابيلت رسيد
گر ضعيفى در زمين خواهد امان	غلغل افتد در سپاه آسمان‏
گر بدندانش گزى پر خون كنى	درد دندانت بگيرد چون كنى‏
شير خود را ديد در چه وز غلو	خويش را نشناخت آن دم از عدو
عكس خود را او عدوى خويش ديد	لا جرم بر خويش شمشيرى كشيد
اى بسا ظلمى كه بينى از كسان	خوى تو باشد در ايشان اى فلان‏
اندر ايشان تافته هستى تو	از نفاق و ظلم و بد مستى تو
آن تويى و آن زخم بر خود مى‏زنى	بر خود آن دم تار لعنت مى‏تنى‏
در خود آن بد را نمى‏بينى عيان	ور نه دشمن بوديى خود را به جان‏
حمله بر خود مى‏كنى اى ساده مرد	همچو آن شيرى كه بر خود حمله كرد
چون به قعر خوى خود اندر رسى	پس بدانى كز تو بود آن ناكسى‏
شير را در قعر پيدا شد كه بود	نقش او آن كش دگر كس مى‏نمود
هر كه دندان ضعيفى مى‏كند	كار آن شير غلط بين مى‏كند
اى بديده عكس بد بر روى عم	بد نه عم است آن تويى از خود مرم‏
مومنان آيينه‏ى همديگرند	اين خبر مى‏از پيمبر آورند
پيش چشمت داشتى شيشه‏ى كبود	ز آن سبب عالم كبودت مى‏نمود
گر نه كورى اين كبودى دان ز خويش	خويش را بد گو، مگو كس را تو بيش‏
مومن ار ينظر بنور اللَّه نبود	غيب مومن را برهنه چون نمود
چون كه تو ينظر بنار اللَّه بدى	در بدى از نيكويى غافل شدى‏
اندك اندك آب بر آتش بزن	تا شود نار تو نور اى بو الحزن‏
تو بزن يا ربنا آب طهور	تا شود اين نار عالم جمله نور
آب دريا جمله در فرمان تست	آب و آتش اى خداوند آن تست‏
گر تو خواهى آتش آب خوش شود	ور نخواهى آب هم آتش شود
اين طلب در ما هم از ايجاد تست	رستن از بى‏داد يا رب داد تست‏
بى‏طلب تو اين طلب‏مان داده‏اى	گنج احسان بر همه بگشاده‏اى‏

مژده بردن خرگوش سوى نخجيران كه شير در چاه افتاد
چون كه خرگوش از رهايى شاد گشت	سوى نخجيران دوان شد تا به دشت‏
شير را چون ديد در چه كشته زار	چرخ مى‏زد شادمان تا مرغزار
دست مى‏زد چون رهيد از دست مرگ	سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ‏
شاخ و برگ از حبس خاك آزاد شد	سر بر آورد و حريف باد شد
برگها چون شاخ را بشكافتند	تا به بالاى درخت اشتافتند
با زبان شطاه شكر خدا	مى‏سرايد هر بر و برگى جدا
كه بپرورد اصل ما را ذو العطا	تا درخت استغلظ آمد و استوى‏
جانهاى بسته اندر آب و گل	چون رهند از آب و گلها شاد دل‏
در هواى عشق حق رقصان شوند	همچو قرص بدر بى‏نقصان شوند
جسمشان در رقص و جانها خود مپرس	و آن كه گرد جان از آنها خود مپرس‏
شير را خرگوش در زندان نشاند	ننگ شيرى كاو ز خرگوشى بماند
در چنان ننگى و آن گه اين عجب	فخر دين خواهد كه گويندش لقب‏
اى تو شيرى در تك اين چاه فرد	نفس چون خرگوش خونت ريخت و خورد
نفس خرگوشت به صحرا در چرا	تو به قعر اين چه چون و چرا
سوى نخجيران دويد آن شير گير	كابشروا يا قوم إذ جاء البشير
مژده مژده اى گروه عيش‏ساز	كان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
مژده مژده كان عدوى جانها	كند قهر خالقش دندانها
آن كه از پنجه بسى سرها بكوفت	همچو خس جاروب مرگش هم بروفت‏

جمع شدن نخجيران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را
جمع گشتند آن زمان جمله وحوش	شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش‏
حلقه كردند او چو شمعى در ميان	سجده آوردند و گفتندش كه هان‏
تو فرشته‏ى آسمانى يا پرى	نى تو عزراييل شيران نرى‏
هر چه هستى جان ما قربان تست	دست بردى دست و بازويت درست‏
راند حق اين آب را در جوى تو	آفرين بر دست و بر بازوى تو
باز گو تا چون سگاليدى به مكر	آن عوان را چون بماليدى به مكر
باز گو تا قصه درمانها شود	باز گو تا مرهم جانها شود
باز گو كز ظلم آن استم نما	صد هزاران زخم دارد جان ما
گفت تاييد خدا بود اى مهان	ور نه خرگوشى كه باشد در جهان‏
قوتم بخشيد و دل را نور داد	نور دل مر دست و پا را زور داد
از بر حق مى‏رسد تفضيلها	باز هم از حق رسد تبديلها
حق به دور و نوبت اين تاييد را	مى‏نمايد اهل ظن و ديد را

پند دادن خرگوش نخجيران را كه بدين شاد مشويد
هين به ملك نوبتى شادى مكن	اى تو بسته‏ى نوبت آزادى مكن‏
آن كه ملكش برتر از نوبت تنند	برتر از هفت انجمش نوبت زنند
برتر از نوبت ملوك باقى‏اند	دور دايم روحها با ساقى‏اند
ترك اين شرب ار بگويى يك دو روز	در كنى اندر شراب خلد پوز

تفسير رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر
اى شهان كشتيم ما خصم برون	ماند خصمى زو بتر در اندرون‏
كشتن اين كار عقل و هوش نيست	شير باطن سخره‏ى خرگوش نيست‏
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست	كاو به درياها نگردد كم و كاست‏
هفت دريا را در آشامد هنوز	كم نگردد سوزش آن خلق سوز
سنگها و كافران سنگ دل	اندر آيند اندر او زار و خجل‏
هم نگردد ساكن از چندين غذا	تا ز حق آيد مر او را اين ندا
سير گشتى سير گويد نى هنوز	اينت آتش اينت تابش اينت سوز
عالمى را لقمه كرد و در كشيد	معده‏اش نعره زنان هَلْ مِنْ مزيد
حق قدم بر وى نهد از لا مكان	آن گه او ساكن شود از كن فكان‏
چون كه جزو دوزخ است اين نفس ما	طبع كل دارد هميشه جزوها
اين قدم حق را بود كاو را كشد	غير حق خود كى كمان او كشد
در كمان ننهند الا تير راست	اين كمان را باژگون كژ تيرهاست‏
راست شو چون تير و واره از كمان	كز كمان هر راست بجهد بى‏گمان‏
چون كه واگشتم ز پيكار برون	روى آوردم به پيكار درون‏
قد رجعنا من جهاد الاصغريم	با نبى اندر جهاد اكبريم‏
قوت از حق خواهم و توفيق و لاف	تا به سوزن بر كنم اين كوه قاف‏
سهل شيرى دان كه صفها بشكند	شير آن است آن كه خود را بشكند

آمدن رسول روم تا نزد عمر و ديدن او كرامات عمر را
تا عمر آمد ز قيصر يك رسول	در مدينه از بيابان نغول‏
گفت كو قصر خليفه اى حشم	تا من اسب و رخت را آن جا كشم‏
قوم گفتندش كه او را قصر نيست	مر عمر را قصر، جان روشنى است‏
گر چه از ميرى و را آوازه‏اى است	همچو درويشان مر او را كازه‏اى است‏
اى برادر چون ببينى قصر او	چون كه در چشم دلت رسته ست مو
چشم دل از مو و علت پاك آر	و آن گهان ديدار قصرش چشم دار
هر كه را هست از هوسها جان پاك	زود بيند حضرت و ايوان پاك‏
چون محمد پاك شد زين نار و دود	هر كجا رو كرد وجه اللَّه بود
چون رفيقى وسوسه‏ى بد خواه را	كى بدانى ثم وجه الله را
هر كه را باشد ز سينه فتح باب	او ز هر شهرى ببيند آفتاب‏
حق پديد است از ميان ديگران	همچو ماه اندر ميان اختران‏
دو سر انگشت بر دو چشم نه	هيچ بينى از جهان انصاف ده‏
گر نبينى اين جهان معدوم نيست	عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست‏
تو ز چشم انگشت را بردار هين	و آن گهانى هر چه مى‏خواهى ببين‏
نوح را گفتند امت كو ثواب	گفت او ز آن سوى و استغشوا ثياب‏
رو و سر در جامه‏ها پيچيده‏ايد	لا جرم با ديده و ناديده‏ايد
آدمى ديد است و باقى پوست است	ديد آن است آن كه ديد دوست است‏
چون كه ديد دوست نبود كور به	دوست كاو باقى نباشد دور به‏
چون رسول روم اين الفاظ تر	در سماع آورد شد مشتاق‏تر
ديده را بر جستن عمر گماشت	رخت را و اسب را ضايع گذاشت‏
هر طرف اندر پى آن مرد كار	مى‏شدى پرسان او ديوانه‏وار
كاين چنين مردى بود اندر جهان	وز جهان مانند جان باشد نهان‏
جست او را تاش چون بنده بود	لا جرم جوينده يابنده بود
ديد اعرابى زنى او را دخيل	گفت عمر نك به زير آن نخيل‏
زير خرما بن ز خلقان او جدا	زير سايه خفته بين سايه‏ى خدا

يافتن رسول روم عمر را خفته در زير درخت‏
آمد او آن جا و از دور ايستاد	مر عمر را ديد و در لرز اوفتاد
هيبتى ز آن خفته آمد بر رسول	حالتى خوش كرد بر جانش نزول‏
مهر و هيبت هست ضد همدگر	اين دو ضد را ديد جمع اندر جگر
گفت با خود من شهان را ديده‏ام	پيش سلطانان مه و بگزيده‏ام‏
از شهانم هيبت و ترسى نبود	هيبت اين مرد هوشم را ربود
رفته‏ام در بيشه‏ى شير و پلنگ	روى من ز يشان نگردانيد رنگ‏
بس شده‏ستم در مصاف و كارزار	همچو شير آن دم كه باشد كار زار
بس كه خوردم بس زدم زخم گران	دل قوى تر بوده‏ام از ديگران‏
بى‏سلاح اين مرد خفته بر زمين	من به هفت اندام لرزان چيست اين‏
هيبت حق است اين از خلق نيست	هيبت اين مرد صاحب دلق نيست‏
هر كه ترسيد از حق و تقوى گزيد	ترسد از وى جن و انس و هر كه ديد
اندر اين فكرت به حرمت دست بست	بعد يك ساعت عمر از خواب جست‏

سلام كردن رسول روم بر عمر
كرد خدمت مر عمر را و سلام	گفت پيغمبر سلام آن گه كلام‏
پس عليكش گفت و او را پيش خواند	ايمنش كرد و به پيش خود نشاند
لا تخافوا هست نزل خايفان	هست در خور از براى خايف آن‏
هر كه ترسد مر و را ايمن كنند	مر دل ترسنده را ساكن كنند
آن كه خوفش نيست چون گويى مترس	درس چه دهى نيست او محتاج درس‏
آن دل از جا رفته را دل شاد كرد	خاطر ويرانش را آباد كرد
بعد از آن گفتش سخنهاى دقيق	وز صفات پاك حق نعم الرفيق‏
وز نوازشهاى حق ابدال را	تا بداند او مقام و حال را
حال چون جلوه ست ز آن زيبا عروس	وين مقام آن خلوت آمد با عروس‏
جلوه بيند شاه و غير شاه نيز	وقت خلوت نيست جز شاه عزيز
جلوه كرده خاص و عامان را عروس	خلوت اندر شاه باشد با عروس‏
هست بسيار اهل حال از صوفيان	نادر است اهل مقام اندر ميان‏
از منازلهاى جانش ياد داد	وز سفرهاى روانش ياد داد
وز زمانى كز زمان خالى بده ست	وز مقام قدس كه اجلالى بده ست‏
وز هوايى كاندر او سيمرغ روح	پيش از اين ديده ست پرواز و فتوح‏
هر يكى پروازش از آفاق بيش	وز اميد و نهمت مشتاق بيش‏
چون عمر اغيار رو را يار يافت	جان او را طالب اسرار يافت‏
شيخ كامل بود و طالب مشتهى	مرد چابك بود و مركب درگهى‏
ديد آن مرشد كه او ارشاد داشت	تخم پاك اندر زمين پاك كاشت‏

سؤال كردن رسول روم از عمر
مرد گفتش كاى امير المؤمنين	جان ز بالا چون در آمد در زمين‏
مرغ بى‏اندازه چون شد در قفص	گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‏
بر عدمها كان ندارد چشم و گوش	چون فسون خواند همى‏آيد به جوش‏
از فسون او عدمها زود زود	خوش معلق مى‏زند سوى وجود
باز بر موجود افسونى چو خواند	زو دو اسبه در عدم موجود راند
گفت در گوش گل و خندانش كرد	گفت با سنگ و عقيق كانش كرد
گفت با جسم آيتى تا جان شد او	گفت با خورشيد تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نكته‏ى مخوف	در رخ خورشيد افتد صد كسوف‏
تا به گوش ابر آن گويا چه خواند	كاو چو مشك از ديده‏ى خود اشك راند
تا به گوش خاك حق چه خوانده است	كاو مراقب گشت و خامش مانده است‏
در تردد هر كه او آشفته است	حق به گوش او معما گفته است‏
تا كند محبوسش اندر دو گمان	آن كنم كاو گفت يا خود ضد آن‏
هم ز حق ترجيح يابد يك طرف	ز آن دو يك را بر گزيند ز آن كنف‏
گر نخواهى در تردد هوش جان	كم فشار اين پنبه اندر گوش جان‏
تا كنى فهم آن معماهاش را	تا كنى ادراك رمز و فاش را
پس محل وحى گردد گوش جان	وحى چه بود گفتنى از حس نهان‏
گوش جان و چشم جان جز اين حس است	گوش عقل و گوش ظن زين مفلس است‏
لفظ جبرم عشق را بى‏صبر كرد	و آن كه عاشق نيست حبس جبر كرد
اين معيت با حق است و جبر نيست	اين تجلى مه است اين ابر نيست‏
ور بود اين جبر جبر عامه نيست	جبر آن اماره‏ى خودكامه نيست‏
جبر را ايشان شناسند اى پسر	كه خدا بگشادشان در دل بصر
غيب و آينده بر ايشان گشت فاش	ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش‏
اختيار و جبر ايشان ديگر است	قطره‏ها اندر صدفها گوهر است‏
هست بيرون قطره‏ى خرد و بزرگ	در صدف آن در خرد است و سترگ‏
طبع ناف آهو است آن قوم را	از برون خون و درونشان مشكها
تو مگو كاين مايه بيرون خون بود	چون رود در ناف مشكى چون شود
تو مگو كاين مس برون بد محتقر	در دل اكسير چون گيرد گهر
اختيار و جبر در تو بد خيال	چون در ايشان رفت شد نور جلال‏
نان چو در سفره ست باشد آن جماد	در تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحيل	مستحيلش جان كند از سلسبيل‏
قوت جان است اين اى راست خوان	تا چه باشد قوت آن جان جان‏
گوشت پاره‏ى آدمى با عقل و جان	مى‏شكافد كوه را با بحر و كان‏
زور جان كوه كن شق حجر	زور جان جان در انْشَقَّ القمر
گر گشايد دل سر انبان راز	جان به سوى عرش سازد ترك تاز

اضافت كردن آدم آن زلت را به خويشتن كه رَبَّنا ظَلَمْناو اضافت كردن ابليس گناه خود را به خدا كه بِما أَغْوَيْتَنِي
كرد حق و كرد ما هر دو ببين	كرد ما را هست دان پيداست اين‏
گر نباشد فعل خلق اندر ميان	پس مگو كس را چرا كردى چنان‏
خلق حق افعال ما را موجد است	فعل ما آثار خلق ايزد است‏
ناطقى يا حرف بيند يا غرض	كى شود يك دم محيط دو عرض‏
گر به معنى رفت شد غافل ز حرف	پيش و پس يك دم نبيند هيچ طرف‏
آن زمان كه پيش بينى آن زمان	تو پس خود كى ببينى اين بدان‏
چون محيط حرف و معنى نيست جان	چون بود جان خالق اين هر دوان‏
حق محيط جمله آمد اى پسر	وا ندارد كارش از كار دگر
گفت شيطان كه بِما أغويتني	كرد فعل خود نهان ديو دنى‏
گفت آدم كه ظلمنا نفسنا	او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش كرد	ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش اى آدم نه من	آفريدم در تو آن جرم و محن‏
نه كه تقدير و قضاى من بد آن	چون به وقت عذر كردى آن نهان‏
گفت ترسيدم ادب نگذاشتم	گفت هم من پاس آنت داشتم‏
هر كه آرد حرمت او حرمت برد	هر كه آرد قند لوزينه خورد
طيبات از بهر كه للطيبين	يار را خوش كن برنجان و ببين‏
يك مثال اى دل پى فرقى بيار	تا بدانى جبر را از اختيار
دست كان لرزان بود از ارتعاش	و آن كه دستى را تو لرزانى ز جاش‏
هر دو جنبش آفريده‏ى حق شناس	ليك نتوان كرد اين با آن قياس‏
ز آن پشيمانى كه لرزانيدى‏اش	مرتعش را كى پشيمان ديدى‏اش‏
بحث عقل است اين چه عقل آن حيله‏گر	تا ضعيفى ره برد آن جا مگر
بحث عقلى گر در و مرجان بود	آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامى ديگر است	باده‏ى جان را قوامى ديگر است‏
آن زمان كه بحث عقلى ساز بود	اين عمر با بو الحكم هم راز بود
چون عمر از عقل آمد سوى جان	بو الحكم بو جهل شد در حكم آن‏
سوى حس و سوى عقل او كامل است	گر چه خود نسبت به جان او جاهل است‏
بحث عقل و حس اثر دان يا سبب	بحث جانى يا عجب يا بو العجب‏
ضوء جان آمد نماند اى مستضى	لازم و ملزوم و نافى مقتضى‏
ز آن كه بينايى كه نورش بازغ است	از دليل چون عصا بس فارغ است‏

تفسير وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
بار ديگر ما به قصه آمديم	ما از آن قصه برون خود كى شديم‏
گر به جهل آييم آن زندان اوست	ور به علم آييم آن ايوان اوست‏
ور به خواب آييم مستان وى‏ايم	ور به بيدارى به دستان وى‏ايم‏
ور بگرييم ابر پر زرق وى‏ايم	ور بخنديم آن زمان برق وى‏ايم‏
ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست	ور به صلح و عذر عكس مهر اوست‏
ما كه‏ايم اندر جهان پيچ پيچ	چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ‏

سؤال كردن رسول روم از عمر از سبب ابتلاى ارواح با اين آب و گل اجساد
گفت يا عمر چه حكمت بود و سر	حبس آن صافى در اين جاى كدر
آب صافى در گلى پنهان شده	جان صافى بسته‏ى ابدان شده‏
گفت تو بحثى شگرفى مى‏كنى	معنيى را بند حرفى مى‏كنى‏
حبس كردى معنى آزاد را	بند حرفى كرده اى تو ياد را
از براى فايده اين كرده‏اى	تو كه خود از فايده در پرده‏اى‏
آن كه از وى فايده زاييده شد	چون نبيند آن چه ما را ديده شد
صد هزاران فايده ست و هر يكى	صد هزاران پيش آن يك اندكى‏
آن دم نطقت كه جزو جزوهاست	فايده شد كل كل خالى چراست‏
تو كه جزوى كار تو با فايده ست	پس چرا در طعن كل آرى تو دست‏
گفت را گر فايده نبود مگو	ور بود هل اعتراض و شكر جو
شكر يزدان طوق هر گردن بود	نه جدال و رو ترش كردن بود
گر ترش رو بودن آمد شكر و بس	پس چو سركه شكر گويى نيست كس‏
سركه را گر راه بايد در جگر	گو بشو سركنگبين او از شكر
معنى اندر شعر جز با خبط نيست	چون قلاسنگ است اندر ضبط نيست‏

در معنى آن كه من أراد أن يجلس مع اللَّه فليجلس مع أهل التصوف‏
آن رسول از خود بشد زين يك دو جام	نه رسالت ياد ماندش نه پيام‏
واله اندر قدرت الله شد	آن رسول اينجا رسيد و شاه شد
سيل چون آمد به دريا بحر گشت	دانه چون آمد به مزرع گشت كشت‏
چون تعلق يافت نان با بو البشر	نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هيزم چون فداى نار شد	ذات ظلمانى او انوار شد
سنگ سرمه چون كه شد در ديده‏گان	گشت بينايى شد آن جا ديدبان‏
اى خنك آن مرد كز خود رسته شد	در وجود زنده‏اى پيوسته شد
واى آن زنده كه با مرده نشست	مرده گشت و زندگى از وى بجست‏
چون تو در قرآن حق بگريختى	با روان انبيا آميختى‏
هست قرآن حالهاى انبيا	ماهيان بحر پاك كبريا
ور بخوانى و نه‏اى قرآن پذير	انبيا و اوليا را ديده گير
ور پذيرايى چو بر خوانى قصص	مرغ جانت تنگ آيد در قفص‏
مرغ كاو اندر قفس زندانى است	مى‏نجويد رستن از نادانى است‏
روحهايى كز قفسها رسته‏اند	انبياى رهبر شايسته‏اند
از برون آوازشان آيد ز دين	كه ره رستن ترا اين است اين‏
ما به دين رستيم زين ننگين قفس	جز كه اين ره نيست چاره‏ى اين قفس‏
خويش را رنجور سازى زار زار	تا ترا بيرون كنند از اشتهار
كه اشتهار خلق بند محكم است	در ره اين از بند آهن كى كم است‏

قصه‏ى بازرگان كه طوطى محبوس او او را پيغام داد به طوطيان هندوستان هنگام رفتن به تجارت‏
بود بازرگانی او را طوطيى	در قفس محبوس زيبا طوطيى‏
چون كه بازرگان سفر را ساز كرد	سوى هندستان شدن آغاز كرد
هر غلام و هر كنيزك را ز جود	گفت بهر تو چه آرم گوى زود
هر يكى از وى مرادى خواست كرد	جمله را وعده بداد آن نيك مرد
گفت طوطى را چه خواهى ارمغان	كارمت از خطه‏ى هندوستان‏
گفتش آن طوطى كه آن جا طوطيان	چون ببينى كن ز حال من بيان‏
كان فلان طوطى كه مشتاق شماست	از قضاى آسمان در حبس ماست‏
بر شما كرد او سلام و داد خواست	وز شما چاره و ره ارشاد خواست‏
گفت مى‏شايد كه من در اشتياق	جان دهم اينجا بميرم در فراق‏
اين روا باشد كه من در بند سخت	گه شما بر سبزه گاهى بر درخت‏
اين چنين باشد وفاى دوستان	من در اين حبس و شما در بوستان‏
ياد آريد اى مهان زين مرغ زار	يك صبوحى در ميان مرغزار
ياد ياران يار را ميمون بود	خاصه كان ليلى و اين مجنون بود
اى حريفان بت موزون خود	من قدحها مى‏خورم پر خون خود
يك قدح مى نوش كن بر ياد من	گر همى‏خواهى كه بدهى داد من‏
يا به ياد اين فتاده‏ى خاك بيز	چون كه خوردى جرعه اى بر خاك ريز
اى عجب آن عهد و آن سوگند كو	وعده‏هاى آن لب چون قند كو
گر فراق بنده از بنده از بد بندگى است	چون تو با بد بد كنى پس فرق چيست‏
اى بدى كه تو كنى در خشم و جنگ	با طرب تر از سماع و بانگ چنگ‏
اى جفاى تو ز دولت خوبتر	و انتقام تو ز جان محبوبتر
نار تو اين است نورت چون بود	ماتم اين تا خود كه سورت چون بود
از حلاوتها كه دارد جور تو	وز لطافت كس نيابد غور تو
نالم و ترسم كه او باور كند	وز كرم آن جور را كمتر كند
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد	بو العجب من عاشق اين هر دو ضد
و الله ار زين خار در بستان شوم	همچو بلبل زين سبب نالان شوم‏
اين عجب بلبل كه بگشايد دهان	تا خورد او خار را با گلستان‏
اين چه بلبل اين نهنگ آتشى است	جمله ناخوشها ز عشق او را خوشى است‏
عاشق كل است و خود كل است او	عاشق خويش است و عشق خويش جو


صفت اجنحه‏ى طيور عقول الهى‏
قصه‏ى طوطى جان زين سان بود	كو كسى كو محرم مرغان بود
كو يكى مرغى ضعيفى بى‏گناه	و اندرون او سليمان با سپاه‏
چون بنالد زار بى‏شكر و گله	افتد اندر هفت گردون غلغله‏
هر دمش صد نامه صد پيك از خدا	يا ربى زو شصت لبيك از خدا
زلت او به ز طاعت نزد حق	پيش كفرش جمله ايمانها خلق‏
هر دمى او را يكى معراج خاص	بر سر تاجش نهد صد تاج خاص‏
صورتش بر خاك و جان بر لامكان	لامكانى فوق وهم سالكان‏
لامكانى نه كه در فهم آيدت	هر دمى در وى خيالى زايدت‏
بل مكان و لامكان در حكم او	همچو در حكم بهشتى چارجو
شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب	دم مزن و الله اعلم بالصواب‏
باز مى‏گرديم ما اى دوستان	سوى مرغ و تاجر و هندوستان‏
مرد بازرگان پذيرفت اين پيام	كاو رساند سوى جنس از وى سلام‏

ديدن خواجه طوطيان هندوستان را در دشت و پيغام رسانيدن از آن طوطى‏
چون كه تا اقصاى هندوستان رسيد	در بيابان طوطى چندى بديد
مركب استانيد پس آواز داد	آن سلام و آن امانت باز داد
طوطيى ز آن طوطيان لرزيد بس	اوفتاد و مرد و بگسستش نفس‏
شد پشيمان خواجه از گفت خبر	گفت رفتم در هلاك جانور
اين مگر خويش است با آن طوطيك	اين مگر دو جسم بود و روح يك‏
اين چرا كردم چرا دادم پيام	سوختم بى‏چاره را زين گفت خام‏
اين زبان چون سنگ و هم آهن‏وش است	و آن چه بجهد از زبان چون آتش است‏
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف	گه ز روى نقل و گاه از روى لاف‏
ز آن كه تاريك است و هر سو پنبه زار	در ميان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومى كه چشمان دوختند	ز آن سخنها عالمى را سوختند
عالمى را يك سخن ويران كند	روبهان مرده را شيران كند
جانها در اصل خود عيسى دمند	يك زمان زخمند و گاهى مرهمند
گر حجاب از جانها برخاستى	گفت هر جانى مسيح آساستى‏
گر سخن خواهى كه گويى چون شكر	صبر كن از حرص و اين حلوا مخور
صبر باشد مشتهاى زيركان	هست حلوا آرزوى كودكان‏
هر كه صبر آورد گردون بر رود	هر كه حلوا خورد واپس‏تر رود

تفسير قول فريد الدين عطار قدس اللَّه روحه:
تو صاحب نفسى اى غافل ميان خاك خون مى‏خور	كه صاحب دل اگر زهرى خورد آن انگبين باشد
صاحب دل را ندارد آن زيان	گر خورد او زهر قاتل را عيان‏
ز آن كه صحت يافت و از پرهيز رست	طالب مسكين ميان تب در است‏
گفت پيغمبر كه اى مرد جرى	هان مكن با هيچ مطلوبى مرى‏
در تو نمرودى است آتش در مرو	رفت خواهى اول ابراهيم شو
چون نه‏اى سباح و نه درياييى	در ميفكن خويش از خود راييى‏
او ز آتش ورد احمر آورد	از زيانها سود بر سر آورد
كاملى گر خاك گيرد زر شود	ناقص ار زر برد خاكستر شود
چون قبول حق بود آن مرد راست	دست او در كارها دست خداست‏
دست ناقص دست شيطان است و ديو	ز آن كه اندر دام تكليف است و ريو
جهل آيد پيش او دانش شود	جهل شد علمى كه در ناقص رود
هر چه گيرد علتى علت شود	كفر گيرد كاملى ملت شود
اى مرى كرده پياده با سوار	سر نخواهى برد اكنون پاى دار

تعظيم ساحران مر موسى را عليه السلام كه چه فرمايى اول تو اندازى عصا يا ما
ساحران در عهد فرعون لعين	چون مرى كردند با موسى به كين‏
ليك موسى را مقدم داشتند	ساحران او را مكرم داشتند
ز آن كه گفتندش كه فرمان آن تست	گر تو مى‏خواهى عصا بفكن نخست‏
گفت نى اول شما اى ساحران	افكنيد آن مكرها را در ميان‏
اين قدر تعظيم دينشان را خريد	كز مرى آن دست و پاهاشان بريد
ساحران چون حق او بشناختند	دست و پا در جرم آن درباختند
لقمه و نكته ست كامل را حلال	تو نه‏اى كامل مخور مى‏باش لال‏
چون تو گوشى او زبان نى جنس تو	گوشها را حق بفرمود أَنْصِتُوا
كودك اول چون بزايد شير نوش	مدتى خامش بود او جمله گوش‏
مدتى مى‏بايدش لب دوختن	از سخن تا او سخن آموختن‏
ور نباشد گوش و تى‏تى مى‏كند	خويشتن را گنگ گيتى مى‏كند
كر اصلى كش نبود آغاز گوش	لال باشد كى كند در نطق جوش‏
ز آن كه اول سمع بايد نطق را	سوى منطق از ره سمع اندر آ
ادخلوا الأبيات من أبوابها	و اطلبوا الأغراض في أسبابها
نطق كان موقوف راه سمع نيست	جز كه نطق خالق بى‏طمع نيست‏
مبدع است او تابع استاد نى	مسند جمله و را اسناد نى‏
باقيان هم در حرف هم در مقال	تابع استاد و محتاج مثال‏
زين سخن گر نيستى بيگانه‏اى	دلق و اشكى گير در ويرانه‏اى‏
ز آن كه آدم ز آن عتاب از اشك رست	اشك تر باشد دم توبه پرست‏
بهر گريه آمد آدم بر زمين	تا بود گريان و نالان و حزين‏
آدم از فردوس و از بالاى هفت	پاى ماچان از براى عذر رفت‏
گر ز پشت آدمى وز صلب او	در طلب مى‏باش هم در طلب او
ز آتش دل و آب ديده نقل ساز	بوستان از ابر و خورشيد است باز
تو چه دانى قدر آب ديده‏گان	عاشق نانى تو چون ناديدگان‏
گر تو اين انبان ز نان خالى كنى	پر ز گوهرهاى اجلالى كنى‏
طفل جان از شير شيطان باز كن	بعد از آنش با ملك انباز كن‏
تا تو تاريك و ملول و تيره‏اى	دان كه با ديو لعين همشيره‏اى‏
لقمه‏اى كان نور افزود و كمال	آن بود آورده از كسب حلال‏
روغنى كايد چراغ ما كشد	آب خوانش چون چراغى را كشد
علم و حكمت زايد از لقمه‏ى حلال	عشق و رقت آيد از لقمه‏ى حلال‏
چون ز لقمه تو حسد بينى و دام	جهل و غفلت زايد آن را دان حرام‏
هيچ گندم كارى و جو بر دهد	ديده‏اى اسبى كه كره‏ى خر دهد
لقمه تخم است و برش انديشه‏ها	لقمه بحر و گوهرش انديشه‏ها
زايد از لقمه‏ى حلال اندر دهان	ميل خدمت عزم رفتن آن جهان‏

باز گفتن بازرگان با طوطى آن چه ديد از طوطيان هندوستان‏
كرد بازرگان تجارت را تمام	باز آمد سوى منزل دوست كام‏
هر غلامى را بياورد ارمغان	هر كنيزك را ببخشيد او نشان‏
گفت طوطى ارمغان بنده كو	آن چه ديدى و آن چه گفتى باز گو
گفت نى من خود پشيمانم از آن	دست خود خايان و انگشتان گزان‏
من چرا پيغام خامى از گزاف	بردم از بى‏دانشى و از نشاف‏
گفت اى خواجه پشيمانى ز چيست	چيست آن كاين خشم و غم را مقتضى است‏
گفت گفتم آن شكايتهاى تو	با گروهى طوطيان همتاى تو
آن يكى طوطى ز دردت بوى برد	زهره‏اش بدريد و لرزيد و بمرد
من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود	ليك چون گفتم پشيمانى چه سود
نكته اى كان جست ناگه از زبان	همچو تيرى دان كه جست آن از كمان‏
وانگردد از ره آن تير اى پسر	بند بايد كرد سيلى را ز سر
چون گذشت از سر جهانى را گرفت	گر جهان ويران كند نبود شگفت‏
فعل را در غيب اثرها زادنى است	و آن مواليدش به حكم خلق نيست‏
بى‏شريكى جمله مخلوق خداست	آن مواليد ار چه نسبتشان به ماست‏
زيد پرانيد تيرى سوى عمر	عمر را بگرفت تيرش همچو نمر
مدت سالى همى‏زاييد درد	دردها را آفريند حق نه مرد
زيد رامى آن دم ار مرد از وجل	دردها مى‏زايد آن جا تا اجل‏
ز آن مواليد وجع چون مرد او	زيد را ز اول سبب قتال گو
آن وجعها را بدو منسوب دار	گر چه هست آن جمله صنع كردگار
همچنين كشت و دم و دام و جماع	آن مواليد است حق را مستطاع‏
اوليا را هست قدرت از اله	تير جسته باز آرندش ز راه‏
بسته درهاى مواليد از سبب	چون پشيمان شد ولى ز آن دست رب‏
گفته ناگفته كند از فتح باب	تا از آن نه سيخ سوزد نه كباب‏
از همه دلها كه آن نكته شنيد	آن سخن را كرد محو و ناپديد
گرت برهان بايد و حجت مها	باز خوان مِنْ آيَةٍ أَوْ ننسها
آيت أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي بخوان	قدرت نسيان نهادنشان بدان‏
چون به تذكير و به نسيان قادراند	بر همه دلهاى خلقان قاهراند
چون به نسيان بست او راه نظر	كار نتوان كرد ور باشد هنر
خلتم سخريه اهل السمو	از نبى خوانيد تا أنسوكم‏
صاحب ده پادشاه جسمهاست	صاحب دل شاه دلهاى شماست‏
فرع ديد آمد عمل بى‏هيچ شك	پس نباشد مردم الا مردمك‏
من تمام اين نيارم گفت از آن	منع مى‏آيد ز صاحب مركزان‏
چون فراموشى خلق و يادشان	با وى است و او رسد فريادشان‏
صد هزاران نيك و بد را آن بهى	مى‏كند هر شب ز دلهاشان تهى‏
روز دلها را از آن پر مى‏كند	آن صدفها را پر از در مى‏كند
آن همه انديشه‏ى پيشانها	مى‏شناسند از هدايت جانها
پيشه و فرهنگ تو آيد به تو	تا در اسباب بگشايد به تو
پيشه‏ى زرگر به آهنگر نشد	خوى اين خوش خوبه آن منكر نشد
پيشه‏ها و خلقها همچون جهيز	سوى خصم آيند روز رستخيز
پيشه‏ها و خلقها از بعد خواب	واپس آيد هم به خصم خود شتاب‏
پيشه‏ها و انديشه‏ها در وقت صبح	هم بدانجا شد كه بود آن حسن و قبح‏
چون كبوترهاى پيك از شهرها	سوى شهر خويش آرد بهرها

شنيدن آن طوطى حركت آن طوطيان و مردن آن طوطى در قفس و نوحه‏ى خواجه بر وى‏
چون شنيد آن مرغ كان طوطى چه كرد	پس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون ديدش فتاده همچنين	بر جهيد و زد كله را بر زمين‏
چون بدين رنگ و بدين حالش بديد	خواجه بر جست و گريبان را دريد
گفت اى طوطى خوب خوش حنين	اين چه بودت اين چرا گشتى چنين‏
اى دريغا مرغ خوش آواز من	اى دريغا هم دم و هم راز من‏
اى دريغا مرغ خوش الحان من	راح روح و روضه و ريحان من‏
گر سليمان را چنين مرغى بدى	كى خود او مشغول آن مرغان شدى‏
اى دريغا مرغ كارزان يافتم	زود روى از روى او بر تافتم‏
اى زبان تو بس زيانى بر ورى	چون تويى گويا چه گويم من ترا
اى زبان هم آتش و هم خرمنى	چند اين آتش در اين خرمن زنى‏
در نهان جان از تو افغان مى‏كند	گر چه هر چه گويى‏اش آن مى‏كند
اى زبان هم گنج بى‏پايان تويى	اى زبان هم رنج بى‏درمان تويى‏
هم صفير و خدعه‏ى مرغان تويى	هم انيس وحشت هجران تويى‏
چند امانم مى‏دهى اى بى‏امان	اى تو زه كرده به كين من كمان‏
نك بپرانيده اى مرغ مرا	در چراگاه ستم كم كن چرا
يا جواب من بگو يا داد ده	يا مرا ز اسباب شادى ياد ده‏
اى دريغا نور ظلمت سوز من	اى دريغا صبح روز افروز من‏
اى دريغا مرغ خوش پرواز من	ز انتها پريده تا آغاز من‏
عاشق رنج است نادان تا ابد	خيز لا أُقْسِمُ بخوان تا فِي كبد
از كبد فارغ بدم با روى تو	وز زبد صافى بدم در جوى تو
اين دريغاها خيال ديدن است	وز وجود نقد خود ببريدن است‏
غيرت حق بود و با حق چاره نيست	كو دلى كز حكم حق صد پاره نيست‏
غيرت آن باشد كه او غير همه ست	آن كه افزون از بيان و دمدمه ست‏
اى دريغا اشك من دريا بدى	تا نثار دل بر زيبا بدى‏
طوطى من مرغ زيركسار من	ترجمان فكرت و اسرار من‏
هر چه روزى داد و ناداد آيدم	او ز اول گفته تا ياد آيدم‏
طوطيى كايد ز وحى آواز او	پيش از آغاز وجود آغاز او
اندرون تست آن طوطى نهان	عكس او را ديده تو بر اين و آن‏
مى‏برد شاديت را تو شاد از او	مى‏پذيرى ظلم را چون داد از او
اى كه جان را بهر تن مى‏سوختى	سوختى جان را و تن افروختى‏
سوختم من سوخته خواهد كسى	تا ز من آتش زند اندر خسى‏
سوخته چون قابل آتش بود	سوخته بستان كه آتش كش بود
اى دريغا اى دريغا اى دريغ	كانچنان ماهى نهان شد زير ميغ‏
چون زنم دم كاتش دل تيز شد	شير هجر آشفته و خون ريز شد
آن كه او هوشيار خود تند است و مست	چون بود چون او قدح گيرد به دست‏
شير مستى كز صفت بيرون بود	از بسيط مرغزار افزون بود
قافيه انديشم و دل دار من	گويدم منديش جز ديدار من‏
خوش نشين اى قافيه انديش من	قافيه‏ى دولت تويى در پيش من‏
حرف چه بود تا تو انديشى از آن	حرف چه بود خار ديوار رزان‏
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم	تا كه بى‏اين هر سه با تو دم زنم‏
آن دمى كز آدمش كردم نهان	با تو گويم اى تو اسرار جهان‏
آن دمى را كه نگفتم با خليل	و آن غمى را كه نداند جبرئيل‏
آن دمى كز وى مسيحا دم نزد	حق ز غيرت نيز بى‏ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفى	من نه اثباتم منم بى‏ذات و نفى‏
من كسى در ناكسى دريافتم	پس كسى در ناكسى دربافتم‏
جمله شاهان بنده‏ى بنده‏ى خودند	جمله خلقان مرده‏ى مرده‏ى خودند
جمله شاهان پست، پست خويش را	جمله خلقان مست، مست خويش را
مى‏شود صياد، مرغان را شكار	تا كند ناگاه ايشان را شكار
بى‏دلان را دلبران جسته به جان	جمله معشوقان شكار عاشقان‏
هر كه عاشق ديدى‏اش معشوق دان	كو به نسبت هست هم اين و هم آن‏
تشنگان گر آب جويند از جهان	آب جويد هم به عالم تشنگان‏
چون كه عاشق اوست تو خاموش باش	او چو گوشت مى‏كشد تو گوش باش‏
بند كن چون سيل سيلانى كند	ور نه رسوايى و ويرانى كند
من چه غم دارم كه ويرانى بود	زير ويران گنج سلطانى بود
غرق حق خواهد كه باشد غرق‏تر	همچو موج بحر جان زير و زبر
زير دريا خوشتر آيد يا زبر	تير او دل كش تر آيد يا سپر
پاره كرده‏ى وسوسه باشى دلا	گر طرب را باز دانى از بلا
گر مرادت را مذاق شكر است	بى‏مرادى نه مراد دل بر است‏
هر ستاره‏ش خونبهاى صد هلال	خون عالم ريختن او را حلال‏
ما بها و خونبها را يافتيم	جانب جان باختن بشتافتيم‏
اى حيات عاشقان در مردگى	دل نيابى جز كه در دل بردگى‏
من دلش جسته به صد ناز و دلال	او بهانه كرده با من از ملال‏
گفتم آخر غرق تست اين عقل و جان	گفت رو رو بر من اين افسون مخوان‏
من ندانم آن چه انديشيده‏اى	اى دو ديده دوست را چون ديده‏اى‏
اى گران جان خوار ديده ستى و را	ز آن كه بس ارزان خريده ستى و را
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد	گوهرى طفلى به قرصى نان دهد
غرق عشقى‏ام كه غرق است اندر اين	عشقهاى اولين و آخرين‏
مجملش گفتم نكردم ز آن بيان	ور نه هم افهام سوزد هم زبان‏
من چو لب گويم لب دريا بود	من چو لا گويم مراد الا بود
من ز شيرينى نشستم رو ترش	من ز بسيارى گفتارم خمش‏
تا كه شيرينى ما از دو جهان	در حجاب رو ترش باشد نهان‏
تا كه در هر گوش نايد اين سخن	يك همى‏گويم ز صد سر لدن‏

تفسير قول حكيم:
به هرچ از راه وامانى چه كفر آن حرف و چه ايمان	به هرچ از دوست دور افتى چه زشت آن نقش و چه زيبا
در معنى قوله عليه السلام إن سعدا لغيور و أنا أغير من سعد و اللَّه أغير مني و من غيرته حرم الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ
جمله عالم ز آن غيور آمد كه حق	برد در غيرت بر اين عالم سبق‏
او چو جان است و جهان چون كالبد	كالبد از جان پذيرد نيك و بد
هر كه محراب نمازش گشت عين	سوى ايمان رفتنش مى‏دان تو شين‏
هر كه شد مر شاه را او جامه‏دار	هست خسران بهر شاهش اتجار
هر كه با سلطان شود او همنشين	بر درش بودن بود حيف و غبين‏
دست‏بوسش چون رسيد از پادشاه	گر گزيند بوس پا باشد گناه‏
گر چه سر بر پا نهادن خدمت است	پيش آن خدمت خطا و زلت است‏
شاه را غيرت بود بر هر كه او	بو گزيند بعد از آن كه ديد رو
غيرت حق بر مثل گندم بود	كاه خرمن غيرت مردم بود
اصل غيرتها بدانيد از اله	آن خلقان فرع حق بى‏اشتباه‏
شرح اين بگذارم و گيرم گله	از جفاى آن نگار ده دله‏
نالم ايرا ناله‏ها خوش آيدش	از دو عالم ناله و غم بايدش‏
چون ننالم تلخ از دستان او	چون نيم در حلقه‏ى مستان او
چون نباشم همچو شب بى‏روز او	بى‏وصال روى روز افروز او
ناخوش او خوش بود در جان من	جان فداى يار دل رنجان من‏
عاشقم بر رنج خويش و درد خويش	بهر خشنودى شاه فرد خويش‏
خاك غم را سرمه سازم بهر چشم	تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم‏
اشك كان از بهر او بارند خلق	گوهر است و اشك پندارند خلق‏
من ز جان جان شكايت مى‏كنم	من نيم شاكى روايت مى‏كنم‏
دل همى‏گويد كز او رنجيده‏ام	وز نفاق سست مى‏خنديده‏ام‏
راستى كن اى تو فخر راستان	اى تو صدر و من درت را آستان‏
آستان و صدر در معنى كجاست	ما و من كو آن طرف كان يار ماست‏
اى رهيده جان تو از ما و من	اى لطيفه‏ى روح اندر مرد و زن‏
مرد و زن چون يك شود آن يك تويى	چون كه يك جا محو شد آنك تويى‏
اين من و ما بهر آن بر ساختى	تا تو با خود نرد خدمت باختى‏
تا من و توها همه يك جان شوند	عاقبت مستغرق جانان شوند
اين همه هست و بيا اى امر كن	اى منزه از بيان و از سخن‏
جسم جسمانه تواند ديدنت	در خيال آرد غم و خنديدنت‏
دل كه او بسته‏ى غم و خنديدن است	تو مگو كاو لايق آن ديدن است‏
آن كه او بسته‏ى غم و خنده بود	او بدين دو عاريت زنده بود
باغ سبز عشق كاو بى‏منتهاست	جز غم و شادى در او بس ميوه‏هاست‏
عاشقى زين هر دو حالت برتر است	بى‏بهار و بى‏خزان سبز و تر است‏
ده زكات روى خوب اى خوب رو	شرح جان شرحه شرحه باز گو
كز كرشم غمزه‏ى غمازه‏اى	بر دلم بنهاد داغى تازه‏اى‏
من حلالش كردم از خونم بريخت	من همى‏گفتم حلال او مى‏گريخت‏
چون گريزانى ز ناله‏ى خاكيان	غم چه ريزى بر دل غمناكيان‏
اى كه هر صبحى كه از مشرق بتافت	همچو چشمه‏ى مشرقت در جوش يافت‏
چون بهانه دادى اين شيدات را	اى بهانه شكر لبهات را
اى جهان كهنه را تو جان نو	از تن بى‏جان و دل افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا	شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
از غم و شادى نباشد جوش ما	با خيال و وهم نبود هوش ما
حالتى ديگر بود كان نادر است	تو مشو منكر كه حق بس قادر است‏
تو قياس از حالت انسان مكن	منزل اندر جور و در احسان مكن‏
جور و احسان رنج و شادى حادث است	حادثان ميرند و حقشان وارث است‏
صبح شد اى صبح را پشت و پناه	عذر مخدومى حسام الدين بخواه‏
عذر خواه عقل كل و جان تويى	جان جان و تابش مرجان تويى‏
تافت نور صبح و ما از نور تو	در صبوحى با مى منصور تو
داده‏ى تو چون چنين دارد مرا	باده كه بود كاو طرب آرد مرا
باده در جوشش گداى جوش ماست	چرخ در گردش گداى هوش ماست‏
باده از ما مست شد نى ما از او	قالب از ما هست شد نى ما از او
ما چو زنبوريم و قالبها چو موم	خانه خانه كرده قالب را چو موم‏

رجوع به حكايت خواجه‏ى تاجر
بس دراز است اين حديث خواجه گو	تا چه شد احوال آن مرد نكو
خواجه اندر آتش و درد و حنين	صد پراكنده همى‏گفت اين چنين‏
گه تناقض گاه ناز و گه نياز	گاه سوداى حقيقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جانى مى‏كند	دست را در هر گياهى مى‏زند
تا كدامش دست گيرد در خطر	دست و پايى مى‏زند از بيم سر
دوست دارد يار اين آشفتگى	كوشش بى‏هوده به از خفتگى‏
آن كه او شاه است او بى‏كار نيست	ناله از وى طرفه كاو بيمار نيست‏
بهر اين فرمود رحمان اى پسر	 كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ اى پسر
اندر اين ره مى‏تراش و مى‏خراش	تا دم آخر دمى فارغ مباش‏
تا دم آخر دمى آخر بود	كه عنايت با تو صاحب سر بود
هر چه مى‏كوشند اگر مرد و زن است	گوش و چشم شاه جان بر روزن است‏

برون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پريدن طوطى مرده‏
بعد از آنش از قفس بيرون فگند	طوطيك پريد تا شاخ بلند
طوطى مرده چنان پرواز كرد	كافتاب از چرخ تركى تاز كرد
خواجه حيران گشت اندر كار مرغ	بى‏خبر ناگه بديد اسرار مرغ‏
روى بالا كرد و گفت اى عندليب	از بيان حال خودمان ده نصيب‏
او چه كرد آن جا كه تو آموختى	ساختى مكرى و ما را سوختى‏
گفت طوطى كاو به فعلم پند داد	كه رها كن لطف آواز و وداد
ز آن كه آوازت ترا در بند كرد	خويشتن مرده پى اين پند كرد
يعنى اى مطرب شده با عام و خاص	مرده شو چون من كه تا يابى خلاص‏
دانه باشى مرغكانت بر چنند	غنچه باشى كودكانت بر كنند
دانه پنهان كن بكلى دام شو	غنچه پنهان كن گياه بام شو
هر كه داد او حسن خود را در مزاد	صد قضاى بد سوى او رو نهاد
چشمها و خشمها و رشكها	بر سرش ريزد چو آب از مشكها
دشمنان او را ز غيرت مى‏درند	دوستان هم روزگارش مى‏برند
آن كه غافل بود از كشت بهار	او چه داند قيمت اين روزگار
در پناه لطف حق بايد گريخت	كاو هزاران لطف بر ارواح ريخت‏
تا پناهى يابى آن گه چون پناه	آب و آتش مر ترا گردد سپاه‏
نوح و موسى را نه دريا يار شد	نه بر اعداشان به كين قهار شد
آتش ابراهيم را نى قلعه بود	تا بر آورد از دل نمرود دود
كوه يحيى را نه سوى خويش خواند	قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت اى يحيى بيا در من گريز	تا پناهت باشم از شمشير تيز

وداع كردن طوطى خواجه را و پريدن‏
يك دو پندش داد طوطى بى‏نفاق	بعد از آن گفتش سلام الفراق‏
خواجه گفتش فى أمان الله برو	مر مرا اكنون نمودى راه نو
خواجه با خود گفت كاين پند من است	راه او گيرم كه اين ره روشن است‏
جان من كمتر ز طوطى كى بود	جان چنين بايد كه نيكو پى بود

مضرت تعظيم خلق و انگشت نماى شدن‏
تن قفس شكل است تن شد خار جان	در فريب داخلان و خارجان‏
اينش گويد من شوم هم راز تو	و آنش گويد نى منم انباز تو
اينش گويد نيست چون تو در وجود	در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گويد هر دو عالم آن تست	جمله جانهامان طفيل جان تست‏
او چو بيند خلق را سر مست خويش	از تكبر مى‏رود از دست خويش‏
او نداند كه هزاران را چو او	ديو افكنده ست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمه‏اى است	كمترش خور كان پر آتش لقمه‏اى است‏
آتشش پنهان و ذوقش آشكار	دود او ظاهر شود پايان كار
تو مگو آن مدح را من كى خورم	از طمع مى‏گويد او پى مى‏برم‏
مادحت گر هجو گويد بر ملا	روزها سوزد دلت ز آن سوزها
گر چه دانى كاو ز حرمان گفت آن	كان طمع كه داشت از تو شد زيان‏
آن اثر مى‏ماندت در اندرون	در مديح اين حالتت هست آزمون‏
آن اثر هم روزها باقى بود	مايه‏ى كبر و خداع جان شود
ليك ننمايد چو شيرين است مدح	بد نمايد ز آن كه تلخ افتاد قدح‏
همچو مطبوخ است و حب كان را خورى	تا به ديرى شورش و رنج اندرى‏
ور خورى حلوا بود ذوقش دمى	اين اثر چون آن نمى‏پايد همى‏
چون نمى‏پايد همى‏پايد نهان	هر ضدى را تو به ضد او بدان‏
چون شكر پايد نهان تاثير او	بعد حينى دمل آرد نيش جو
نفس از بس مدحها فرعون شد	كن ذليل النفس هونا لا تسد
تا توانى بنده شو سلطان مباش	زخم كش چون گوى شو چوگان مباش‏
ور نه چون لطفت نماند وين جمال	از تو آيد آن حريفان را ملال‏
آن جماعت كت همى‏دادند ريو	چون ببينندت بگويندت كه ديو
جمله گويندت چو بينندت به در	مرده‏اى از گور خود بر كرد سر
همچو امرد كه خدا نامش كنند	تا بدين سالوس در دامش كنند
چون كه در بد نامى آمد ريش او	ديو را ننگ آيد از تفتيش او
ديو سوى آدمى شد بهر شر	سوى تو نايد كه از ديوى بتر
تا تو بودى آدمى ديو از پى‏ات	مى‏دويد و مى‏چشانيد او مى‏ات‏
چون شدى در خوى ديوى استوار	مى‏گريزد از تو ديو نابكار
آن كه اندر دامنت آويخت او	چون چنين گشتى ز تو بگريخت او

تفسير ما شاء اللَّه كان‏
اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ	بى‏عنايات خدا هيچيم هيچ‏
بى‏عنايات حق و خاصان حق	گر ملك باشد سياه استش ورق‏
اى خدا اى فضل تو حاجت روا	با تو ياد هيچ كس نبود روا
اين قدر ارشاد تو بخشيده‏اى	تا بدين بس عيب ما پوشيده‏اى‏
قطره‏اى دانش كه بخشيدى ز پيش	متصل گردان به درياهاى خويش‏
قطره‏اى علم است اندر جان من	وارهانش از هوا وز خاك تن‏
پيش از آن كاين خاكها خسفش كنند	پيش از آن كاين بادها نشفش كنند
گر چه چون نشفش كند تو قادرى	كش از ايشان واستانى واخرى‏
قطره‏اى كاو در هوا شد يا كه ريخت	از خزينه‏ى قدرت تو كى گريخت‏
گر در آيد در عدم يا صد عدم	چون بخوانيش او كند از سر قدم‏
صد هزاران ضد ضد را مى‏كشد	بازشان حكم تو بيرون مى‏كشد
از عدمها سوى هستى هر زمان	هست يا رب كاروان در كاروان‏
خاصه هر شب جمله افكار و عقول	نيست گردد غرق در بحر نغول‏
باز وقت صبح آن اللهيان	بر زنند از بحر سر چون ماهيان‏
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ	از هزيمت رفته در درياى مرگ‏
زاغ پوشيده سيه چون نوحه‏گر	در گلستان نوحه كرده بر خضر
باز فرمان آيد از سالار ده	مر عدم را كانچه خوردى باز ده‏
آن چه خوردى واده اى مرگ سياه	از نبات و دارو و برگ و گياه‏
اى برادر عقل يك دم با خود آر	دم به دم در تو خزان است و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بين	پر ز غنچه‏ى ورد و سرو و ياسمين‏
ز انبهى برگ پنهان گشته شاخ	ز انبهى گل نهان صحرا و كاخ‏
اين سخنهايى كه از عقل كل است	بوى آن گلزار و سرو و سنبل است‏
بوى گل ديدى كه آن جا گل نبود	جوش مل ديدى كه آن جا مل نبود
بو قلاووز است و رهبر مر ترا	مى‏برد تا خلد و كوثر مر ترا
بو دواى چشم باشد نور ساز	شد ز بويى ديده‏ى يعقوب باز
بوى بد مر ديده را تارى كند	بوى يوسف ديده را يارى كند
تو كه يوسف نيستى يعقوب باش	همچو او با گريه و آشوب باش‏
بشنو اين پند از حكيم غزنوى	تا بيابى در تن كهنه نوى‏
ناز را رويى ببايد همچو ورد	چون ندارى گرد بد خويى مگرد
زشت باشد روى نازيبا و ناز	سخت باشد چشم نابينا و درد
پيش يوسف نازش و خوبى مكن	جز نياز و آه يعقوبى مكن‏
معنى مردن ز طوطى بد نياز	در نياز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عيسى ترا زنده كند	همچو خويشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كى شود سر سبز سنگ	خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ‏
سالها تو سنگ بودى دل خراش	آزمون را يك زمانى خاك باش‏

داستان پير چنگى كه در عهد عمر از بهر خدا روز بى‏نوايى چنگ زد ميان گورستان‏
آن شنيده ستى كه در عهد عمر	بود چنگى مطربى با كر و فر
بلبل از آواز او بى‏خود شدى	يك طرب ز آواز خوبش صد شدى‏
مجلس و مجمع دمش آراستى	وز نواى او قيامت خاستى‏
همچو اسرافيل كاوازش به فن	مردگان را جان در آرد در بدن‏
يا رسيلى بود اسرافيل را	كز سماعش پر برستى فيل را
سازد اسرافيل روزى ناله را	جان دهد پوسيده‏ى صد ساله را
انبيا را در درون هم نغمه‏هاست	طالبان را ز آن حيات بى‏بهاست‏
نشنود آن نغمه‏ها را گوش حس	كز ستمها گوش حس باشد نجس‏
نشنود نغمه‏ى پرى را آدمى	كاو بود ز اسرار پريان اعجمى‏
گر چه هم نغمه‏ى پرى زين عالم است	نغمه‏ى دل برتر از هر دو دم است‏
كه پرى و آدمى زندانى‏اند	هر دو در زندان اين نادانى‏اند
معشر الجن سوره‏ى رحمان بخوان	تستطيعوا تنفذوا را باز دان‏
نغمه‏هاى اندرون اوليا	اولا گويد كه اى اجزاى لا
هين ز لاى نفى سرها بر زنيد	اين خيال و وهم يك سو افكنيد
اى همه پوسيده در كون و فساد	جان باقيتان نروييد و نزاد
گر بگويم شمه‏اى ز آن نغمه‏ها	جانها سر بر زنند از دخمه‏ها
گوش را نزديك كن كان دور نيست	ليك نقل آن به تو دستور نيست‏
هين كه اسرافيل وقت‏اند اوليا	مرده را ز يشان حيات است و حيا
جان هر يك مرده‏اى از گور تن	بر جهد ز آوازشان اندر كفن‏
گويد اين آواز ز آوازها جداست	زنده كردن كار آواز خداست‏
ما بمرديم و بكلى كاستيم	بانگ حق آمد همه برخاستيم‏
بانگ حق اندر حجاب و بى‏حجاب	آن دهد كو داد مريم را ز جيب‏
اى فناتان نيست كرده زير پوست	باز گرديد از عدم ز آواز دوست‏
مطلق آن آواز خود از شه بود	گر چه از حلقوم عبد الله بود
گفته او را من زبان و چشم تو	من حواس و من رضا و خشم تو
رو كه بى‏يسمع و بى‏يبصر تويى	سر تويى چه جاى صاحب سر تويى‏
چون شدى من كان لله از وله	من ترا باشم كه كان اللَّه له‏
گه تويى گويم ترا گاهى منم	هر چه گويم آفتاب روشنم‏
هر كجا تابم ز مشكات دمى	حل شد آن جا مشكلات عالمى‏
ظلمتى را كافتابش بر نداشت	از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت‏
آدمى را او به خويش اسما نمود	ديگران را ز آدم اسما مى‏گشود
خواه ز آدم گير نورش خواه از او	خواه از خم گير مى‏خواه از كدو
كاين كدو با خنب پيوسته ست سخت	نى چو تو شاد آن كدوى نيك بخت‏
گفت طوبى من رآني مصطفا	و الذي يبصر لمن وجهي رأى‏
چون چراغى نور شمعى را كشيد	هر كه ديد آن را يقين آن شمع ديد
همچنين تا صد چراغ ار نقل شد	ديدن آخر لقاى اصل شد
خواه از نور پسين بستان تو آن	هيچ فرقى نيست خواه از شمع‏دان‏
خواه بين نور از چراغ آخرين	خواه بين نورش ز شمع غابرين‏

در بيان اين حديث كه إن لربكم في أيام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها
گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق	اندر اين ايام مى‏آرد سبق‏
گوش و هش داريد اين اوقات را	در رباييد اين چنين نفحات را
نفحه آمد مر شما را ديد و رفت	هر كه را كه خواست جان بخشيد و رفت‏
نفحه‏ى ديگر رسيد آگاه باش	تا از اين هم وانمانى خواجه‏تاش‏
جان نارى يافت از وى انطفا	مرده پوشيد از بقاى او قبا
تازگى و جنبش طوبى است اين	همچو جنبشهاى حيوان نيست اين‏
گر در افتد در زمين و آسمان	زهره‏هاشان آب گردد در زمان‏
خود ز بيم اين دم بى‏منتها	باز خوان فَأَبَيْنَ أَنْ يحملنها
ور نه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بدى	گرنه از بيمش دل كه خون شدى‏
دوش ديگر لون اين مى‏داد دست	لقمه‏ى چندى در آمد ره ببست‏
بهر لقمه گشته لقمانى گرو	وقت لقمان است اى لقمه برو
از هواى لقمه‏ى اين خار خار	از كف لقمان همى‏جوييد خار
در كف او خار و سايه‏ش نيز نيست	ليكتان از حرص آن تمييز نيست‏
خار دان آن را كه خرما ديده‏اى	ز آن كه بس نان كور و بس ناديده‏اى‏
جان لقمان كه گلستان خداست	پاى جانش خسته‏ى خارى چراست‏
اشتر آمد اين وجود خار خوار	مصطفى زادى بر اين اشتر سوار
اشترا تنگ گلى بر پشت تست	كز نسيمش در تو صد گلزار رست‏
ميل تو سوى مغيلان است و ريگ	تا چه گل چينى ز خار مرده‏ريگ‏
اى بگشته زين طلب از كو به كو	چند گويى كين گلستان كو و كو
پيش از آن كين خار پا بيرون كنى	چشم تاريك است جولان چون كنى‏
آدمى كاو مى‏نگنجد در جهان	در سر خارى همى‏گردد نهان‏
مصطفى آمد كه سازد هم دمى	كلميني يا حميراء كلمى‏
اى حميراء اندر آتش نه تو نعل	ناز نعل تو شود اين كوه لعل‏
اين حميراء لفظ تانيث است و جان	نام تانيث‏اش نهند اين تازيان‏
ليك از تانيث جان را باك نيست	روح را با مرد و زن اشراك نيست‏
از مونث وز مذكر برتر است	اين نه آن جان است كز خشك و تر است‏
اين نه آن جان است كافزايد ز نان	يا گهى باشد چنين گاهى چنان‏
خوش كننده ست و خوش و عين خوشى	بى‏خوشى نبود خوشى اى مرتشى‏
چون تو شيرين از شكر باشى بود	كان شكر گاهى ز تو غايب شود
چون شكر گردى ز تاثير وفا	پس شكر كى از شكر باشد جدا
عاشق از خود چون غذا يابد رحيق	عقل آن جا گم شود گم اى رفيق‏
عقل جزوى عشق را منكر بود	گر چه بنمايد كه صاحب سر بود
زيرك و داناست اما نيست نيست	تا فرشته لا نشد اهريمنى است‏
او به قول و فعل يار ما بود	چون به حكم حال آيى لا بود
لا بود چون او نشد از هست نيست	چون كه طوعا لا نشد كرها بسى است‏
جان كمال است و نداى او كمال	مصطفى گويان ارحنا يا بلال‏
اى بلال افراز بانگ سلسلت	ز آن دمى كاندر دميدم در دلت‏
ز آن دمى كادم از آن مدهوش گشت	هوش اهل آسمان بى‏هوش گشت‏
مصطفى بى‏خويش شد ز آن خوب صوت	شد نمازش از شب تعريس فوت‏
سر از آن خواب مبارك بر نداشت	تا نماز صبحدم آمد به چاشت‏
در شب تعريس پيش آن عروس	يافت جان پاك ايشان دستبوس‏
عشق و جان هر دو نهانند و ستير	گر عروسش خوانده‏ام عيبى مگير
از ملولى يار خامش كردمى	گر همو مهلت بدادى يك دمى‏
ليك مى‏گويد بگو هين عيب نيست	جز تقاضاى قضاى غيب نيست‏
عيب باشد كاو نبيند جز كه عيب	عيب كى بيند روان پاك غيب‏
عيب شد نسبت به مخلوق جهول	نى به نسبت با خداوند قبول‏
كفر هم نسبت به خالق حكمت است	چون به ما نسبت كنى كفر آفت است‏
ور يكى عيبى بود با صد حيات	بر مثال چوب باشد در نبات‏
در ترازو هر دو را يكسان كشند	ز آن كه آن هر دو چو جسم و جان خوشند
پس بزرگان اين نگفتند از گزاف	جسم پاكان عين جان افتاد صاف‏
گفتشان و نفسشان و نقششان	جمله جان مطلق آمد بى‏نشان‏
جان دشمن دارشان جسم است صرف	چون زياد از نرد او اسم است صرف‏
آن به خاك اندر شد و كل خاك شد	وين نمك اندر شد و كل پاك شد
آن نمك كز وى محمد املح است	ز آن حديث با نمك او افصح است‏
اين نمك باقى است از ميراث او	با تواند آن وارثان او بجو
پيش تو شسته ترا خود پيش كو	پيش هستت جان پيش انديش كو
گر تو خود را پيش و پس دارى گمان	بسته‏ى جسمى و محرومى ز جان‏
زير و بالا پيش و پس وصف تن است	بى‏جهت آن ذات جان روشن است‏
بر گشا از نور پاك شه نظر	تا نپندارى تو چون كوته نظر
كه همينى در غم و شادى و بس	اى عدم كو مر عدم را پيش و پس‏
روز باران است مى‏رو تا به شب	نى از اين باران از آن باران رب‏

قصه‏ى سؤال كردن عايشه از مصطفى عليه السلام كه امروز باران باريد چون تو سوى گورستان رفتى جامه‏هاى تو چون تر نيست‏
مصطفى روزى به گورستان برفت	با جنازه‏ى مردى از ياران برفت‏
خاك را در گور او آگنده كرد	زير خاك آن دانه‏اش را زنده كرد
اين درختانند همچون خاكيان	دستها بر كرده‏اند از خاكدان‏
سوى خلقان صد اشارت مى‏كنند	و آن كه گوش استش عبارت مى‏كنند
با زبان سبز و با دست دراز	از ضمير خاك مى‏گويند راز
همچو بطان سر فرو برده به آب	گشته طاوسان و بوده چون غراب‏
در زمستانشان اگر محبوس كرد	آن غرابان را خدا طاوس كرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ	زنده‏شان كرد از بهار و داد برگ‏
منكران گويند خود هست اين قديم	اين چرا بنديم بر رب كريم‏
كورى ايشان درون دوستان	حق برويانيد باغ و بوستان‏
هر گلى كاندر درون بويا بود	آن گل از اسرار كل گويا بود
بوى ايشان رغم انف منكران	گرد عالم مى‏رود پرده دران‏
منكران همچون جعل ز آن بوى گل	يا چو نازك مغز در بانگ دهل‏
خويشتن مشغول مى‏سازند و غرق	چشم مى‏دزدند زين لمعان برق‏
چشم مى‏دزدند و آن جا چشم نى	چشم آن باشد كه بيند مأمنى‏
چون ز گورستان پيمبر باز گشت	سوى صديقه شد و هم راز گشت‏
چشم صديقه چو بر رويش فتاد	پيش آمد دست بر وى مى‏نهاد
بر عمامه و روى او و موى او	بر گريبان و بر و بازوى او
گفت پيغمبر چه مى‏جويى شتاب	گفت باران آمد امروز از سحاب‏
جامه‏هايت مى‏بجويم از طلب	تر نمى‏بينم ز باران اى عجب‏
گفت چه بر سر فگندى از ازار	گفت كردم آن رداى تو خمار
گفت بهر آن نمود اى پاك جيب	چشم پاكت را خدا باران غيب‏
نيست آن باران از اين ابر شما	هست ابرى ديگر و ديگر سما

تفسير بيت حكيم:
آسمانهاست در ولايت جان	كارفرماى آسمان جهان‏
در ره روح پست و بالاهاست	كوههاى بلند و درياهاست‏
غيب را ابرى و آبى ديگر است	آسمان و آفتابى ديگر است‏
نايد آن الا كه بر خاصان پديد	باقيان فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جديد
هست باران از پى پروردگى	هست باران از پى پژمردگى‏
نفع باران بهاران بو العجب	باغ را باران پاييزى چو تب‏
آن بهارى ناز پروردش كند	وين خزانى ناخوش و زردش كند
همچنين سرما و باد و آفتاب	بر تفاوت دان و سر رشته بياب‏
همچنين در غيب انواع است اين	در زيان و سود و در ربح و غبين‏
اين دم ابدال باشد ز آن بهار	در دل و جان رويد از وى سبزه‏زار
فعل باران بهارى با درخت	آيد از انفاسشان در نيك بخت‏
گر درخت خشك باشد در مكان	عيب آن از باد جان افزا مدان‏
باد كار خويش كرد و بروزيد	آن كه جانى داشت بر جانش گزيد

در معنى اين حديث كه اغتنموا برد الربيع الى آخره‏
گفت پيغمبر ز سرماى بهار	تن مپوشانيد ياران زينهار
ز آن كه با جان شما آن مى‏كند	كان بهاران با درختان مى‏كند
ليك بگريزيد از سرد خزان	كان كند كاو كرد با باغ و رزان‏
راويان اين را به ظاهر برده‏اند	هم بر آن صورت قناعت كرده‏اند
بى‏خبر بودند از جان آن گروه	كوه را ديده نديده كان بكوه‏
آن خزان نزد خدا نفس و هواست	عقل و جان عين بهار است و بقاست‏
مر ترا عقل است جزوى در نهان	كامل العقلى بجو اندر جهان‏
جزو تو از كل او كلى شود	عقل كل بر نفس چون غلى شود
پس به تاويل اين بود كانفاس پاك	چون بهار است و حيات برگ و تاك‏
از حديث اوليا نرم و درشت	تن مپوشان ز آن كه دينت راست پشت‏
گرم گويد سرد گويد خوش بگير	تا ز گرم و سرد بجهى وز سعير
گرم و سردش نو بهار زندگى است	مايه‏ى صدق و يقين و بندگى است‏
ز آن كه زو بستان جانها زنده است	اين جواهر بحر دل آگنده است‏
بر دل عاقل هزاران غم بود	گر ز باغ دل خلالى كم شود

پرسيدن صديقه (س) از پيامبر (ص) كه سر باران امروزينه چه بود
گفت صديقه كه اى زبده‏ى وجود	حكمت باران امروزين چه بود
اين ز بارانهاى رحمت بود يا	بهر تهديد است و عدل كبريا
اين از آن لطف بهاريات بود	يا ز پاييزى پر آفات بود
گفت اين از بهر تسكين غم است	كز مصيبت بر نژاد آدم است‏
گر بر آن آتش بماندى آدمى	بس خرابى در فتادى و كمى‏
اين جهان ويران شدى اندر زمان	حرصها بيرون شدى از مردمان‏
استن اين عالم اى جان غفلت است	هوشيارى اين جهان را آفت است‏
هوشيارى ز آن جهان است و چو آن	غالب آيد پست گردد اين جهان‏
هوشيارى آفتاب و حرص يخ	هوشيارى آب و اين عالم وسخ‏
ز آن جهان اندك ترشح مى‏رسد	تا نغرد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بيشتر گردد ز غيب	نى هنر ماند در اين عالم نه عيب‏
اين ندارد حد سوى آغاز رو	سوى قصه‏ى مرد مطرب باز رو

بقيه‏ى قصه‏ى پير چنگى و بيان مخلص آن‏
مطربى كز وى جهان شد پر طرب	رسته ز آوازش خيالات عجب‏
از نوايش مرغ دل پران شدى	وز صدايش هوش جان حيران شدى‏
چون بر آمد روزگار و پير شد	باز جانش از عجز پشه‏گير شد
پشت او خم گشت همچون پشت خم	ابروان بر چشم همچون پالدم‏
گشت آواز لطيف جان فزاش	زشت و نزد كس نيرزيدى به لاش‏
آن نواى رشك زهره آمده	همچو آواز خر پيرى شده‏
خود كدامين خوش كه او ناخوش نشد	يا كدامين سقف كان مفرش نشد
غير آواز عزيزان در صدور	كه بود از عكس دمشان نفخ صور
اندرونى كاندرونها مست از اوست	نيستى كاين هستهامان هست از اوست‏
كهرباى فكر و هر آواز او	لذت الهام و وحى و راز او
چون كه مطرب پيرتر گشت و ضعيف	شد ز بى‏كسبى رهين يك رغيف‏
گفت عمر و مهلتم دادى بسى	لطفها كردى خدايا با خسى‏
معصيت ورزيده‏ام هفتاد سال	باز نگرفتى ز من روزى نوال‏
نيست كسب امروز مهمان توام	چنگ بهر تو زنم آن توام‏
چنگ را برداشت و شد الله جو	سوى گورستان يثرب آه گو
گفت خواهم از حق ابريشم بها	كاو به نيكويى پذيرد قلبها
چون كه زد بسيار و گريان سر نهاد	چنگ بالين كرد و بر گورى فتاد
خواب بردش مرغ جانش از حبس رست	چنگ و چنگى را رها كرد و بجست‏
گشت آزاد از تن و رنج جهان	در جهان ساده و صحراى جان‏
جان او آن جا سرايان ماجرا	كاندر اينجا گر بماندندى مرا
خوش بدى جانم در اين باغ و بهار	مست اين صحرا و غيبى لاله‏زار
بى‏پر و بى‏پا سفر مى‏كردمى	بى‏لب و دندان شكر مى‏خوردمى‏
ذكر و فكرى فارغ از رنج دماغ	كردمى با ساكنان چرخ لاغ‏
چشم بسته عالمى مى‏ديدمى	ورد و ريحان بى‏كفى مى‏چيدمى‏
مرغ آبى غرق درياى عسل	عين ايوبى شراب و مغتسل‏
كه بدو ايوب از پا تا به فرق	پاك شد از رنجها چون نور شرق‏
مثنوى در حجم گر بودى چو چرخ	درنگنجيدى در او زين نيم برخ‏
كان زمين و آسمان بس فراخ	كرد از تنگى دلم را شاخ شاخ‏
وين جهانى كاندر اين خوابم نمود	از گشايش پر و بالم را گشود
اين جهان و راهش ار پيدا بدى	كم كسى يك لحظه‏اى آن جا بدى‏
امر مى‏آمد كه نى طامع مشو	چون ز پايت خار بيرون شد برو
مول مولى مى‏زد آن جا جان او	در فضاى رحمت و احسان او

در خواب گفتن هاتف مر عمر را كه چندين زر از بيت المال به آن مرده ده كه در گورستان خفته است‏
آن زمان حق بر عمر خوابى گماشت	تا كه خويش از خواب نتوانست داشت‏
در عجب افتاد كاين معهود نيست	اين ز غيب افتاد بى‏مقصود نيست‏
سر نهاد و خواب بردش خواب ديد	كامدش از حق ندا جانش شنيد
آن ندايى كاصل هر بانگ و نواست	خود ندا آن است و اين باقى صداست‏
ترك و كرد و پارسى گو و عرب	فهم كرده آن ندا بى‏گوش و لب‏
خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ	فهم كرده ست آن ندا را چوب و سنگ‏
هر دمى از وى همى‏آيد أَ لَسْتُ	جوهر و اعراض مى‏گردند هست‏
گر نمى‏آيد بَلى‏ ز يشان ولى	آمدنشان از عدم باشد بلى‏
ز آن چه گفتم من ز فهم سنگ و چوب	در بيانش قصه‏اى هش دار خوب‏

ناليدن ستون حنانه چون براى پيغامبر عليه السلام منبر ساختند كه جماعت انبوه شد گفتند ما روى مبارك تو را به هنگام وعظ نمى‏بينيم و شنيدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفى صلى اللَّه عليه و اله و سلم با ستون صريح‏
استن حنانه از هجر رسول	ناله مى‏زد همچو ارباب عقول‏
گفت پيغمبر چه خواهى اى ستون	گفت جانم از فراقت گشت خون‏
مسندت من بودم از من تاختى	بر سر منبر تو مسند ساختى‏
گفت خواهى كه ترا نخلى كنند	شرقى و غربى ز تو ميوه چنند
يا در آن عالم حقت سروى كند	تا تر و تازه بمانى تا ابد
گفت آن خواهم كه دايم شد بقاش	بشنو اى غافل كم از چوبى مباش‏
آن ستون را دفن كرد اندر زمين	تا چو مردم حشر گردد يوم دين‏
تا بدانى هر كه را يزدان بخواند	از همه كار جهان بى‏كار ماند
هر كه را باشد ز يزدان كار و بار	يافت بار آن جا و بيرون شد ز كار
آن كه او را نبود از اسرار داد	كى كند تصديق او ناله‏ى جماد
گويد آرى نه ز دل بهر وفاق	تا نگويندش كه هست اهل نفاق‏
گر نيندى واقفان امر كن	در جهان رد گشته بودى اين سخن‏
صد هزاران ز اهل تقليد و نشان	افكندشان نيم وهمى در گمان‏
كه به ظن تقليد و استدلالشان	قايم است و جمله پر و بالشان‏
شبهه‏اى انگيزد آن شيطان دون	در فتند اين جمله كوران سر نگون‏
پاى استدلاليان چوبين بود	پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود
غير آن قطب زمان ديده‏ور	كز ثباتش كوه گردد خيره‏سر
پاى نابينا عصا باشد عصا	تا نيفتد سر نگون او بر حصا
آن سوارى كاو سپه را شد ظفر	اهل دين را كيست سلطان بصر
با عصا كوران اگر ره ديده‏اند	در پناه خلق روشن ديده‏اند
گرنه بينايان بدندى و شهان	جمله كوران مرده‏اندى در جهان‏
نى ز كوران كشت آيد نه درود	نه عمارت نه تجارتها و سود
گر نكردى رحمت و افضالتان	در شكستى چوب استدلالتان‏
اين عصا چه بود قياسات و دليل	آن عصا كى دادشان بينا جليل‏
چون عصا شد آلت جنگ و نفير	آن عصا را خرد بشكن اى ضرير
او عصاتان داد تا پيش آمديد	آن عصا از خشم هم بر وى زديد
حلقه‏ى كوران به چه كار اندريد	ديدبان را در ميانه آوريد
دامن او گير كاو دادت عصا	در نگر كادم چها ديد از عصى‏
معجزه‏ى موسى و احمد را نگر	چون عصا شد مار و استن با خبر
از عصا مارى و از استن حنين	پنج نوبت مى‏زنند از بهر دين‏
گرنه نامعقول بودى اين مزه	كى بدى حاجت به چندين معجزه‏
هر چه معقول است عقلش مى‏خورد	بى‏بيان معجزه بى‏جر و مد
اين طريق بكر نامعقول بين	در دل هر مقبلى مقبول بين‏
همچنان كز بيم آدم ديو و دد	در جزاير در رميدند از حسد
هم ز بيم معجزات انبيا	سر كشيده منكران زير گيا
تا به ناموس مسلمانى زى‏اند	در تسلس تا ندانى كه كى‏اند
همچو قلابان بر آن نقد تباه	نقره مى‏مالند و نام پادشاه‏
ظاهر الفاظشان توحيد و شرع	باطن آن همچو در نان تخم صرع‏
فلسفى را زهره نى تا دم زند	دم زند دين حقش بر هم زند
دست و پاى او جماد و جان او	هر چه گويد آن دو در فرمان او
با زبان گر چه كه تهمت مى‏نهند	دست و پاهاشان گواهى مى‏دهند

اظهار معجزه‏ى پيغامبر عليه السلام به سخن آمدن سنگ ريزه در دست ابو جهل و گواهى دادن سنگ ريزه بر حقيقت محمد عليه الصلاة و السلام‏
سنگها اندر كف بو جهل بود	گفت اى احمد بگو اين چيست زود
گر رسولى چيست در مشتم نهان	چون خبر دارى ز راز آسمان‏
گفت چون خواهى بگويم كان چهاست	يا بگويند آن كه ما حقيم و راست‏
گفت بو جهل اين دوم نادرتر است	گفت آرى حق از آن قادرتر است‏
از ميان مشت او هر پاره سنگ	در شهادت گفتن آمد بى‏درنگ‏
لا إِلهَ گفت و إِلَّا اللَّهُ گفت	گوهر احمد رسول اللَّه سفت‏
چون شنيد از سنگها بو جهل اين	زد ز خشم آن سنگها را بر زمين‏

بقيه‏ى قصه‏ى مطرب و پيغام رسانيدن عمر به او آن چه هاتف آواز داد
باز گرد و حال مطرب گوش دار	ز آن كه عاجز گشت مطرب ز انتظار
بانگ آمد مر عمر را كاى عمر	بنده‏ى ما را ز حاجت باز خر
بنده‏اى داريم خاص و محترم	سوى گورستان تو رنجه كن قدم‏
اى عمر برجه ز بيت المال عام	هفت صد دينار در كف نه تمام‏
پيش او بر كاى تو ما را اختيار	اين قدر بستان كنون معذور دار
اين قدر از بهر ابريشم بها	خرج كن چون خرج شد اينجا بيا
پس عمر ز آن هيبت آواز جست	تا ميان را بهر اين خدمت ببست‏
سوى گورستان عمر بنهاد رو	در بغل هميان دوان در جستجو
گرد گورستان دوانه شد بسى	غير آن پير او نديد آن جا كسى‏
گفت اين نبود دگر باره دويد	مانده گشت و غير آن پير او نديد
گفت حق فرمود ما را بنده‏اى است	صافى و شايسته و فرخنده‏اى است‏
پير چنگى كى بود خاص خدا	حبذا اى سر پنهان حبذا
بار ديگر گرد گورستان بگشت	همچو آن شير شكارى گرد دشت‏
چون يقين گشتش كه غير پير نيست	گفت در ظلمت دل روشن بسى است‏
آمد او با صد ادب آن جا نشست	بر عمر عطسه فتاد و پير جست‏
مر عمر را ديد و ماند اندر شگفت	عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت‏
گفت در باطن خدايا از تو داد	محتسب بر پيركى چنگى فتاد
چون نظر اندر رخ آن پير كرد	ديد او را شرمسار و روى زرد
پس عمر گفتش مترس از من مرم	كت بشارتها ز حق آورده‏ام‏
چند يزدان مدحت خوى تو كرد	تا عمر را عاشق روى تو كرد
پيش من بنشين و مهجورى مساز	تا به گوشت گويم از اقبال راز
حق سلامت مى‏كند مى‏پرسدت	چونى از رنج و غمان بى‏حدت‏
نك قراضه‏ى چند ابريشم بها	خرج كن اين را و باز اينجا بيا
پير لرزان گشت چون اين را شنيد	دست مى‏خاييد و بر خود مى‏تپيد
بانگ مى‏زد كاى خداى بى‏نظير	بس كه از شرم آب شد بى‏چاره پير
چون بسى بگريست و از حد رفت درد	چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
گفت اى بوده حجابم از اله	اى مرا تو راه زن از شاه راه‏
اى بخورده خون من هفتاد سال	اى ز تو رويم سيه پيش كمال‏
اى خداى با عطاى با وفا	رحم كن بر عمر رفته در جفا
داد حق عمرى كه هر روزى از آن	كس نداند قيمت آن در جهان‏
خرج كردم عمر خود را دم‏به‏دم	در دميدم جمله را در زير و بم‏
آه كز ياد ره و پرده‏ى عراق	رفت از يادم دم تلخ فراق‏
واى كز ترى زير افكند خرد	خشك شد كشت دل من دل بمرد
واى كز آواز اين بيست و چهار	كاروان بگذشت و بى‏گه شد نهار
اى خدا فرياد زين فريادخواه	داد خواهم نه ز كس زين داد خواه‏
داد خود از كس نيابم جز مگر	ز آن كه او از من به من نزديكتر
كاين منى از وى رسد دم دم مرا	پس و را بينم چو اين شد كم مرا
همچو آن كاو با تو باشد زر شمر	سوى او دارى نه سوى خود نظر

گردانيدن عمر نظر او را از مقام گريه كه هستى است به مقام استغراق كه نيستى است‏
پس عمر گفتش كه اين زارى تو	هست هم آثار هشيارى تو
راه فانى گشته راهى ديگر است	ز آن كه هشيارى گناهى ديگر است‏
هست هشيارى ز ياد ما مضى	ماضى و مستقبلت پرده‏ى خدا
آتش اندر زن به هر دو تا به كى	پر گره باشى از اين هر دو چو نى‏
تا گره با نى بود هم راز نيست	همنشين آن لب و آواز نيست‏
چون به طوفى خود به طوفى مرتدى	چون به خانه آمدى هم با خودى‏
اى خبرهات از خبر ده بى‏خبر	توبه‏ى تو از گناه تو بتر
اى تو از حال گذشته توبه جو	كى كنى توبه از اين توبه بگو
گاه بانگ زير را قبله كنى	گاه گريه‏ى زار را قبله زنى‏
چون كه فاروق آينه‏ى اسرار شد	جان پير از اندرون بيدار شد
همچو جان بى‏گريه و بى‏خنده شد	جانش رفت و جان ديگر زنده شد
حيرتى آمد درونش آن زمان	كه برون شد از زمين و آسمان‏
جستجويى از وراى جستجو	من نمى‏دانم تو مى‏دانى بگو
حال و قالى از وراى حال و قال	غرقه گشته در جمال ذو الجلال‏
غرقه‏اى نه كه خلاصى باشدش	يا بجز دريا كسى بشناسدش‏
عقل جزو از كل گويا نيستى	گر تقاضا بر تقاضا نيستى‏
چون تقاضا بر تقاضا مى‏رسد	موج آن دريا بدين جا مى‏رسد
چون كه قصه‏ى حال پير اينجا رسيد	پير و حالش روى در پرده كشيد
پير دامن را ز گفت‏وگو فشاند	نيم گفته در دهان ما بماند
از پى اين عيش و عشرت ساختن	صد هزاران جان بشايد باختن‏
در شكار بيشه‏ى جان باز باش	همچو خورشيد جهان جان‏باز باش‏
جان فشان افتاد خورشيد بلند	هر دمى تى مى‏شود پر مى‏كنند
جان فشان اى آفتاب معنوى	مر جهان كهنه را بنما نوى‏
در وجود آدمى جان و روان	مى‏رسد از غيب چون آب روان‏

تفسير دعاى آن دو فرشته كه هر روز بر سر هر بازارى منادى مى‏كنند كه اللَّهم أعط كل منفق خلفا اللَّهم أعط كل ممسك تلفا و بيان كردن كه آن منفق مجاهد راه حق است نه مسرف راه هوا
گفت پيغمبر كه دايم بهر پند	دو فرشته‏ى خوش منادى مى‏كنند
كاى خدايا منفقان را سير دار	هر درمشان را عوض ده صد هزار
اى خدايا ممسكان را در جهان	تو مده الا زيان اندر زيان‏
اى بسا امساك كز انفاق به	مال حق را جز به امر حق مده‏
تا عوض يابى تو گنج بى‏كران	تا نباشى از عداد كافران‏
كاشتران قربان همى‏كردند تا	چيره گردد تيغشان بر مصطفا
امر حق را باز جو از واصلى	امر حق را در نيابد هر دلى‏
چون غلام ياغيى كاو عدل كرد	مال شه بر باغيان او بذل كرد
در نبى انذار اهل غفلت است	كان همه انفاقهاشان حسرت است‏
عدل اين ياغى و دادش نزد شاه	چه فزايد دورى و روى سياه‏
سروران مكه در حرب رسول	بودشان قربان به اوميد قبول‏
بهر اين مومن همى‏گويد ز بيم	در نماز اهد الصراط المستقيم‏
آن درم دادن سخى را لايق است	جان سپردن خود سخاى عاشق است‏
نان دهى از بهر حق نانت دهند	جان دهى از بهر حق جانت دهند
گر بريزد برگهاى اين چنار	برگ بى‏برگيش بخشد كردگار
گر نماند از جود در دست تو مال	كى كند فضل خدايت پاى مال‏
هر كه كارد گردد انبارش تهى	ليكش اندر مزرعه باشد بهى‏
و آن كه در انبار ماند و صرفه كرد	اشپش و موش و حوادث پاك خورد
اين جهان نفى است در اثبات جو	صورتت صفر است در معنات جو
جان شور تلخ پيش تيغ بر	جان چون درياى شيرين را بخر
ور نمى‏دانى شدن زين آستان	بارى از من گوش كن اين داستان‏

قصه‏ى خليفه كه در كرم در زمان خود از حاتم طايى گذشته بود و نظير خود نداشت‏
يك خليفه بود در ايام پيش	كرده حاتم را غلام جود خويش‏
رايت اكرام و داد افراشته	فقر و حاجت از جهان برداشته‏
بحر و كان از بخشش‏اش صاف آمده	داد او از قاف تا قاف آمده‏
در جهان خاك ابر و آب بود	مظهر بخشايش وهاب بود
از عطايش بحر و كان در زلزله	سوى جودش قافله بر قافله‏
قبله‏ى حاجت در و دروازه‏اش	رفته در عالم به جود آوازه‏اش‏
هم عجم هم روم هم ترك و عرب	مانده از جود و سخايش در عجب‏
آب حيوان بود و درياى كرم	زنده گشته هم عرب زو هم عجم‏

قصه‏ى اعرابى درويش و ماجراى زن با او به سبب قلت و درويشى‏
يك شب اعرابى زنى مر شوى را	گفت و از حد برد گفت‏وگوى را
كاين همه فقر و جفا ما مى‏كشيم	جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم‏
نان‏مان نى نان خورشمان درد و رشك	كوزه‏مان نه آبمان از ديده اشك‏
جامه‏ى ما روز تاب آفتاب	شب نهالين و لحاف از ماهتاب‏
قرص مه را قرص نان پنداشته	دست سوى آسمان برداشته‏
ننگ درويشان ز درويشى ما	روز شب از روزى انديشى ما
خويش و بيگانه شده از ما رمان	بر مثال سامرى از مردمان‏
گر بخواهم از كسى يك مشت نسك	مر مرا گويد خمش كن مرگ و جسك‏
مر عرب را فخر غزو است و عطا	در عرب تو همچو اندر خط خطا
چه غزا ما بى‏غزا خود كشته‏ايم	ما به تيغ فقر بى‏سر گشته‏ايم‏
چه عطا ما بر گدايى مى‏تنيم	مر مگس را در هوا رگ مى‏زنيم‏
گر كسى مهمان رسد گر من منم	شب بخسبد قصد دلق او كنم‏

مغرور شدن مريدان محتاج به مدعيان مزور و ايشان را شيخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته‏
بهر اين گفتند دانايان به فن	ميهمان محسنان بايد شدن‏
تو مريد و ميهمان آن كسى	كاو ستاند حاصلت را از خسى‏
نيست چيره چون ترا چيره كند	نور ندهد مر ترا تيره كند
چون و را نورى نبود اندر قران	نور كى يابند از وى ديگران‏
همچو اعمش كو كند داروى چشم	چه كشد در چشمها الا كه يشم‏
حال ما اين است در فقر و عنا	هيچ مهمانى مبا مغرور ما
قحط ده سال ار نديدى در صور	چشمها بگشا و اندر ما نگر
ظاهر ما چون درون مدعى	در دلش ظلمت زبانش شعشعى‏
از خدا بويى نه او را نى اثر	دعويش افزون ز شيث و بو البشر
ديو ننموده و را هم نقش خويش	او همى‏گويد ز ابداليم و بيش‏
حرف درويشان بدزديده بسى	تا گمان آيد كه هست او خود كسى‏
خرده گيرد در سخن بر بايزيد	ننگ دارد از درون او يزيد
بى‏نوا از نان و خوان آسمان	پيش او ننداخت حق يك استخوان‏
او ندا كرده كه خوان بنهاده‏ام	نايب حقم خليفه زاده‏ام‏
الصلا ساده دلان پيچ پيچ	تا خوريد از خوان جودم سير هيچ‏
سالها بر وعده‏ى فردا كسان	گرد آن در گشته فردا نارسان‏
دير بايد تا كه سر آدمى	آشكارا گردد از بيش و كمى‏
زير ديوار بدن گنج است يا	خانه‏ى مار است و مور و اژدها
چون كه پيدا گشت كاو چيزى نبود	عمر طالب رفت آگاهى چه سود

در بيان آن كه نادر افتد كه مريدى در مدعى مزور اعتقاد به صدق ببندد كه او كسى است و بدين اعتقاد به مقامى برسد كه شيخش در خواب نديده باشد و آب و آتش او را گزند نكند و شيخش را گزند كند و ليكن به نادر نادر
ليك نادر طالب آيد كز فروغ	در حق او نافع آيد آن دروغ‏
او به قصد نيك خود جايى رسد	گر چه جان پنداشت و آن آمد جسد
چون تحرى در دل شب قبله را	قبله نى و آن نماز او روا
مدعى را قحط جان اندر سر است	ليك ما را قحط نان بر ظاهر است‏
ما چرا چون مدعى پنهان كنيم	بهر ناموس مزور جان كنيم‏

صبر فرمودن اعرابى زن خود را و فضيلت صبر و فقر بيان كردن با زن‏
شوى گفتش چند جويى دخل و كشت	خود چه ماند از عمر افزون‏تر گذشت‏
عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد	ز آن كه هر دو همچو سيلى بگذرد
خواه صاف و خواه سيل تيره رو	چون نمى‏پايد دمى از وى مگو
اندر اين عالم هزاران جانور	مى‏زيد خوش عيش بى‏زير و زبر
شكر مى‏گويد خدا را فاخته	بر درخت و برگ شب ناساخته‏
حمد مى‏گويد خدا را عندليب	كاعتماد رزق بر تست اى مجيب‏
باز دست شاه را كرده نويد	از همه مردار ببريده اميد
همچنين از پشه‏گيرى تا به پيل	شد عيال اللَّه و حق نعم المعيل‏
اين همه غمها كه اندر سينه‏هاست	از بخار و گرد بود و باد ماست‏
اين غمان بيخ كن چون داس ماست	اين چنين شد و آن چنان وسواس ماست‏
دان كه هر رنجى ز مردن پاره‏اى است	جزو مرگ از خود بران گر چاره‏اى است‏
چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت	دان كه كلش بر سرت خواهند ريخت‏
جزو مرگ ار گشت شيرين مر ترا	دان كه شيرين مى‏كند كل را خدا
دردها از مرگ مى‏آيد رسول	از رسولش رو مگردان اى فضول‏
هر كه شيرين مى‏زيد او تلخ مرد	هر كه او تن را پرستد جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا مى‏كشند	آن كه فربه تر مر آن را مى‏كشند
شب گذشت و صبح آمد اى تمر	چند گيرى اين فسانه‏ى زر ز سر
تو جوان بودى و قانع‏تر بدى	زر طلب گشتى خود اول زر بدى‏
رز بدى پر ميوه چون كاسد شدى	وقت ميوه پختنت فاسد شدى‏
ميوه‏ات بايد كه شيرين‏تر شود	چون رسن تابان نه واپس‏تر رود
جفت مايى جفت بايد هم صفت	تا بر آيد كارها با مصلحت‏
جفت بايد بر مثال همدگر	در دو جفت كفش و موزه در نگر
گر يكى كفش از دو تنگ آيد بپا	هر دو جفتش كار نايد مر ترا
جفت در يك خرد و آن ديگر بزرگ	جفت شير بيشه ديدى هيچ گرگ‏
راست نايد بر شتر جفت جوال	آن يكى خالى و اين پر مال مال‏
من روم سوى قناعت دل قوى	تو چرا سوى شناعت مى‏روى‏
مرد قانع از سر اخلاص و سوز	زين نسق مى‏گفت با زن تا به روز

نصيحت كردن زن مر شوى را كه سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ‏كه اين سخنها اگر چه راست است اين مقام توكل ترا نيست و اين سخن گفتن فوق مقام و معامله‏ى خود زيان دارد و كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ باشد
زن بر او زد بانگ كاى ناموس كيش	من فسون تو نخواهم خورد بيش‏
ترهات از دعوى و دعوت مگو	رو سخن از كبر وز نخوت مگو
چند حرف طمطراق و كار و بار	كار و حال خود ببين و شرم دار
كبر زشت و از گدايان زشت‏تر	روز سرد و برف و آن گه جامه تر
چند دعوى و دم و باد و بروت	اى ترا خانه چو بيت العنكبوت‏
از قناعت كى تو جان افروختى	از قناعتها تو نام آموختى‏
گفت پيغمبر قناعت چيست گنج	گنج را تو وا نمى‏دانى ز رنج‏
اين قناعت نيست جز گنج روان	تو مزن لاف اى غم و رنج روان‏
تو مخوانم جفت، كمتر زن بغل	جفت انصافم نيم جفت دغل‏
چون قدم با مير و با بگ مى‏زنى	چون ملخ را در هوا رگ مى‏زنى‏
با سگان زين استخوان در چالشى	چون نى اشكم تهى در نالشى‏
سوى من منگر به خوارى سست سست	تا نگويم آن چه در رگهاى تست‏
عقل خود را از من افزون ديده‏اى	مر من كم عقل را چون ديده‏اى‏
همچو گرگ غافل اندر ما مجه	اى ز ننگ عقل تو بى‏عقل به‏
چون كه عقل تو عقيله‏ى مردم است	آن نه عقل است آن كه مار و كژدم است‏
خصم ظلم و مكر تو الله باد	فضل و عقل تو ز ما كوتاه باد
هم تو مارى هم فسون‏گر اى عجب	مارگير و مارى اى ننگ عرب‏
زاغ اگر زشتى خود بشناختى	همچو برف از درد و غم بگداختى‏
مرد افسونگر بخواند چون عدو	او فسون بر مار و مار افسون بر او
گر نبودى دام او افسون مار	كى فسون مار را گشتى شكار
مرد افسونگر ز حرص كسب و كار	در نيابد آن زمان افسون مار
مار گويد اى فسون‏گر هين و هين	آن خود ديدى فسون من ببين‏
تو به نام حق فريبى مر مرا	تا كنى رسواى شور و شر مرا
نام حقم بست نه آن راى تو	نام حق را دام كردى واى تو
نام حق بستاند از تو داد من	من به نام حق سپردم جان و تن‏
يا به زخم من رگ جانت برد	يا كه همچون من به زندانت برد
زن از اين گونه خشن گفتارها	خواند بر شوى جوان طومارها

نصيحت كردن مرد مر زن را كه در فقيران به خوارى منگر و در كار حق به گمان كمال نگر و طعنه مزن بر فقر و فقيران به خيال و گمان بى‏نوايى خويشتن‏
گفت اى زن تو زنى يا بو الحزن	فقر فخر آمد مرا بر سر مزن‏
مال و زر سر را بود همچون كلاه	كل بود او كز كله سازد پناه‏
آن كه زلف جعد و رعنا باشدش	چون كلاهش رفت خوشتر آيدش‏
مرد حق باشد به مانند بصر	پس برهنه‏ش به كه پوشيده نظر
وقت عرضه كردن آن برده فروش	بر كند از بنده جامه‏ى عيب پوش‏
ور بود عيبى برهنه كى كند	بل به جامه خدعه‏اى با وى كند
گويد اين شرمنده است از نيك و بد	از برهنه كردن او از تو رمد
خواجه در عيب است غرقه تا به گوش	خواجه را مال است و مالش عيب پوش‏
كز طمع عيبش نبيند طامعى	گشت دلها را طمعها جامعى‏
ور گدا گويد سخن چون زر كان	ره نيابد كاله‏ى او در دكان‏
كار درويشى وراى فهم تست	سوى درويشى بمنگر سست سست‏
ز آن كه درويشان وراى ملك و مال	روزيى دارند ژرف از ذو الجلال‏
حق تعالى عادل است و عادلان	كى كنند استمگرى بر بى‏دلان‏
آن يكى را نعمت و كالا دهند	وين دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزا كه دارد اين گمان	بر خداى خالق هر دو جهان‏
فقر فخرى از گزاف است و مجاز	نى هزاران عز پنهان است و ناز
از غضب بر من لقبها راندى	يارگير و مار گيرم خواندى‏
گر بگيرم بر كنم دندان مار	تاش از سر كوفتن نبود ضرار
ز آن كه آن دندان عدوى جان اوست	من عدو را مى‏كنم زين علم دوست‏
از طمع هرگز نخوانم من فسون	اين طمع را كرده‏ام من سر نگون‏
حاش لله طمع من از خلق نيست	از قناعت در دل من عالمى است‏
بر سر امرودبن بينى چنان	ز آن فرود آ تا نماند آن گمان‏
چون كه بر گردى و سر گشته شوى	خانه را گردنده بينى و آن توى‏

در بيان آن كه جنبيدن هر كسى از آن جا كه وى است هر كس را از چنبره‏ى وجود خود بيند، تابه‏ى كبود آفتاب را كبود نمايد و سرخ سرخ نمايد چون تابه از رنگها بيرون آيد سپيد شود از همه تابه‏هاى ديگر او راست‏گوتر باشد و امام باشد
ديد احمد را ابو جهل و بگفت	زشت نقشى كز بنى هاشم شگفت‏
گفت احمد مر و را كه راستى	راست گفتى گر چه كار افزاستى‏
ديد صديقش بگفت اى آفتاب	نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب‏
گفت احمد راست گفتى اى عزيز	اى رهيده تو ز دنياى نه چيز
حاضران گفتند اى صدر الورى	راست گو گفتى دو ضد گو را چرا
گفت من آيينه‏ام مصقول دست	ترك و هندو در من آن بيند كه هست‏
اى زن ار طماع مى‏بينى مرا	زين تحرى زنانه برتر آ
اين طمع را ماند و رحمت بود	كو طمع آن جا كه آن نعمت بود
امتحان كن فقر را روزى دو تو	تا به فقر اندر غنا بينى دو تو
صبر كن با فقر و بگذار اين ملال	ز آن كه در فقر است عز ذو الجلال‏
سركه مفروش و هزاران جان ببين	از قناعت غرق بحر انگبين‏
صد هزاران جان تلخى كش نگر	همچو گل آغشته اندر گل شكر
اى دريغا مر ترا گنجا بدى	تا ز جانم شرح دل پيدا شدى‏
اين سخن شير است در پستان جان	بى‏كشنده خوش نمى‏گردد روان‏
مستمع چون تشنه و جوينده شد	واعظ ار مرده بود گوينده شد
مستمع چون تازه آمد بى‏ملال	صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال‏
چون كه نامحرم در آيد از درم	پرده در پنهان شوند اهل حرم‏
ور در آيد محرمى دور از گزند	بر گشايند آن ستيران روى‏بند
هر چه را خوب و خوش و زيبا كنند	از براى ديده‏ى بينا كنند
كى بود آواز چنگ و زير و بم	از براى گوش بى‏حس اصم‏
مشك را بى‏هوده حق خوش دم نكرد	بهر حس كرد او پى اخشم نكرد
حق زمين و آسمان بر ساخته ست	در ميان بس نار و نور افراخته ست‏
اين زمين را از براى خاكيان	آسمان را مسكن افلاكيان‏
مرد سفلى دشمن بالا بود	مشترى هر مكان پيدا بود
اى ستيره هيچ تو برخاستى	خويشتن را بهر كور آراستى‏
گر جهان را پر در مكنون كنم	روزى تو چون نباشد چون كنم‏
ترك جنگ و ره زنى اى زن بگو	ور نمى‏گويى به ترك من بگو
مر مرا چه جاى جنگ نيك و بد	كاين دلم از صلحها هم مى‏رمد
گر خمش كردى و گرنه آن كنم	كه همين دم ترك خان و مان كنم‏

مراعات كردن زن شوهر را و استغفار كردن از گفته‏ى خويش‏
زن چو ديد او را كه تند و توسن است	گشت گريان گريه خود دام زن است‏
گفت از تو كى چنين پنداشتم	از تو من اوميد ديگر داشتم‏
زن در آمد از طريق نيستى	گفت من خاك شمايم نه ستى‏
جسم و جان و هر چه هستم آن تست	حكم و فرمان جملگى فرمان تست‏
گر ز درويشى دلم از صبر جست	بهر خويشم نيست آن بهر تو است‏
تو مرا در دردها بودى دوا	من نمى‏خواهم كه باشى بى‏نوا
جان تو كز بهر خويشم نيست اين	از براى تستم اين ناله و حنين‏
خويش من و الله كه بهر خويش تو	هر نفس خواهد كه ميرد پيش تو
كاش جانت كش روان من فدى	از ضمير جان من واقف بدى‏
چون تو با من اين چنين بودى به ظن	هم ز جان بيزار گشتم هم ز تن‏
خاك را بر سيم و زر كرديم چون	تو چنينى با من اى جان را سكون‏
تو كه در جان و دلم جا مى‏كنى	زين قدر از من تبرا مى‏كنى‏
تو تبرا كن كه هستت دستگاه	اى تبراى ترا جان عذر خواه‏
ياد مى‏كن آن زمانى را كه من	چون صنم بودم تو بودى چون شمن‏
بنده بر وفق تو دل افروخته ست	هر چه گويى پخت گويد سوخته ست‏
من سپاناخ تو با هر چم پزى	يا ترش با يا كه شيرين مى‏سزى‏
كفر گفتم نك به ايمان آمدم	پيش حكمت از سر جان آمدم‏
خوى شاهانه‏ى ترا نشناختم	پيش تو گستاخ خر در تاختم‏
چون ز عفو تو چراغى ساختم	توبه كردم اعتراض انداختم‏
مى‏نهم پيش تو شمشير و كفن	مى‏كشم پيش تو گردن را بزن‏
از فراق تلخ مى‏گويى سخن	هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن‏
در تو از من عذر خواهى هست سر	با تو بى‏من او شفيعى مستمر
عذر خواهم در درونت خلق تست	ز اعتماد او دل من جرم جست‏
رحم كن پنهان ز خود اى خشمگين	اى كه خلقت به ز صد من انگبين‏
زين نسق مى‏گفت با لطف و گشاد	در ميانه گريه‏اى بر وى فتاد
گريه چون از حد گذشت و هاى هاى	زو كه بى‏گريه بد او خود دل رباى‏
شد از آن باران يكى برقى پديد	زد شرارى در دل مرد وحيد
آن كه بنده‏ى روى خوبش بود مرد	چون بود چون بندگى آغاز كرد
آن كه از كبرش دلت لرزان بود	چون شوى چون پيش تو گريان شود
آن كه از نازش دل و جان خون بود	چون كه آيد در نياز او چون بود
آن كه در جور و جفايش دام ماست	عذر ما چه بود چو او در عذر خاست‏
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حق آراسته ست	ز آن چه حق آراست چون دانند جست‏
چون پى يسكن اليهاش آفريد	كى تواند آدم از حوا بريد
رستم زال ار بود وز حمزه بيش	هست در فرمان اسير زال خويش‏
آن كه عالم مست گفتش آمدى	كلمينى يا حميراء مى‏زدى‏
آب غالب شد بر آتش از نهيب	آتشش جوشد چو باشد در حجاب‏
چون كه ديگى حايل آيد هر دو را	نيست كرد آن آب را كردش هوا
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبى	باطنا مغلوب و زن را طالبى‏
اين چنين خاصيتى در آدمى است	مهر حيوان را كم است آن از كمى است‏

در بيان اين خبر كه انهن يغلبن العاقل و يغلبهن الجاهل‏
گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان	غالب آيد سخت و بر صاحب دلان‏
باز بر زن جاهلان چيره شوند	ز آن كه ايشان تند و بس خيره روند
كم بودشان رقت و لطف و وداد	ز آن كه حيوانى است غالب بر نهاد
مهر و رقت وصف انسانى بود	خشم و شهوت وصف حيوانى بود
پرتو حق است آن معشوق نيست	خالق است آن گوييا مخلوق نيست‏

تسليم كردن مرد خود را به آن چه التماس زن بود از طلب معيشت و آن اعتراض زن را اشارت حق دانستن‏
بنزد عقل هر داننده‏اى هست	كه با گردنده گرداننده‏اى هست‏
مرد ز آن گفتن پشيمان شد چنان	كز عوانى ساعت مردن عوان‏
گفت خصم جان جان چون آمدم	بر سر جان من لگدها چون زدم‏
چون قضا آيد فرو پوشد بصر	تا نداند عقل ما پا را ز سر
چون قضا بگذشت خود را مى‏خورد	پرده بدريده گريبان مى‏درد
مرد گفت اى زن پشيمان مى‏شوم	گر بدم كافر مسلمان مى‏شوم‏
من گنه‏كارم توام رحمى بكن	بر مكن يك بارگيم از بيخ و بن‏
كافر پير ار پشيمان مى‏شود	چون كه عذر آرد مسلمان مى‏شود
حضرت پر رحمت است و پر كرم	عاشق او هم وجود و هم عدم‏
كفر و ايمان عاشق آن كبريا	مس و نقره بنده‏ى آن كيميا

در بيان آن كه موسى و فرعون هر دو مسخر مشيت‏اند چنان كه زهر و پادزهر و ظلمات و نور و مناجات كردن فرعون به خلوت تا ناموس نشكند
موسى و فرعون معنى را رهى	ظاهر آن ره دارد و اين بى‏رهى‏
روز موسى پيش حق نالان شده	نيم شب فرعون گريان آمده‏
كاين چه غل است اى خدا بر گردنم	ور نه غل باشد كه گويد من منم‏
ز آن كه موسى را منور كرده‏اى	مر مرا ز آن هم مكدر كرده‏اى‏
ز آن كه موسى را تو مه رو كرده‏اى	ماه جانم را سيه رو كرده‏اى‏
بهتر از ماهى نبود استاره‏ام	چون خسوف آمد چه باشد چاره‏ام‏
نوبتم گر رب و سلطان مى‏زنند	مه گرفت و خلق پنگان مى‏زنند
مى‏زنند آن طاس و غوغا مى‏كنند	ماه را ز آن زخمه رسوا مى‏كنند
من كه فرعونم ز شهرت واى من	زخم طاس آن ربي الاعلاى من‏
خواجه‏تاشانيم اما تيشه‏ات	مى‏شكافد شاخ را در بيشه‏ات‏
باز شاخى را موصل مى‏كند	شاخ ديگر را معطل مى‏كند
شاخ را بر تيشه دستى هست نى	هيچ شاخ از دست تيشه جست نى‏
حق آن قدرت كه آن تيشه تراست	از كرم كن اين كژيها را تو راست‏
باز با خود گفته فرعون اى عجب	من نه در يا ربناام جمله شب‏
در نهان خاكى و موزون مى‏شوم	چون به موسى مى‏رسم چون مى‏شوم‏
رنگ زر قلب ده‏تو مى‏شود	پيش آتش چون سيه رو مى‏شود
نى كه قلب و قالبم در حكم اوست	لحظه‏اى مغزم كند يك لحظه پوست‏
سبز گردم چون كه گويد كشت باش	زرد گردم چون كه گويد زشت باش‏
لحظه‏اى ماهم كند يك دم سياه	خود چه باشد غير اين كار اله‏
پيش چوگانهاى حكم كن فكان	مى‏دويم اندر مكان و لامكان‏
چون كه بى‏رنگى اسير رنگ شد	موسيى با موسيى در جنگ شد
چون به بى‏رنگى رسى كان داشتى	موسى و فرعون دارند آشتى‏
گر ترا آيد بر اين نكته سؤال	رنگ كى خالى بود از قيل و قال‏
اين عجب كاين رنگ از بى‏رنگ خاست	رنگ با بى‏رنگ چون در جنگ خاست‏
چون كه روغن را ز آب اسرشته‏اند	آب با روغن چرا ضد گشته‏اند
چون گل از خار است و خار از گل چرا	هر دو در جنگند و اندر ماجرا
يا نه جنگ است اين براى حكمت است	همچو جنگ خر فروشان صنعت است‏
يا نه اين است و نه آن حيرانى است	گنج بايد جست اين ويرانى است‏
آن چه تو گنجش توهم مى‏كنى	ز آن توهم گنج را گم مى‏كنى‏
چون عمارت دان تو وهم و رايها	گنج نبود در عمارت جايها
در عمارت هستى و جنگى بود	نيست را از هستها ننگى بود
نى كه هست از نيستى فرياد كرد	بلكه نيست آن هست را واداد كرد
تو مگو كه من گريزانم ز نيست	بلكه او از تو گريزان است بيست‏
ظاهرا مى‏خواندت او سوى خود	وز درون مى‏راندت با چوب رد
نعلهاى باژگونه ست اى سليم	نفرت فرعون مى‏دان از كليم‏

سبب حرمان اشقيا از دو جهان كه خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ
چون حكيمك اعتقادى كرده است	كاسمان بيضه زمين چون زرده است‏
گفت سائل چون بماند اين خاكدان	در ميان اين محيط آسمان‏
همچو قنديلى معلق در هوا	نى به اسفل مى‏رود نى بر على‏
آن حكيمش گفت كز جذب سما	از جهات شش بماند اندر هوا
چون ز مغناطيس قبه‏ى ريخته	در ميان ماند آهنى آويخته‏
آن دگر گفت آسمان با صفا	كى كشد در خود زمين تيره را
بلكه دفعش مى‏كند از شش جهات	ز آن بماند اندر ميان عاصفات‏
پس ز دفع خاطر اهل كمال	جان فرعونان بماند اندر ضلال‏
پس ز دفع اين جهان و آن جهان	مانده‏اند اين بى‏رهان بى‏اين و آن‏
سركشى از بندگان ذو الجلال	دان كه دارند از وجود تو ملال‏
كهربا دارند چون پيدا كنند	كاه هستى ترا شيدا كنند
كهرباى خويش چون پنهان كنند	زود تسليم ترا طغيان كنند
آن چنان كه مرتبه‏ى حيوانى است	كاو اسير و سغبه‏ى انسانى است‏
مرتبه‏ى انسان به دست اوليا	سغبه چون حيوان شناسش اى كيا
بنده‏ى خود خواند احمد در رشاد	جمله عالم را بخوان قُلْ يا عباد
عقل تو همچون شتربان تو شتر	مى‏كشاند هر طرف در حكم مر
عقل عقلند اوليا و عقلها	بر مثال اشتران تا انتها
اندر ايشان بنگر آخر ز اعتبار	يك قلاووز است جان صد هزار
چه قلاووز و چه اشتربان بياب	ديده اى كان ديده بيند آفتاب‏
نك جهان در شب بمانده ميخ دوز	منتظر موقوف خورشيد است و روز
اينت خورشيدى نهان در ذره‏اى	شير نر در پوستين بره‏اى‏
اينت دريايى نهان در زير كاه	پا بر اين كه هين منه با اشتباه‏
اشتباهى و گمانى در درون	رحمت حق است بهر رهنمون‏
هر پيمبر فرد آمد در جهان	فرد بود آن رهنمايش در نهان‏
عالم كبرى به قدرت سحر كرد	كرد خود را در كهين نقشى نورد
ابلهانش فرد ديدند و ضعيف	كى ضعيف است آن كه با شه شد حريف‏
ابلهان گفتند مردى بيش نيست	واى آن كاو عاقبت انديش نيست‏

حقير و بى‏خصم ديدن ديده‏هاى حس صالح و ناقه‏ى صالح را، چون خواهد كه حق لشكرى را هلاك كند در نظر ايشان حقير نمايد خصمان را و اندك اگر چه غالب باشد آن خصم وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا
ناقه‏ى صالح به صورت بد شتر	پى بريدندش ز جهل آن قوم مر
از براى آب چون خصمش شدند	نان كور و آب كور ايشان بدند
ناقة الله آب خورد از جوى و ميغ	آب حق را داشتند از حق دريغ‏
ناقه‏ى صالح چو جسم صالحان	شد كمينى در هلاك طالحان‏
تا بر آن امت ز حكم مرگ و درد	 ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها چه كرد
شحنه‏ى قهر خدا ز يشان بجست	خونبهاى اشترى شهرى درست‏
روح همچون صالح و تن ناقه است	روح اندر وصل و تن در فاقه است‏
روح صالح قابل آفات نيست	زخم بر ناقه بود بر ذات نيست‏
كس نيابد بر دل ايشان ظفر	بر صدف آمد ضرر نى بر گهر
روح صالح قابل آزار نيست	نور يزدان سغبه‏ى كفار نيست‏
حق از آن پيوست با جسمى نهان	تاش آزارند و بينند امتحان‏
بى‏خبر كآزار اين آزار اوست	آب اين خم متصل با آب جوست‏
ز آن تعلق كرد با جسمى اله	تا كه گردد جمله عالم را پناه‏
ناقه‏ى جسم ولى را بنده باش	تا شوى با روح صالح خواجه‏تاش‏
گفت صالح چون كه كرديد اين حسد	بعد سه روز از خدا نقمت رسد
بعد سه روز دگر از جان ستان	آفتى آيد كه دارد سه نشان‏
رنگ روى جمله تان گردد دگر	رنگ رنگ مختلف اندر نظر
روز اول رويتان چون زعفران	در دوم رو سرخ همچون ارغوان‏
در سوم گردد همه روها سياه	بعد از آن اندر رسد قهر اله‏
گر نشان خواهيد از من زين وعيد	كره‏ى ناقه به سوى كه دويد
گر توانيدش گرفتن چاره هست	ور نه خود مرغ اميد از دام جست‏
كس نتانست اندر آن كره رسيد	رفت در كهسارها شد ناپديد
گفت ديديد آن قضا مبرم شده ست	صورت اوميد را گردن زده ست‏
كره‏ى ناقه چه باشد خاطرش	كه بجا آريد ز احسان و برش‏
گر بجا آيد دلش رستيد از آن	ور نه نوميديد و ساعد را گزان‏
چون شنيدند اين وعيد منكدر	چشم بنهادند و آن را منتظر
روز اول روى خود ديدند زرد	مى‏زدند از نااميدى آه سرد
سرخ شد روى همه روز دوم	نوبت اوميد و توبه گشت گم‏
شد سيه روز سوم روى همه	حكم صالح راست شد بى‏ملحمه‏
چون همه در نااميدى سر زدند	همچو مرغان در دو زانو آمدند
در نبى آورد جبريل امين	شرح اين زانو زدن را جاثمين‏
زانو آن دم زن كه تعليمت كنند	وز چنين زانو زدن بيمت كنند
منتظر گشتند زخم قهر را	قهر آمد نيست كرد آن شهر را
صالح از خلوت به سوى شهر رفت	شهر ديد اندر ميان دود و تفت‏
ناله از اجزاى ايشان مى‏شنيد	نوحه پيدا نوحه گويان ناپديد
ز استخوانهاشان شنيد او ناله‏ها	اشك ريز از جانشان چون ژاله‏ها
صالح آن بشنيد و گريه ساز كرد	نوحه بر نوحه گران آغاز كرد
گفت اى قومى به باطل زيسته	وز شما من پيش حق بگريسته‏
حق بگفته صبر كن بر جورشان	پندشان ده بس نماند از دورشان‏
من بگفته پند شد بند از جفا	شير پند از مهر جوشد وز صفا
بس كه كرديد از جفا بر جاى من	شير پند افسرد در رگهاى من‏
حق مرا گفته ترا لطفى دهم	بر سر آن زخمها مرهم نهم‏
صاف كرده حق دلم را چون سما	روفته از خاطرم جور شما
در نصيحت من شده بار دگر	گفته امثال و سخنها چون شكر
شير تازه از شكر انگيخته	شير و شهدى با سخن آميخته‏
در شما چون زهر گشته آن سخن	ز آن كه زهرستان بديد از بيخ و بن‏
چون شوم غمگين كه غم شد سر نگون	غم شما بوديد اى قوم حرون‏
هيچ كس بر مرگ غم نوحه كند	ريش سر چون شد كسى مو بر كند
رو به خود كرد و بگفت اى نوحه‏گر	نوحه‏ات را مى‏نيرزد آن نفر
كژ مخوان اى راست خواننده‏ى مبين	كيف آسى قل لقوم ظالمين‏
باز اندر چشم و دل او گريه يافت	رحمتى بى‏علتى در وى بتافت‏
قطره مى‏باريد و حيران گشته بود	قطره‏ى بى‏علت از درياى جود
عقل او مى‏گفت كين گريه ز چيست	بر چنان افسوسيان شايد گريست‏
بر چه مى‏گريى بگو بر فعلشان	بر سپاه كينه توز بدنشان‏
بر دل تاريك پر زنگارشان	بر زبان زهر همچون مارشان‏
بر دم و دندان سگسارانه‏شان	بر دهان و چشم كژدم خانه‏شان‏
بر ستيز و تسخر و افسوسشان	شكر كن چون كرد حق محبوسشان‏
دستشان كژ پايشان كژ چشم كژ	مهرشان كژ صلح‏شان كژ خشم كژ
از پى تقليد و معقولات نقل	پا نهاده بر جمال پير عقل‏
پير خر نى جمله گشته پير خر	از رياى چشم و گوش همدگر
از بهشت آورد يزدان بردگان	تا نمايدشان سقر پروردگان‏

در معنى آن كه مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ
اهل نار و خلد را بين هم دكان	در ميانشان بَرْزَخٌ لا يبغيان‏
اهل نار و اهل نور آميخته	در ميانشان كوه قاف انگيخته‏
همچو در كان خاك و زر كرد اختلاط	در ميانشان صد بيابان و رباط
همچنان كه عقد در در و شبه	مختلط چون ميهمان يك شبه‏
بحر را نيميش شيرين چون شكر	طعم شيرين رنگ روشن چون قمر
نيم ديگر تلخ همچون زهر مار	طعم تلخ و رنگ مظلم فيروار
هر دو بر هم مى‏زنند از تحت و اوج	بر مثال آب دريا موج موج‏
صورت بر هم زدن از جسم تنگ	اختلاط جانها در صلح و جنگ‏
موجهاى صلح بر هم مى‏زند	كينه‏ها از سينه‏ها بر مى‏كند
موجهاى جنگ بر شكل دگر	مهرها را مى‏كند زير و زبر
مهر تلخان را به شيرين مى‏كشد	ز آن كه اصل مهرها باشد رشد
قهر شيرين را به تلخى مى‏برد	تلخ با شيرين كجا اندر خورد
تلخ و شيرين زين نظر نايد پديد	از دريچه‏ى عاقبت دانند ديد
چشم آخر بين تواند ديد راست	چشم آخر بين غرور است و خطاست‏
اى بسا شيرين كه چون شكر بود	ليك زهر اندر شكر مضمر بود
آن كه زيرك‏تر به بو بشناسدش	و آن دگر چون بر لب و دندان زدش‏
پس لبش ردش كند پيش از گلو	گر چه نعره مى‏زند شيطان كلوا
و آن دگر را در گلو پيدا كند	و آن دگر را در بدن رسوا كند
و آن دگر را در حدث سوزش دهد	ذوق آن زخم جگر دوزش دهد
و آن دگر را بعد ايام و شهور	و آن دگر را بعد مرگ از قعر گور
ور دهندش مهلت اندر قعر گور	لا بد آن پيدا شود يوم النشور
هر نبات و شكرى را در جهان	مهلتى پيداست از دور زمان‏
سالها بايد كه اندر آفتاب	لعل يابد رنگ و رخشانى و تاب‏
باز تره در دو ماه اندر رسد	باز تا سالى گل احمر رسد
بهر اين فرمود حق عز و جل	سوره الانعام در ذكر اجل‏
اين شنيدى مو به مويت گوش باد	آب حيوان است خوردى نوش باد
آب حيوان خوان مخوان اين را سخن	روح نو بين در تن حرف كهن‏
نكته‏ى ديگر تو بشنو اى رفيق	همچو جان او سخت پيدا و دقيق‏
در مقامى هست هم اين زهر مار	از تصاريف خدايى خوش گوار
در مقامى زهر و در جايى دوا	در مقامى كفر و در جايى روا
گر چه آن جا او گزند جان بود	چون بدين جا در رسد درمان بود
آب در غوره ترش باشد و ليك	چون به انگورى رسد شيرين و نيك‏
باز در خم او شود تلخ و حرام	در مقام سركگى نعم الادام‏

در معنى آن كه آن چه ولى كند مريد را نشايد گستاخى كردن و همان فعل كردن كه حلوا طبيب را زيان ندارد اما بيمار را زيان دارد و سرما و برف انگور را زيان ندارد اما غوره را زيان دارد كه در راهست كه لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ
گر ولى زهرى خورد نوشى شود	ور خورد طالب سيه هوشى شود
رب هَبْ لِي از سليمان آمده ست	كه مده غير مرا اين ملك و دست‏
تو مكن با غير من اين لطف و جود	اين حسد را ماند اما آن نبود
نكته‏ى لا يَنْبَغِي مى‏خوان به جان	سر مِنْ بَعْدِي ز بخل او مدان‏
بلكه اندر ملك ديد او صد خطر	مو به مو ملك جهان بد بيم سر
بيم سر با بيم سر با بيم دين	امتحانى نيست ما را مثل اين‏
پس سليمان همتى بايد كه او	بگذرد زين صد هزاران رنگ و بو
با چنان قوت كه او را بود هم	موج آن ملكش فرومى‏بست دم‏
چون بر او بنشست زين اندوه گرد	بر همه شاهان عالم رحم كرد
شد شفيع و گفت اين ملك و لوا	با كمالى ده كه دادى مر مرا
هر كه را بدهى و بكنى آن كرم	او سليمان است و آن كس هم منم‏
او نباشد بعدى او باشد معى	خود معى چه بود منم بى‏مدعى‏
شرح اين فرض است گفتن ليك من	باز مى‏گردم به قصه‏ى مرد و زن‏

مخلص ماجراى عرب و جفت او
ماجراى مرد و زن را مخلصى	باز مى‏جويد درون مخلصى‏
ماجراى مرد و زن افتاد نقل	آن مثال نفس خود مى‏دان و عقل‏
اين زن و مردى كه نفس است و خرد	نيك بايسته ست بهر نيك و بد
وين دو بايسته در اين خاكى سرا	روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همى‏خواهد هويج خانگاه	يعنى آب رو و نان و خوان و جاه‏
نفس همچون زن پى چاره‏گرى	گاه خاكى گاه جويد سرورى‏
عقل خود زين فكرها آگاه نيست	در دماغش جز غم الله نيست‏
گر چه سر قصه اين دانه ست و دام	صورت قصه شنو اكنون تمام‏
گر بيان معنوى كافى شدى	خلق عالم عاطل و باطل بدى‏
گر محبت فكرت و معنيستى	صورت روزه و نمازت نيستى‏
هديه‏هاى دوستان با همديگر	نيست اندر دوستى الا صور
تا گواهى داده باشد هديه‏ها	بر محبتهاى مضمر در حفا
ز آن كه احسانهاى ظاهر شاهدند	بر محبتهاى سر اى ارجمند
شاهدت گه راست باشد گه دروغ	مست گاهى از مى و گاهى ز دوغ‏
دوغ خورده مستيى پيدا كند	هاى و هوى و سر گرانيها كند
آن مرايى در صيام و در صلاست	تا گمان آيد كه او مست ولاست‏
حاصل افعال برونى ديگر است	تا نشان باشد بر آن چه مضمر است‏
يا رب آن تمييز ده ما را به خواست	تا شناسيم آن نشان كژ ز راست‏
حس را تمييز دانى چون شود	آن كه حس ينظر بنور اللَّه بود
ور اثر نبود سبب هم مظهر است	همچو خويشى كز محبت مخبر است‏
نبود آن كه نور حقش شد امام	مر اثر را يا سببها را غلام‏
يا محبت در درون شعله زند	زفت گردد وز اثر فارغ كند
حاجتش نبود پى اعلام مهر	چون محبت نور خود زد بر سپهر
هست تفصيلات تا گردد تمام	اين سخن ليكن بجو تو و السلام‏
گر چه شد معنى در اين صورت پديد	صورت از معنى قريب است و بعيد
در دلالت همچو آب‏اند و درخت	چون به ماهيت روى دورند سخت‏
ترك ماهيات و خاصيات گو	شرح كن احوال آن دو ماهرو

دل نهادن عرب بر التماس دل بر خويش و سوگند خوردن كه در اين تسليم مرا حيلتى و امتحانى نيست‏
مرد گفت اكنون گذشتم از خلاف	حكم دارى تيغ بر كش از غلاف‏
هر چه گويى من ترا فرمان‏برم	در بد و نيك آمد آن ننگرم‏
در وجود تو شوم من منعدم	چون محبم حب يعمى و يصم‏
گفت زن آهنگ برم مى‏كنى	يا به حيلت كشف سرم مى‏كنى‏
گفت و الله عالم السر الخفى	كافريد از خاك آدم را صفى‏
دو سه گز قالب كه دادش وانمود	هر چه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه بود او پيش پيش	درس كرد از علم الاسماء خويش‏
تا ملك بى‏خود شد از تدريس او	قدس ديگر يافت از تقديس او
آن گشادى‏شان كز آدم رو نمود	در گشاد آسمانهاشان نبود
در فراخى عرصه‏ى آن پاك جان	تنگ آمد عرصه‏ى هفت آسمان‏
گفت پيغمبر كه حق فرموده است	من نگنجم هيچ در بالا و پست‏
در زمين و آسمان و عرش نيز	من نگنجم اين يقين دان اى عزيز
در دل مومن بگنجم اى عجب	گر مرا جويى در آن دلها طلب‏
گفت ادخل فى عبادي تلتقي	جنة من رؤيتي يا متقي‏
عرش با آن نور با پهناى خويش	چون بديد آن را برفت از جاى خويش‏
خود بزرگى عرش باشد بس مديد	ليك صورت كيست چون معنى رسيد
هر ملك مى‏گفت ما را پيش از اين	الفتى مى‏بود بر گرد زمين‏
تخم خدمت بر زمين مى‏كاشتيم	ز آن تعلق ما عجب مى‏داشتيم‏
كاين تعلق چيست با اين خاكمان	چون سرشت ما بده ست از آسمان‏
الف ما انوار با ظلمات چيست	چون تواند نور با ظلمات زيست‏
آدما آن الف از بوى تو بود	ز آن كه جسمت را زمين بد تار و پود
جسم خاكت را از اينجا بافتند	نور پاكت را در اينجا يافتند
اين كه جان ما ز روحت يافته ست	پيش پيش از خاك آن مى‏تافته ست‏
در زمين بوديم و غافل از زمين	غافل از گنجى كه در وى بد دفين‏
چون سفر فرمود ما را ز آن مقام	تلخ شد ما را از آن تحويل كام‏
تا كه حجتها همى‏گفتيم ما	كه بجاى ما كى آيد اى خدا
نور اين تسبيح و اين تهليل را	مى‏فروشى بهر قال و قيل را
حكم حق گسترد بهر ما بساط	كه بگوييد از طريق انبساط
هر چه آيد بر زبانتان بى‏حذر	همچو طفلان يگانه با پدر
ز آن كه اين دمها چه گر نالايق است	رحمت من بر غضب هم سابق است‏
از پى اظهار اين سبق اى ملك	در تو بنهم داعيه‏ى اشكال و شك‏
تا بگويى و نگيرم بر تو من	منكر حلمم نيارد دم زدن‏
صد پدر صد مادر اندر حلم ما	هر نفس زايد در افتد در فنا
حلم ايشان كف بحر حلم ماست	كف رود آيد ولى دريا به جاست‏
خود چه گويم پيش آن در اين صدف	نيست الا كف كف كف كف‏
حق آن كف حق آن درياى صاف	كه امتحانى نيست اين گفت و نه لاف‏
از سر مهر و صفاء است و خضوع	حق آن كس كه بدو دارم رجوع‏
گر به پيشت امتحان است اين هوس	امتحان را امتحان كن يك نفس‏
سر مپوشان تا پديد آيد سرم	امر كن تو هر چه بر وى قادرم‏
دل مپوشان تا پديد آيد دلم	تا قبول آرم هر آن چه قابلم‏
چون كنم در دست من چه چاره است	در نگر تا جان من چه كاره است‏

تعيين كردن زن طريق طلب روزى كدخداى خود را و قبول كردن او
گفت زن يك آفتابى تافته ست	عالمى زو روشنايى يافته ست‏
نايب رحمان خليفه‏ى كردگار	شهر بغداد است از وى چون بهار
گر بپيوندى بدان شه شه شوى	سوى هر ادبار تا كى مى‏روى‏
همنشينى مقبلان چون كيمياست	چون نظرشان كيميايى خود كجاست‏
چشم احمد بر ابو بكرى زده	او ز يك تصديق صديق آمده‏
گفت من شه را پذيرا چون شوم	بى‏بهانه سوى او من چون روم‏
نسبتى بايد مرا يا حيلتى	هيچ پيشه راست شد بى‏آلتى‏
همچو آن مجنون كه بشنيد از يكى	كه مرض آمد به ليلى اندكى‏
گفت آوه بى‏بهانه چون روم	ور بمانم از عيادت چون شوم‏
ليتني كنت طبيبا حاذقا	كنت أمشي نحو ليلى سابقا
قل تعالوا گفت حق ما را بدان	تا بود شرم اشكنى ما را نشان‏
شب پران را گر نظر و آلت بدى	روزشان جولان و خوش حالت بدى‏
گفت چون شاه كرم ميدان رود	عين هر بى‏آلتى آلت شود
ز آن كه آلت دعوى است و هستى است	كار در بى‏آلتى و پستى است‏
گفت كى بى‏آلتى سودا كنم	تا نه من بى‏آلتى پيدا كنم‏
پس گواهى بايدم بر مفلسى	تا شهم رحمى كند يا مونسى‏
تو گواهى غير گفت‏وگو و رنگ	وانما تا رحم آرد شاه شنگ‏
كاين گواهى كه ز گفت و رنگ بد	نزد آن قاضى القضاة آن جرح شد
صدق مى‏خواهد گواه حال او	تا بتابد نور او بى‏قال او

هديه بردن عرب سبوى آب باران از ميان باديه سوى بغداد به نزد خليفه بر پنداشت آن كه آن جا هم قحط آب است‏
گفت زن صدق آن بود كز بود خويش	پاك برخيزى تو از مجهود خويش‏
آب باران است ما را در سبو	ملكت و سرمايه و اسباب تو
اين سبوى آب را بردار و رو	هديه ساز و پيش شاهنشاه شو
گو كه ما را غير اين اسباب نيست	در مفازه هيچ به زين آب نيست‏
گر خزينه‏ش پر متاع فاخر است	اين چنين آبش نباشد نادر است‏
چيست آن كوزه تن محصور ما	اندر او آب حواس شور ما
اى خداوند اين خم و كوزه‏ى مرا	در پذير از فضل اللَّه اشترى‏
كوزه‏اى با پنج لوله‏ى پنج حس	پاك دار اين آب را از هر نجس‏
تا شود زين كوزه منفذ سوى بحر	تا بگيرد كوزه‏ى من خوى بحر
تا چو هديه پيش سلطانش برى	پاك بيند باشدش شه مشترى‏
بى‏نهايت گردد آبش بعد از آن	پر شود از كوزه‏ى من صد جهان‏
لوله‏ها بر بند و پر دارش ز خم	گفت غضوا عن هوا ابصاركم‏
ريش او پر باد كاين هديه كراست	لايق چون او شهى اين است راست‏
زن نمى‏دانست كانجا بر گذر	هست جارى دجله‏ى همچون شكر
در ميان شهر چون دريا روان	پر ز كشتيها و شست ماهيان‏
رو بر سلطان و كار و بار بين	حس تَجْرِي تَحْتَهَا الأنهار بين‏
اين چنين حسها و ادراكات ما	قطره‏اى باشد در آن نهر صفا

در نمد دوختن زن عرب سبوى آب باران را و مهر نهادن بر وى از غايت اعتقاد عرب‏
مرد گفت آرى سبو را سر ببند	هين كه اين هديه ست ما را سودمند
در نمد در دوز تو اين كوزه را	تا گشايد شه به هديه روزه را
كاين چنين اندر همه آفاق نيست	جز رحيق و مايه‏ى اذواق نيست‏
ز آن كه ايشان ز آبهاى تلخ و شور	دايما پر علت‏اند و نيم كور
مرغ كآب شور باشد مسكنش	او چه داند جاى آب روشنش‏
اين كه اندر چشمه‏ى شور است جات	تو چه دانى شط و جيحون و فرات‏
اى تو نارسته از اين فانى رباط	تو چه دانى محو و سكر و انبساط
ور بدانى نقلت از اب وز جد است	پيش تو اين نامها چون ابجد است‏
ابجد و هوز چه فاش است و پديد	بر همه طفلان و معنى بس بعيد
پس سبو برداشت آن مرد عرب	در سفر شد مى‏كشيدش روز و شب‏
بر سبو لرزان بد از آفات دهر	هم كشيدش از بيابان تا به شهر
زن مصلا باز كرده از نياز	رب سلم ورد كرده در نماز
كه نگه دار آب ما را از خسان	يا رب آن گوهر بدان دريا رسان‏
گر چه شويم آگه است و پر فن است	ليك گوهر را هزاران دشمن است‏
خود چه باشد گوهر آب كوثر است	قطره‏اى زين است كاصل گوهر است‏
از دعاهاى زن و زارى او	وز غم مرد و گرانبارى او
سالم از دزدان و از آسيب سنگ	برد تا دار الخلافه بى‏درنگ‏
ديد درگاهى پر از انعامها	اهل حاجت گستريده دامها
دم به دم هر سوى صاحب حاجتى	يافته ز آن در عطا و خلعتى‏
بهر گبر و مومن و زيبا و زشت	همچو خورشيد و مطر نى چون بهشت‏
ديد قومى در نظر آراسته	قوم ديگر منتظر برخاسته‏
خاص و عامه از سليمان تا به مور	زنده گشته چون جهان از نفخ صور
اهل صورت در جواهر بافته	اهل معنى بحر معنى يافته‏
آن كه بى‏همت چه با همت شده	و آن كه با همت چه با نعمت شده‏

در بيان آن كه چنان كه گدا عاشق كرم است و عاشق كريم، كرم كريم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بيش بود كريم بر در او آيد و اگر كريم را صبر بيش بود گدا بر در او آيد اما صبر گدا كمال گداست و صبر كريم نقصان اوست‏
بانگ مى‏آمد كه اى طالب بيا	جود محتاج گدايان چون گدا
جود مى‏جويد گدايان و ضعاف	همچو خوبان كاينه جويند صاف‏
روى خوبان ز آينه زيبا شود	روى احسان از گدا پيدا شود
پس از اين فرمود حق در و الضحى	بانگ كم زن اى محمد بر گدا
چون گدا آيينه‏ى جود است هان	دم بود بر روى آيينه زيان‏
آن يكى جودش گدا آرد پديد	و آن دگر بخشد گدايان را مزيد
پس گدايان آيت جود حق‏اند	و آن كه با حقند جود مطلق‏اند
و آن كه جز اين دوست او خود مرده‏اى است	او بر اين در نيست نقش پرده‏اى است‏

فرق ميان آن كه درويش است به خدا و تشنه‏ى خدا و ميان آن كه درويش است از خدا و تشنه‏ى غير است‏
نقش درويش است او نى اهل نان	نقش سگ را تو مينداز استخوان‏
فقر لقمه دارد او نى فقر حق	پيش نقش مرده‏اى كم نه طبق‏
ماهى خاكى بود درويش نان	شكل ماهى ليك از دريا رمان‏
مرغ خانه ست او نه سيمرغ هوا	لوت نوشد او ننوشد از خدا
عاشق حق است او بهر نوال	نيست جانش عاشق حسن و جمال‏
گر توهم مى‏كند او عشق ذات	ذات نبود وهم اسما و صفات‏
وهم مخلوق است و مولود آمده ست	حق نزاييده ست او لَمْ يولد است‏
عاشق تصوير و وهم خويشتن	كى بود از عاشقان ذو المنن‏
عاشق آن وهم اگر صادق بود	آن مجاز او حقيقت كش شود
شرح مى‏خواهد بيان اين سخن	ليك مى‏ترسم ز افهام كهن‏
فهم‏هاى كهنه‏ى كوته نظر	صد خيال بد در آرد در فكر
بر سماع راست هر كس چير نيست	لقمه‏ى هر مرغكى انجير نيست‏
خاصه مرغى مرده‏اى پوسيده‏اى	پر خيالى اعميى بى‏ديده‏اى‏
نقش ماهى را چه دريا و چه خاك	رنگ هندو را چه صابون و چه زاك‏
نقش اگر غمگين نگارى بر ورق	او ندارد از غم و شادى سبق‏
صورتش غمگين و او فارغ از آن	صورتش خندان و او ز آن بى‏نشان‏
وين غم و شادى كه اندر دل خفى است	پيش آن شادى و غم جز نقش نيست‏
صورت خندان نقش از بهر تست	تا از آن صورت شود معنى درست‏
نقشهايى كاندر اين حمامهاست	از برون جامه كن چون جامهاست‏
تا برونى جامه‏ها بينى و بس	جامه بيرون كن در آ اى هم نفس‏
ز آن كه با جامه درون سو راه نيست	تن ز جان جامه ز تن آگاه نيست‏

پيش آمدن نقيبان و دربانان خليفه از بهر اكرام اعرابى و پذيرفتن هديه‏ى او را
آن عرابى از بيابان بعيد	بر در دار الخلافه چون رسيد
پس نقيبان پيش او باز آمدند	بس گلاب لطف بر جيبش زدند
حاجت او فهمشان شد بى‏مقال	كار ايشان بد عطا پيش از سؤال‏
پس بدو گفتند يا وجه العرب	از كجايى چونى از راه و تعب‏
گفت وجهم گر مرا وجهى دهيد	بى‏وجوهم چون پس پشتم نهيد
اى كه در روتان نشان مهترى	فرتان خوشتر ز زر جعفرى‏
اى كه يك ديدارتان ديدارها	اى نثار دينتان دينارها
اى همه ينظر بنور اللَّه شده	از بر حق بهر بخشش آمده‏
تا زنيد آن كيمياهاى نظر	بر سر مسهاى اشخاص بشر
من غريبم از بيابان آمدم	بر اميد لطف سلطان آمدم‏
بوى لطف او بيابانها گرفت	ذره‏هاى ريگ هم جانها گرفت‏
تا بدين جا بهر دينار آمدم	چون رسيدم مست ديدار آمدم‏
بهر نان شخصى سوى نانوا دويد	داد جان چون حسن نانوا را بديد
بهر فرجه شد يكى تا گلستان	فرجه‏ى او شد جمال باغبان‏
همچو اعرابى كه آب از چه كشيد	آب حيوان از رخ يوسف چشيد
رفت موسى كاتش آرد او به دست	آتشى ديد او كه از آتش برست‏
جست عيسى تا رهد از دشمنان	بردش آن جستن به چارم آسمان‏
دام آدم خوشه‏ى گندم شده	تا وجودش خوشه‏ى مردم شده‏
باز آيد سوى دام از بهر خور	ساعد شه يابد و اقبال و فر
طفل شد مكتب پى كسب هنر	بر اميد مرغ با لطف پدر
پس ز مكتب آن يكى صدرى شده	ماهگانه داده و بدرى شده‏
آمده عباس حرب از بهر كين	بهر قمع احمد و استيز دين‏
گشته دين را تا قيامت پشت و رو	در خلافت او و فرزندان او
من بر اين در طالب چيز آمدم	صدر گشتم چون به دهليز آمدم‏
آب آوردم به تحفه بهر نان	بوى نانم برد تا صدر جنان‏
نان برون راند آدمى را از بهشت	نان مرا اندر بهشتى در سرشت‏
رستم از آب و ز نان همچون ملك	بى‏غرض گردم بر اين در چون فلك‏
بى‏غرض نبود به گردش در جهان	غير جسم و غير جان عاشقان‏

در بيان آن كه عاشق دنيا بر مثال عاشق ديوارى است كه بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نكرد تا فهم كند كه آن تاب و رونق از ديوار نيست از قرص آفتاب است در آسمان چهارم لاجرم كلى دل بر ديوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پيوست او محروم ماند ابدا وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ
عاشقان كل نه اين عشاق جزو	ماند از كل آن كه شد مشتاق جزو
چون كه جزوى عاشق جزوى شود	زود معشوقش به كل خود رود
ريش گاو بنده‏ى غير آمد او	غرقه شد كف در ضعيفى در زد او
نيست حاكم تا كند تيمار او	كار خواجه‏ى خود كند يا كار او

مثل عرب إِذا زنيت فازن بالحرة و إِذا سرقت فاسرق الدرة
فازن بالحرة پى اين شد مثل	فاسرق الدرة بدين شد منتقل‏
بنده سوى خواجه شد او ماند زار	بوى گل شد سوى گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خويش	سعى ضايع رنج باطل پاى ريش‏
همچو صيادى كه گيرد سايه‏اى	سايه كى گردد و را سرمايه‏اى‏
سايه‏ى مرغى گرفته مرد سخت	مرغ حيران گشته بر شاخ درخت‏
كاين مدمغ بر كه مى‏خندد عجب	اينت باطل اينت پوسيده سبب‏
ور تو گويى جزو پيوسته‏ى كل است	خار مى‏خور خار مقرون گل است‏
جز ز يك رو نيست پيوسته به كل	ور نه خود باطل بدى بعث رسل‏
چون رسولان از پى پيوستن‏اند	پس چه پيوندندشان چون يك تن‏اند
اين سخن پايان ندارد اى غلام	روز بى‏گه شد حكايت كن تمام‏

سپردن عرب هديه را يعنى سبو را به غلامان خليفه‏
آن سبوى آب را در پيش داشت	تخم خدمت را در آن حضرت بكاشت‏
گفت اين هديه بدان سلطان بريد	سايل شه را ز حاجت واخريد
آب شيرين و سبوى سبز و نو	ز آب بارانى كه جمع آمد به گو
خنده مى‏آمد نقيبان را از آن	ليك پذرفتند آن را همچو جان‏
ز آن كه لطف شاه خوب با خبر	كرده بود اندر همه اركان اثر
خوى شاهان در رعيت جا كند	چرخ اخضر خاك را خضرا كند
شه چو حوضى دان حشم چون لوله‏ها	آب از لوله روان در كوله‏ها
چون كه آب جمله از حوضى است پاك	هر يكى آبى دهد خوش ذوقناك‏
ور در آن حوض آب شور است و پليد	هر يكى لوله همان آرد پديد
ز آن كه پيوسته ست هر لوله به حوض	خوض كن در معنى اين حرف خوض‏
لطف شاهنشاه جان بى‏وطن	چون اثر كرده ست اندر كل تن‏
لطف عقل خوش نهاد خوش نسب	چون همه تن را در آرد در ادب‏
عشق شنگ بى‏قرار بى‏سكون	چون در آرد كل تن را در جنون‏
لطف آب بحر كاو چون كوثر است	سنگ ريزه‏ش جمله در و گوهر است‏
هر هنر كه استا بدان معروف شد	جان شاگردان بدان موصوف شد
پيش استاد اصولى هم اصول	خواند آن شاگرد چست با حصول‏
پيش استاد فقيه آن فقه خوان	فقه خواند نى اصول اندر بيان‏
پيش استادى كه او نحوى بود	جان شاگردش از او نحوى شود
باز استادى كه او محو ره است	جان شاگردش از او محو شه است‏
زين همه انواع دانش روز مرگ	دانش فقر است ساز راه و برگ‏

حكايت ماجراى نحوى و كشتيبان‏
آن يكى نحوى به كشتى درنشست	رو به كشتيبان نهاد آن خود پرست‏
گفت هيچ از نحو خواندى گفت لا	گفت نيم عمر تو شد در فنا
دل شكسته گشت كشتيبان ز تاب	ليك آن دم كرد خامش از جواب‏
باد كشتى را به گردابى فگند	گفت كشتيبان به آن نحوى بلند
هيچ دانى آشنا كردن بگو	گفت نى اى خوش جواب خوب رو
گفت كل عمرت اى نحوى فناست	ز آن كه كشتى غرق اين گردابهاست‏
محو مى‏بايد نه نحو اينجا بدان	گر تو محوى بى‏خطر در آب ران‏
آب دريا مرده را بر سر نهد	ور بود زنده ز دريا كى رهد
چون بمردى تو ز اوصاف بشر	بحر اسرارت نهد بر فرق سر
اى كه خلقان را تو خر مى‏خوانده‏اى	اين زمان چون خر بر اين يخ مانده‏اى‏
گر تو علامه‏ى زمانى در جهان	نك فناى اين جهان بين وين زمان‏
مرد نحوى را از آن در دوختيم	تا شما را نحو محو آموختيم‏
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف	در كم آمد يابى اى يار شگرف‏
آن سبوى آب دانشهاى ماست	و آن خليفه دجله‏ى علم خداست‏
ما سبوها پر به دجله مى‏بريم	گر نه خر دانيم خود را ما خريم‏
بارى اعرابى بدان معذور بود	كو ز دجله بى‏خبر بود و ز رود
گر ز دجله با خبر بودى چو ما	او نبردى آن سبو را جا به جا
بلكه از دجله چو واقف آمدى	آن سبو را بر سر سنگى زدى‏

قبول كردن خليفه هديه را و عطا فرمودن با كمال بى‏نيازى از آن هديه و از آن سبو
چون خليفه ديد و احوالش شنيد	آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد
آن عرب را كرد از فاقه خلاص	داد بخششها و خلعتهاى خاص‏
كاين سبو پر زر به دست او دهيد	چون كه واگردد سوى دجله‏ش بريد
از ره خشك آمده ست و از سفر	از ره آبش بود نزديكتر
چون به كشتى درنشست و دجله ديد	سجده مى‏كرد از حيا و مى‏خميد
كاى عجب لطف اين شه وهاب را	وين عجبتر كو ستد آن آب را
چون پذيرفت از من آن درياى جود	آن چنان نقد دغل را زود زود
كل عالم را سبو دان اى پسر	كاو بود از علم و خوبى تا به سر
قطره‏اى از دجله‏ى خوبى اوست	كان نمى‏گنجد ز پرى زير پوست‏
گنج مخفى بد ز پرى چاك كرد	خاك را تابان تر از افلاك كرد
گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد	خاك را سلطان اطلس پوش كرد
ور بديدى شاخى از دجله‏ى خدا	آن سبو را او فنا كردى فنا
آن كه ديدندش هميشه بى‏خودند	بى‏خودانه بر سبو سنگى زدند
اى ز غيرت بر سبو سنگى زده	و اين سبو ز اشكست كاملتر شده‏
خم شكسته آب از او ناريخته	صد درستى زين شكست انگيخته‏
جزو جزو خم به رقص است و به حال	عقل جزوى را نموده اين محال‏
نى سبو پيدا در اين حالت نه آب	خوش ببين و اللَّه اعلم بالصواب‏
چون در معنى زنى بازت كنند	پر فكرت زن كه شهبازت كنند
پر فكرت شد گل آلود و گران	ز آن كه گل خوارى ترا گل شد چو نان‏
نان گل است و گوشت كمتر خور از اين	تا نمانى همچو گل اندر زمين‏
چون گرسنه مى‏شوى سگ مى‏شوى	تند و بد پيوند و بد رگ مى‏شوى‏
چون شدى تو سير مردارى شدى	بى‏خبر بى‏پا چو ديوارى شدى‏
پس دمى مردار و ديگر دم سگى	چون كنى در راه شيران خوش تگى‏
آلت اشكار خود جز سگ مدان	كمترك انداز سگ را استخوان‏
ز آن كه سگ چون سير شد سركش شود	كى سوى صيد و شكار خوش دود
آن عرب را بى‏نوايى مى‏كشيد	تا بدان درگاه و آن دولت رسيد
در حكايت گفته‏ايم احسان شاه	در حق آن بى‏نواى بى‏پناه‏
هر چه گويد مرد عاشق بوى عشق	از دهانش مى‏جهد در كوى عشق‏
گر بگويد فقه فقر آيد همه	بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه‏
ور بگويد كفر دارد بوى دين	ور به شك گويد شكش گردد يقين‏
كف كژ كز بحر صدقى خاسته است	اصل صاف آن فرع را آراسته است‏
آن كفش را صافى و محقوق دان	همچو دشنام لب معشوق دان‏
گشته آن دشنام نامطلوب او	خوش ز بهر عارض محبوب او
گر بگويد كژ نمايد راستى	اى كژى كه راست را آراستى‏
از شكر گر شكل نانى مى‏پزى	طعم قند آيد نه نان چون مى‏مزى‏
ور بيابد مومنى زرين وثن	كى هلد آن را براى هر شمن‏
بلكه گيرد اندر آتش افكند	صورت عاريتش را بشكند
تا نماند بر ذهب شكل وثن	ز آن كه صورت مانع است و راه زن‏
ذات زرش ذات ربانيت است	نقش بت بر نقد زر عاريت است‏
بهر كيكى تو گليمى را مسوز	وز صداع هر مگس مگذار روز
بت پرستى چون بمانى در صور	صورتش بگذار و در معنى نگر
مرد حجى همره حاجى طلب	خواه هندو خواه ترك و يا عرب‏
منگر اندر نقش و اندر رنگ او	بنگر اندر عزم و در آهنگ او
گر سياه است او هم آهنگ تو است	تو سپيدش خوان كه هم رنگ تو است‏
اين حكايت گفته شد زير و زبر	همچو فكر عاشقان بى‏پا و سر
سر ندارد چون ز ازل بوده ست پيش	پا ندارد با ابد بوده ست خويش‏
بلكه چون آب است هر قطره از آن	هم سر است و پا و هم بى‏هردوان‏
حاش لله اين حكايت نيست هين	نقد حال ما و تست اين خوش ببين‏
ز آن كه صوفى با كر و با فر بود	هر چه آن ماضى است لا يذكر بود
هم عرب ما هم سبو ما هم ملك	جمله ما يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أفك‏
عقل را شو دان و زن را نفس و طمع	اين دو ظلمانى و منكر عقل شمع‏
بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست	ز آن كه كل را گونه گونه جزوهاست‏
جزو كل نى جزوها نسبت به كل	نى چو بوى گل كه باشد جزو گل‏
لطف سبزه جزو لطف گل بود	بانگ قمرى جزو آن بلبل بود
گر شوم مشغول اشكال و جواب	تشنگان را كى توانم داد آب‏
گر تو اشكالى به كلى و حرج	صبر كن الصبر مفتاح الفرج‏
احتما كن احتما ز انديشه‏ها	فكر شير و گور و دلها بيشه‏ها
احتماها بر دواها سرور است	ز آن كه خاريدن فزونى گر است‏
احتما اصل دوا آمد يقين	احتما كن قوت جان را ببين‏
قابل اين گفته‏ها شو گوش‏وار	تا كه از زر سازمت من گوشوار
حلقه در گوش مه زرگر شوى	تا به ماه و تا ثريا بر شوى‏
اولا بشنو كه خلق مختلف	مختلف جانند از يا تا الف‏
در حروف مختلف شور و شكى است	گر چه از يك رو ز سر تا پا يكى است‏
از يكى رو ضد و يك رو متحد	از يكى رو هزل و از يك روى جد
پس قيامت روز عرض اكبر است	عرض او خواهد كه با زيب و فر است‏
هر كه چون هندوى بد سودايى است	روز عرضش نوبت رسوايى است‏
چون ندارد روى همچون آفتاب	او نخواهد جز شبى همچون نقاب‏
برگ يك گل چون ندارد خار او	شد بهاران دشمن اسرار او
و انكه سر تا پا گل است و سوسن است	پس بهار او را دو چشم روشن است‏
خار بى‏معنى خزان خواهد خزان	تا زند پهلوى خود با گلستان‏
تا بپوشد حسن آن و ننگ اين	تا نبينى رنگ آن و رنگ اين‏
پس خزان او را بهار است و حيات	يك نمايد سنگ و ياقوت زكات‏
باغبان هم داند آن را در خزان	ليك ديد يك به از ديد جهان‏
خود جهان آن يك كس است او ابله است	هر ستاره بر فلك جزو مه است‏
پس همى‏گويند هر نقش و نگار	مژده مژده نك همى‏آيد بهار
تا بود تابان شكوفه چون زره	كى كند آن ميوه‏ها پيدا گره‏
چون شكوفه ريخت ميوه سر كند	چون كه تن بشكست جان سر بر زند
ميوه معنى و شكوفه صورتش	آن شكوفه مژده ميوه نعمتش‏
چون شكوفه ريخت ميوه شد پديد	چون كه آن كم شد شد اين اندر مزيد
تا كه نان نشكست قوت كى دهد	ناشكسته خوشه‏ها كى مى‏دهد
تا هليله نشكند با ادويه	كى شود خود صحت افزا ادويه‏

در صفت پير و مطاوعت وى‏
اى ضياء الحق حسام الدين بگير	يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير
گر چه جسم نازكت را زور نيست	ليك بى‏خورشيد ما را نور نيست‏
گر چه مصباح و زجاجه گشته‏اى	ليك سر خيل دلى سر رشته‏اى‏
چون سر رشته به دست و كام تست	درهاى عقد دل ز انعام تست‏
بر نويس احوال پير راهدان	پير را بگزين و عين راه دان‏
پير تابستان و خلقان تير ماه	خلق مانند شب‏اند و پير ماه‏
كرده‏ام بخت جوان را نام پير	كاو ز حق پير است نز ايام پير
او چنان پيرى است كش آغاز نيست	با چنان در يتيم انباز نيست‏
خود قوى‏تر مى‏شود خمر كهن	خاصه آن خمرى كه باشد من لدن‏
پير را بگزين كه بى‏پير اين سفر	هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهى كه بارها تو رفته‏اى	بى‏قلاووز اندر آن آشفته‏اى‏
پس رهى را كه نديده ستى تو هيچ	هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ‏
گر نباشد سايه‏ى او بر تو گول	پس ترا سر گشته دارد بانگ غول‏
غولت از ره افكند اندر گزند	از تو داهى‏تر در اين ره بس بدند
از نبى بشنو ضلال رهروان	كه چشان كرد آن بليس بد روان‏
صد هزاران ساله راه از جاده دور	بردشان و كردشان ادبار و عور
استخوانهاشان ببين و مويشان	عبرتى گير و مران خر سويشان‏
گردن خر گير و سوى راه كش	سوى ره‏بانان و ره دانان خوش‏
هين مهل خر را و دست از وى مدار	ز آن كه عشق اوست سوى سبزه‏زار
گر يكى دم تو به غفلت واهليش	او رود فرسنگ‏ها سوى حشيش‏
دشمن راه است خر مست علف	اى كه بس خر بنده را كرد او تلف‏
گر ندانى ره هر آن چه خر بخواست	عكس آن كن خود بود آن راه راست‏
شاوِروهُنَّ پس آن گه خالفوا	إن من لم يعصهن تالف‏
با هوا و آرزو كم باش دوست	چون يضلك عن سبيل الله اوست‏
اين هوا را نشكند اندر جهان	هيچ چيزى همچو سايه‏ى همرهان‏

وصيت كردن رسول صلى اللَّه عليه و اله و سلم على را عليه السلام كه چون هر كسى به نوع طاعتى تقرب جويد به حق تو تقرب جوى به نصيحت عاقل و بنده‏ى خاص تا از همه پيش قدم تر باشى‏
گفت پيغمبر على را كاى على	شير حقى پهلوانى پر دلى‏
ليك بر شيرى مكن هم اعتماد	اندر آ در سايه‏ى نخل اميد
اندر آ در سايه‏ى آن عاقلى	كش نداند برد از ره ناقلى‏
ظل او اندر زمين چون كوه قاف	روح او سيمرغ بس عالى طواف‏
گر بگويم تا قيامت نعت او	هيچ آن را مقطع و غايت مجو
در بشر رو پوش كرده ست آفتاب	فهم كن و الله اعلم بالصواب‏
يا على از جمله‏ى طاعات راه	بر گزين تو سايه‏ى خاص اله‏
هر كسى در طاعتى بگريختند	خويشتن را مخلصى انگيختند
تر برو در سايه‏ى عاقل گريز	تا رهى ز آن دشمن پنهان ستيز
از همه طاعات اينت بهتر است	سبق يابى بر هر آن سابق كه هست‏
چون گرفتت پير هين تسليم شو	همچو موسى زير حكم خضر رو
صبر كن بر كار خضرى بى‏نفاق	تا نگويد خضر رو هذا فراق‏
گر چه كشتى بشكند تو دم مزن	گر چه طفلى را كشد تو مو مكن‏
دست او را حق چو دست خويش خواند	تا يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ براند
دست حق ميراندش زنده‏ش كند	زنده چه بود جان پاينده‏ش كند
هر كه تنها نادرا اين ره بريد	هم به عون همت پيران رسيد
دست پير از غايبان كوتاه نيست	دست او جز قبضه‏ى الله نيست‏
غايبان را چون چنين خلعت دهند	حاضران از غايبان لا شك بهند
غايبان را چون نواله مى‏دهند	پيش مهمان تا چه نعمتها نهند
كو كسى كه پيش شه بندد كمر	تا كسى كه هست بيرون سوى در
چون گزيدى پير نازك دل مباش	سست و ريزيده چو آب و گل مباش‏
گر بهر زخمى تو پر كينه شوى	پس كجا بى‏صيقل آيينه شوى‏

كبودى زدن قزوينى بر شانگاه صورت شير و پشيمان شدن او به سبب زخم سوزن‏
اين حكايت بشنو از صاحب بيان	در طريق و عادت قزوينيان‏
بر تن و دست و كتفها بى‏گزند	از سر سوزن كبوديها زنند
سوى دلاكى بشد قزوينيى	كه كبودم زن بكن شيرينيى‏
گفت چه صورت زنم اى پهلوان	گفت بر زن صورت شير ژيان‏
طالعم شير است نقش شير زن	جهد كن رنگ كبودى سير زن‏
گفت بر چه موضعت صورت زنم	گفت بر شانه‏گهم زن آن رقم‏
چون كه او سوزن فرو بردن گرفت	درد آن در شانگه مسكن گرفت‏
پهلوان در ناله آمد كاى سنى	مر مرا كشتى چه صورت مى‏زنى‏
گفت آخر شير فرمودى مرا	گفت از چه عضو كردى ابتدا
گفت از دمگاه آغازيده‏ام	گفت دم بگذار اى دو ديده‏ام‏
از دم و دمگاه شيرم دم گرفت	دمگه او دمگهم محكم گرفت‏
شير بى‏دم باش گو اى شير ساز	كه دلم سستى گرفت از زخم گاز
جانب ديگر گرفت آن شخص زخم	بى‏محابا بى‏مواسا بى‏ز رحم‏
بانگ كرد او كاين چه اندام است از او	گفت اين گوش است اى مرد نكو
گفت تا گوشش نباشد اى حكيم	گوش را بگذار و كوته كن گليم‏
جانب ديگر خلش آغاز كرد	باز قزوينى فغان را ساز كرد
كاين سوم جانب چه اندام است نيز	گفت اين است اشكم شير اى عزيز
گفت تا اشكم نباشد شير را	چه شكم بايد نگار سير را
خيره شد دلاك و بس حيران بماند	تا به دير انگشت در دندان بماند
بر زمين زد سوزن از خشم اوستاد	گفت در عالم كسى را اين فتاد
شير بى‏دم و سر و اشكم كه ديد	اين چنين شيرى خدا خود نافريد
اى برادر صبر كن بر درد نيش	تا رهى از نيش نفس گبر خويش‏
كان گروهى كه رهيدند از وجود	چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر كه مرد اندر تن او نفس گبر	مر و را فرمان برد خورشيد و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن	آفتاب او را نيارد سوختن‏
گفت حق در آفتاب منتجم	ذكر تزاور كذا عن كهفهم‏
خار جمله لطف چون گل مى‏شود	پيش جزوى كاو سوى كل مى‏رود
چيست تعظيم خدا افراشتن	خويشتن را خوار و خاكى داشتن‏
چيست توحيد خدا آموختن	خويشتن را پيش واحد سوختن‏
گر همى‏خواهى كه بفروزى چو روز	هستى همچون شب خود را بسوز
هستى‏ات در هست آن هستى نواز	همچو مس در كيميا اندر گداز
در من و ما سخت كرده ستى دو دست	هست اين جمله‏ى خرابى از دو هست‏

رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
شير و گرگ و روبهى بهر شكار	رفته بودند از طلب در كوهسار
تا به پشت همدگر بر صيدها	سخت بر بندند بار قيدها
هر سه با هم اندر آن صحراى ژرف	صيدها گيرند بسيار و شگرف‏
گر چه ز يشان شير نر را ننگ بود	ليك كرد اكرام و همراهى نمود
اين چنين شه را ز لشكر زحمت است	ليك همره شد جماعت رحمت است‏
اين چنين مه را ز اختر ننگهاست	او ميان اختران بهر سخاست‏
امر شاوِرْهُمْ پيمبر را رسيد	گر چه رايى نيست رايش را نديد
در ترازو جو رفيق زر شده ست	نى از آن كه جو چو زر گوهر شده ست‏
روح قالب را كنون همره شده ست	مدتى سگ حارس درگه شده ست‏
چون كه رفتند اين جماعت سوى كوه	در ركاب شير با فر و شكوه‏
گاو كوهى و بز و خرگوش زفت	يافتند و كار ايشان پيش رفت‏
هر كه باشد در پى شير حراب	كم نيايد روز و شب او را كباب‏
چون ز كه در بيشه آوردندشان	كشته و مجروح و اندر خون كشان‏
گرگ و روبه را طمع بود اندر آن	كه رود قسمت به عدل خسروان‏
عكس طمع هر دوشان بر شير زد	شير دانست آن طمعها را سند
هر كه باشد شير اسرار و امير	او بداند هر چه انديشد ضمير
هين نگه دار اى دل انديشه جو	دل ز انديشه‏ى بدى در پيش او
داند و خر را همى‏راند خموش	در رخت خندد براى روى‏پوش‏
شير چون دانست آن وسواسشان	وانگفت و داشت آن دم پاسشان‏
ليك با خود گفت بنمايم سزا	مر شما را اى خسيسان گدا
مر شما را بس نيامد راى من	ظنتان اين است در اعطاى من‏
اى عقول و رايتان از راى من	از عطاهاى جهان آراى من‏
نقش با نقاش چه سگالد دگر	چون سگالش اوش بخشيد و خبر
اين چنين ظن خسيسانه به من	مر شما را بود ننگان زمن‏
ظانين بالله ظن السوء را	گر نبرم سر بود عين خطا
وارهانم چرخ را از ننگتان	تا بماند بر جهان اين داستان‏
شير با اين فكر مى‏زد خنده فاش	بر تبسمهاى شير ايمن مباش‏
مال دنيا شد تبسمهاى حق	كرد ما را مست و مغرور و خلق‏
فقر و رنجورى به استت اى سند	كان تبسم دام خود را بر كند

امتحان كردن شير گرگ را و گفتن كه پيش آى اى گرگ بخش كن صيدها را ميان ما
گفت شير اى گرگ اين را بخش كن	معدلت را نو كن اى گرگ كهن‏
نايب من باش در قسمت‏گرى	تا پديد آيد كه تو چه گوهرى‏
گفت اى شه گاو وحشى بخش تست	آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست‏
بز مرا كه بز ميانه ست و وسط	روبها خرگوش بستان بى‏غلط
شير گفت اى گرگ چون گفتى بگو	چون كه من باشم تو گويى ما و تو
گرگ خود چه سگ بود كاو خويش ديد	پيش چون من شير بى‏مثل و نديد
گفت پيش آ اى خرى كاو خود بديد	پيشش آمد پنجه زد او را دريد
چون نديدش مغز و تدبير رشيد	در سياست پوستش از سر كشيد
گفت چون ديد منت از خود نبرد	اين چنين جان را ببايد زار مرد
چون نبودى فانى اندر پيش من	فضل آمد مر ترا گردن زدن‏
كل شى‏ء هالك جز وجه او	چون نه‏اى در وجه او هستى مجو
هر كه اندر وجه ما باشد فنا	 كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ نبود جزا
ز آن كه در الاست او از لا گذشت	هر كه در الاست او فانى نگشت‏
هر كه بر در او من و ما مى‏زند	رد باب است او و بر لا مى‏تند

قصه‏ى آن كس كه در يارى بكوفت از درون گفت كيست گفت منم، گفت چون تو تويى در نمى‏گشايم هيچ كس را از ياران نمى‏شناسم كه او من باشد
آن يكى آمد در يارى بزد	گفت يارش كيستى اى معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نيست	بر چنين خوانى مقام خام نيست‏
خام را جز آتش هجر و فراق	كى پزد كى وا رهاند از نفاق‏
رفت آن مسكين و سالى در سفر	در فراق دوست سوزيد از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت	باز گرد خانه‏ى همباز گشت‏
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب	تا بنجهد بى‏ادب لفظى ز لب‏
بانگ زد يارش كه بر در كيست آن	گفت بر درهم تويى اى دلستان‏
گفت اكنون چون منى اى من در آ	نيست گنجايى دو من را در سرا
نيست سوزن را سر رشته دو تا	چون كه يكتايى درين سوزن در آ
رشته را با سوزن آمد ارتباط	نيست در خور با جمل سم الخياط
كى شود باريك هستى جمل	جز به مقراض رياضات و عمل‏
دست حق بايد مر آن را اى فلان	كاو بود بر هر محالى كن فكان‏
هر محال از دست او ممكن شود	هر حرون از بيم او ساكن شود
اكمه و ابرص چه باشد مرده نيز	زنده گردد از فسون آن عزيز
و آن عدم كز مرده مرده‏تر بود	در كف ايجاد او مضطر بود
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ بخوان	مر و را بى‏كار و بى‏فعلى مدان‏
كمترين كاريش هر روز است آن	كاو سه لشكر را كند اين سو روان‏
لشكرى ز اصلاب سوى امهات	بهر آن تا در رحم رويد نبات‏
لشكرى ز ارحام سوى خاكدان	تا ز نر و ماده پر گردد جهان‏
لشكرى از خاك ز آن سوى اجل	تا ببيند هر كسى حسن عمل‏
اين سخن پايان ندارد هين بتاز	سوى آن دو يار پاك پاك باز

صفت توحيد
گفت يارش كاندر آ اى جمله من	نى مخالف چون گل و خار چمن‏
رشته يكتا شد غلط كم شد كنون	گر دو تا بينى حروف كاف و نون‏
كاف و نون همچون كمند آمد جذوب	تا كشاند مر عدم را در خطوب‏
پس دو تا بايد كمند اندر صور	گر چه يكتا باشد آن دو در اثر
گر دو پا گر چار پا ره را برد	همچو مقراض دو تا يكتا برد
آن دو همبازان گازر را ببين	هست در ظاهر خلافى ز آن و ز اين‏
آن يكى كرباس را در آب زد	و آن دگر همباز خشكش مى‏كند
باز او آن خشك را تر مى‏كند	گوييا ز استيزه ضد بر مى‏تند
ليك اين دو ضد استيزه نما	يكدل و يك كار باشد در رضا
هر نبى و هر ولى را مسلكى است	ليك تا حق مى‏برد جمله يكى است‏
چون كه جمع مستمع را خواب برد	سنگهاى آسيا را آب برد
رفتن اين آب فوق آسياست	رفتنش در آسيا بهر شماست‏
چون شما را حاجت طاحون نماند	آب را در جوى اصلى باز راند
ناطقه سوى دهان تعليم راست	ور نه خود آن نطق را جويى جداست‏
مى‏رود بى‏بانگ و بى‏تكرارها	 تَحْتَهَا الْأَنْهارُ تا گلزارها
اى خدا جان را تو بنما آن مقام	كاندر او بى‏حرف مى‏رويد كلام‏
تا كه سازد جان پاك از سر قدم	سوى عرصه‏ى دور پهناى عدم‏
عرصه‏اى بس با گشاد و با فضا	وين خيال و هست يابد زو نوا
تنگتر آمد خيالات از عدم	ز آن سبب باشد خيال اسباب غم‏
باز هستى تنگتر بود از خيال	ز آن شود در وى قمر همچون هلال‏
باز هستى جهان حس و رنگ	تنگتر آمد كه زندانى است تنگ‏
علت تنگى است تركيب و عدد	جانب تركيب حسها مى‏كشد
ز آن سوى حس عالم توحيد دان	گر يكى خواهى بدان جانب بران‏
امر كن يك فعل بود و نون و كاف	در سخن افتاد و معنى بود صاف‏
اين سخن پايان ندارد باز گرد	تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد

ادب كردن شير گرگ را كه در قسمت بى‏ادبى كرده بود
گرگ را بر كند سر آن سر فراز	تا نماند دو سرى‏و امتياز
فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ است اى گرگ پير	چون نبودى مرده در پيش امير
بعد از آن رو شير با روباه كرد	گفت اين را بخش كن از بهر خورد
سجده كرد و گفت كاين گاو سمين	چاشت خوردت باشد اى شاه گزين‏
و آن بز از بهر ميان روز را	يخنيى باشد شه پيروز را
و آن دگر خرگوش بهر شام هم	شب چره‏ى اين شاه با لطف و كرم‏
گفت اى روبه تو عدل افروختى	اين چنين قسمت ز كى آموختى‏
از كجا آموختى اين اى بزرگ	گفت اى شاه جهان از حال گرگ‏
گفت چون در عشق ما گشتى گرو	هر سه را برگير و بستان و برو
روبها چون جملگى ما را شدى	چونت آزاريم چون تو ما شدى‏
ما ترا و جمله اشكاران ترا	پاى بر گردون هفتم نه بر آ
چون گرفتى عبرت از گرگ دنى	پس تو روبه نيستى شير منى‏
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از	مرگ ياران در بلاى محترز
روبه آن دم بر زبان صد شكر راند	كه مرا شير از پى آن گرگ خواند
گر مرا اول بفرمودى كه تو	بخش كن اين را كه بردى جان از او
پس سپاس او را كه ما را در جهان	كرد پيدا از پس پيشينيان‏
تا شنيديم آن سياستهاى حق	بر قرون ماضيه اندر سبق‏
تا كه ما از حال آن گرگان پيش	همچو روبه پاس خود داريم بيش‏
امت مرحومه زين رو خواندمان	آن رسول حق و صادق در بيان‏
استخوان و پشم آن گرگان عيان	بنگريد و پند گيريد اى مهان‏
عاقل از سر بنهد اين هستى و باد	چون شنيد انجام فرعونان و عاد
ور بننهد ديگران از حال او	عبرتى گيرند از اضلال او

تهديد كردن نوح عليه السلام مر قوم را كه با من مپيچيد كه من رو پوشم در ميان پس به حقيقت با خداى مى‏پيچيد اى مخذولان‏
گفت نوح اى سركشان من من نى‏ام	من ز جان مرده به جانان مى‏زى‏ام‏
چون بمردم از حواس بو البشر	حق مرا شد سمع و ادراك و بصر
چون كه من من نيستم اين دم ز هوست	پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست‏
هست اندر نقش اين روباه شير	سوى اين روبه نشايد شد دلير
گر ز روى صورتش مى‏نگروى	غره‏ى شيران از او مى‏نشنوى‏
گر نبودى نوح را از حق يدى	پس جهانى را چرا بر هم زدى‏
صد هزاران شير بود او در تنى	او چو آتش بود و عالم خرمنى‏
چون كه خرمن پاس عشر او نداشت	او چنان شعله بر آن خرمن گماشت‏
هر كه او در پيش اين شير نهان	بى‏ادب چون گرگ بگشايد دهان‏
همچو گرگ آن شير بردراندش	 فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ بر خواندش‏
زخم يابد همچو گرگ از دست شير	پيش شير ابله بود كاو شد دلير
كاشكى آن زخم بر تن آمدى	تا بدى كايمان و دل سالم بدى‏
قوتم بگسست چون اينجا رسيد	چون توانم كرد اين سر را پديد
همچو آن روبه كم اشكم كنيد	پيش او روباه بازى كم كنيد
جمله ما و من به پيش او نهيد	ملك ملك اوست ملك او را دهيد
چون فقير آييد اندر راه راست	شير و صيد شير خود آن شماست‏
ز آنكه او پاك است و سبحان وصف اوست	بى‏نياز است او ز نغز و مغز و پوست‏
هر شكار و هر كراماتى كه هست	از براى بندگان آن شه است‏
نيست شه را طمع بهر خلق ساخت	اين همه دولت خنك آن كاو شناخت‏
آن كه دولت آفريد و دو سرا	ملك دولتها چه كار آيد و را
پيش سبحان بس نگه داريد دل	تا نگرديد از گمان بد خجل‏
كاو ببيند سر و فكر و جستجو	همچو اندر شير خالص تار مو
آن كه او بى‏نقش ساده سينه شد	نقشهاى غيب را آيينه شد
سر ما را بى‏گمان موقن شود	ز آن كه مومن آينه‏ى مومن شود
چون زند او نقد ما را بر محك	پس يقين را باز داند او ز شك‏
چون شود جانش محك نقدها	پس ببيند قلب را و قلب را

نشاندن پادشاهان صوفيان عارف را پيش روى خويش تا چشمشان بديشان روشن شود
پادشاهان را چنان عادت بود	اين شنيده باشى ار يادت بود
دست چپشان پهلوانان ايستند	ز آنكه دل پهلوى چپ باشد ببند
مشرف و اهل قلم بر دست راست	ز آن كه علم و خط و ثبت آن دست راست‏
صوفيان را پيش رو موضع دهند	كاينه‏ى جان‏اند و ز آيينه بهند
سينه صيقلها زده در ذكر و فكر	تا پذيرد آينه‏ى دل نقش بكر
هر كه او از صلب فطرت خوب زاد	آينه در پيش او بايد نهاد
عاشق آيينه باشد روى خوب	صيقل جان آمد و تَقْوَى القلوب‏

آمدن مهمان پيش يوسف عليه السلام و تقاضا كردن يوسف از او تحفه و ارمغان‏
آمد از آفاق يار مهربان	يوسف صديق را شد ميهمان‏
كآشنا بودند وقت كودكى	بر وساده‏ى آشنايى متكى‏
ياد دادش جور اخوان و حسد	گفت كان زنجير بود و ما اسد
عار نبود شير را از سلسله	نيست ما را از قضاى حق گله‏
شير را بر گردن ار زنجير بود	بر همه زنجير سازان مير بود
گفت چون بودى ز زندان و ز چاه	گفت همچون در محاق و كاست ماه‏
در محاق ار ماه نو گردد دو تا	نى در آخر بدر گردد بر سما
گر چه دردانه به هاون كوفتند	نور چشم و دل شد و بيند بلند
گندمى را زير خاك انداختند	پس ز خاكش خوشه‏ها بر ساختند
بار ديگر كوفتندش ز آسيا	قيمتش افزود و نان شد جان فزا
باز نان را زير دندان كوفتند	گشت عقل و جان و فهم هوشمند
باز آن جان چون كه محو عشق گشت	 يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ آمد بعد كشت‏
اين سخن پايان ندارد باز گرد	تا كه با يوسف چه گفت آن نيك مرد
بعد قصه گفتنش گفت اى فلان	هين چه آوردى تو ما را ارمغان‏
بر در ياران تهى دست اى فتى	هست چون بى‏گندمى در آسيا
حق تعالى خلق را گويد به حشر	ارمغان كو از براى روز نشر
جئتمونا و فرادى بى‏نوا	هم بدان سان كه خلقناكم كذا
هين چه آورديد دست آويز را	ارمغانى روز رستاخيز را
يا اميد باز گشتنتان نبود	وعده‏ى امروز باطلتان نمود
وعده‏ى مهمانى‏اش را منكرى	پس ز مطبخ خاك و خاكستر برى‏
ور نه‏اى منكر چنين دست تهى	در در آن دوست چون پا مى‏نهى‏
اندكى صرفه بكن از خواب و خور	ارمغان بهر ملاقاتش ببر
شو قليل النوم مما يهجعون	باش در اسحار از يستغفرون‏
اندكى جنبش بكن همچون جنين	تا ببخشندت حواس نور بين‏
وز جهان چون رحم بيرون روى	از زمين در عرصه‏ى واسع شوى‏
آن كه ارض اللَّه واسع گفته‏اند	عرصه‏اى دان كانبيا در رفته‏اند
دل نگردد تنگ ز آن عرصه‏ى فراخ	نخل تر آن جا نگردد خشك شاخ‏
حاملى تو مر حواست را كنون	كند و مانده مى‏شوى و سر نگون‏
چون كه محمولى نه حامل وقت خواب	ماندگى رفت و شدى بى‏رنج و تاب‏
چاشنيى دان تو حال خواب را	پيش محمولى حال اوليا
اوليا اصحاب كهفند اى عنود	در قيام و در تقلب هُمْ رقود
مى‏كشدشان بى‏تكلف در فعال	بى‏خبر ذات اليمين ذات الشمال‏
چيست آن ذات اليمين فعل حسن	چيست آن ذات الشمال اشغال تن‏
مى‏رود اين هر دو كار از انبيا	بى‏خبر زين هر دو ايشان چون صدا
گر صدايت بشنواند خير و شر	ذات كوه از هر دو باشد بى‏خبر

گفتن مهمان يوسف عليه السلام را كه آينه آوردمت ارمغان تا هر بارى كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى‏
گفت يوسف هين بياور ارمغان	او ز شرم اين تقاضا زد فغان‏
گفت من چند ارمغان جستم ترا	ارمغانى در نظر نامد مرا
حبه‏اى را جانب كان چون برم	قطره‏اى را سوى عمان چون برم‏
زيره را من سوى كرمان آورم	گر به پيش تو دل و جان آورم‏
نيست تخمى كاندر اين انبار نيست	غير حسن تو كه آن را يار نيست‏
لايق آن ديدم كه من آيينه‏اى	پيش تو آرم چو نور سينه‏اى‏
تا ببينى روى خوب خود در آن	اى تو چون خورشيد شمع آسمان‏
آينه آوردمت اى روشنى	تا چو بينى روى خود يادم كنى‏
آينه بيرون كشيد او از بغل	خوب را آيينه باشد مشتغل‏
آينه‏ى هستى چه باشد نيستى	نيستى بر گر تو ابله نيستى‏
هستى اندر نيستى بتوان نمود	مال داران بر فقير آرند جود
آينه‏ى صافى نان خود گرسنه ست	سوخته هم آينه‏ى آتش زنه ست‏
نيستى و نقص هر جايى كه خاست	آينه‏ى خوبى جمله‏ى پيشه‏هاست‏
چون كه جامه چست و دوزيده بود	مظهر فرهنگ درزى چون شود
ناتراشيده همى‏بايد جذوع	تا دروگر اصل سازد يا فروع‏
خواجه‏ى اشكسته بند آن جا رود	كه در آن جا پاى اشكسته بود
كى شود چون نيست رنجور نزار	آن جمال صنعت طب آشكار
خوارى و دونى مسها بر ملا	گر نباشد كى نمايد كيميا
نقصها آيينه‏ى وصف كمال	و آن حقارت آينه‏ى عز و جلال‏
ز آن كه ضد را ضد كند پيدا يقين	ز آن كه با سركه پديد است انگبين‏
هر كه نقص خويش را ديد و شناخت	اندر استكمال خود ده اسبه تاخت‏
ز آن نمى‏پرد به سوى ذو الجلال	كاو گمانى مى‏برد خود را كمال‏
علتى بدتر ز پندار كمال	نيست اندر جان تو اى ذو دلال‏
از دل و از ديده‏ات بس خون رود	تا ز تو اين معجبى بيرون رود
علت ابليس انا خيرى بده ست	وين مرض در نفس هر مخلوق هست‏
گر چه خود را بس شكسته بيند او	آب صافى دان و سرگين زير جو
چون بشوراند ترا در امتحان	آب سرگين رنگ گردد در زمان‏
در تگ جو هست سرگين اى فتى	گر چه جو صافى نمايد مر ترا
هست پير راه دان پر فطن	باغهاى نفس كل را جوى كن‏
جوى خود را كى تواند پاك كرد	نافع از علم خدا شد علم مرد
كى تراشد تيغ دسته‏ى خويش را	رو به جراحى سپار اين ريش را
بر سر هر ريش جمع آمد مگس	تا نبيند قبح ريش خويش كس‏
آن مگس انديشه‏ها و آن مال تو	ريش تو آن ظلمت احوال تو
ور نهد مرهم بر آن ريش تو پير	آن زمان ساكن شود درد و نفير
تا كه پندارد كه صحت يافته ست	پرتو مرهم بر آن جا تافته ست‏
هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش	و آن ز پرتو دان مدان از اصل خويش‏

مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى بر او زد آن آيت را پيش از پيغامبر صلى اللَّه عليه و اله بخواند گفت پس من هم محل وحيم‏
پيش از عثمان يكى نساخ بود	كاو به نسخ وحى جدى مى‏نمود
چون نبى از وحى فرمودى سبق	او همان را وانبشتى بر ورق‏
پرتو آن وحى بر وى تافتى	او درون خويش حكمت يافتى‏
عين آن حكمت بفرمودى رسول	زين قدر گمراه شد آن بو الفضول‏
كانچه مى‏گويد رسول مستنير	مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
پرتو انديشه‏اش زد بر رسول	قهر حق آورد بر جانش نزول‏
هم ز نساخى بر آمد هم ز دين	شد عدوى مصطفى و دين به كين‏
مصطفى فرمود كاى گبر عنود	چون سيه گشتى اگر نور از تو بود
گر تو ينبوع الهى بوديى	اين چنين آب سيه نگشوديى‏
تا كه ناموسش به پيش اين و آن	نشكند بر بست اين او را دهان‏
اندرون مى‏سوختش هم زين سبب	توبه كردن مى‏نيارست اين عجب‏
آه مى‏كرد و نبودش آه سود	چون در آمد تيغ و سر را در ربود
كرده حق ناموس را صد من حديد	اى بسا بسته به بند ناپديد
كبر و كفر آن سان ببست آن راه را	كه نيارد كرد ظاهر آه را
گفت اغلالا فهم به مقمحون	نيست آن اغلال بر ما از برون‏
خلفهم سدا فأغشيناهم	مى‏نبيند بند را پيش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدى كه خاست	او نمى‏داند كه آن سد قضاست‏
شاهد تو سد روى شاهد است	مرشد تو سد گفت مرشد است‏
اى بسا كفار را سوداى دين	بندشان ناموس و كبر آن و اين‏
بند پنهان ليك از آهن بتر	بند آهن را كند پاره تبر
بند آهن را توان كردن جدا	بند غيبى را نداند كس دوا
مرد را زنبور اگر نيشى زند	طبع او آن لحظه بر دفعى تند
زخم نيش اما چو از هستى تست	غم قوى باشد نگردد درد سست‏
شرح اين از سينه بيرون مى‏جهد	ليك مى‏ترسم كه نوميدى دهد
نى مشو نوميد و خود را شاد كن	پيش آن فريادرس فرياد كن‏
كاى محب عفو از ما عفو كن	اى طبيب رنج ناسور كهن‏
عكس حكمت آن شقى را ياوه كرد	خود مبين تا بر نيارد از تو گرد
اى برادر بر تو حكمت جاريه ست	آن ز ابدال است و بر تو عاريه ست‏
گر چه در خود خانه نورى يافته ست	آن ز همسايه‏ى منور تافته ست‏
شكر كن غره مشو بينى مكن	گوش دار و هيچ خود بينى مكن‏
صد دريغ و درد كاين عاريتى	امتان را دور كرد از امتى‏
من غلام آن كه او در هر رباط	خويش را واصل نداند بر سماط
بس رباطى كه ببايد ترك كرد	تا به مسكن در رسد يك روز مرد
گر چه آهن سرخ شد او سرخ نيست	پرتو عاريت آتش زنى است‏
گر شود پر نور روزن يا سرا	تو مدان روشن مگر خورشيد را
هر در و ديوار گويد روشنم	پرتو غيرى ندارم اين منم‏
پس بگويد آفتاب اى نارشيد	چون كه من غارب شوم آيد پديد
سبزه‏ها گويند ما سبز از خوديم	شاد و خندانيم و بس زيبا خديم‏
فصل تابستان بگويد اى امم	خويش را بينيد چون من بگذرم‏
تن همى‏نازد به خوبى و جمال	روح پنهان كرده فر و پر و بال‏
گويدش اى مزبله تو كيستى	يك دو روز از پرتو من زيستى‏
غنج و نازت مى‏نگنجد در جهان	باش تا كه من شوم از تو جهان‏
گرم‏دارانت ترا گورى كنند	طعمه‏ى موران و مارانت كنند
بينى از گند تو گيرد آن كسى	كاو به پيش تو همى‏مردى بسى‏
پرتو روح است نطق و چشم و گوش	پرتو آتش بود در آب جوش‏
آن چنان كه پرتو جان بر تن است	پرتو ابدال بر جان من است‏
جان جان چون واكشد پا را ز جان	جان چنان گردد كه بى‏جان تن بدان‏
سر از آن رو مى‏نهم من بر زمين	تا گواه من بود در روز دين‏
يوم دين كه زلزلت زلزالها	اين زمين باشد گواه حالها
كاو تحدث جهرة أخبارها	در سخن آيد زمين و خاره‏ها
فلسفى منكر شود در فكر و ظن	گو برو سر را بر آن ديوار زن‏
نطق آب و نطق خاك و نطق گل	هست محسوس حواس اهل دل‏
فلسفى كاو منكر حنانه است	از حواس اوليا بيگانه است‏
گويد او كه پرتو سوداى خلق	بس خيالات آورد در راى خلق‏
بلكه عكس آن فساد و كفر او	اين خيال منكرى را زد بر او
فلسفى مر ديو را منكر شود	در همان دم سخره‏ى ديوى بود
گر نديدى ديو را خود را ببين	بى‏جنون نبود كبودى بر جبين‏
هر كه را در دل شك و پيچانى است	در جهان او فلسفى پنهانى است‏
مى‏نمايد اعتقاد و گاه گاه	آن رگ فلسف كند رويش سياه‏
الحذر اى مومنان كان در شماست	در شما بس عالم بى‏منتهاست‏
جمله هفتاد و دو ملت در تو است	وه كه روزى آن بر آرد از تو دست‏
هر كه او را برگ آن ايمان بود	همچو برگ از بيم اين لرزان بود
بر بليس و ديو از آن خنديده‏اى	كه تو خود را نيك مردم ديده‏اى‏
چون كند جان باژگونه پوستين	چند وا ويلا بر آيد ز اهل دين‏
بر دكان هر زرنما خندان شده ست	ز آنكه سنگ امتحان پنهان شده ست‏
پرده اى ستار از ما بر مگير	باش اندر امتحان ما مجير
قلب پهلو مى‏زند با زر به شب	انتظار روز مى‏دارد ذهب‏
با زبان حال زر گويد كه باش	اى مزور تا بر آيد روز فاش‏
صد هزاران سال ابليس لعين	بود ز ابدال و امير المؤمنين‏
پنجه زد با آدم از نازى كه داشت	گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت‏

دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار داده‏اند بى‏مراد باز گردان‏
بلعم باعور را خلق جهان	سغبه شد مانند عيساى زمان‏
سجده ناوردند كس را دون او	صحت رنجور بود افسون او
پنجه زد با موسى از كبر و كمال	آن چنان شد كه شنيده ستى تو حال‏
صد هزار ابليس و بلعم در جهان	همچنين بوده ست پيدا و نهان‏
اين دو را مشهور گردانيد اله	تا كه باشد اين دو بر باقى گواه‏
اين دو دزد آويخت از دار بلند	ور نه اندر قهر بس دزدان بدند
اين دو را پرچم به سوى شهر برد	كشتگان قهر را نتوان شمرد
نازنينى تو ولى در حد خويش	اللَّه الله پا منه از حد خويش‏
گر زنى بر نازنين تر از خودت	در تگ هفتم زمين زير آردت‏
قصه‏ى عاد و ثمود از بهر چيست	تا بدانى كانبيا را نازكى است‏
اين نشان خسف و قذف و صاعقه	شد بيان عز نفس ناطقه‏
جمله حيوان را پى انسان بكش	جمله انسان را بكش از بهر هش‏
هش چه باشد عقل كل هوشمند	هوش جزوى هش بود اما نژند
جمله حيوانات وحشى ز آدمى	باشد از حيوان انسى در كمى‏
خون آنها خلق را باشد سبيل	ز انكه وحشى‏اند از عقل جليل‏
عزت وحشى بدين افتاد پست	كه مر انسان را مخالف آمده ست‏
پس چه عزت باشدت اى نادره	چون شدى تو حُمُرٌ مستنفرة
خر نشايد كشت از بهر صلاح	چون شود وحشى شود خونش مباح‏
گر چه خر را دانش زاجر نبود	هيچ معذورش نمى‏دارد ودود
پس چو وحشى شد از آن دم آدمى	كى بود معذور اى يار سمى‏
لاجرم كفار را شد خون مباح	همچو وحشى پيش نشاب و رماح‏
جفت و فرزندانشان جمله سبيل	ز آنكه بى‏عقلند و مردود و ذليل‏
باز عقلى كاو رمد از عقل عقل	كرد از عقلى به حيوانات نقل‏

اعتماد كردن هاروت و ماروت بر عصمت خويش و آميزى اهل دنيا خواستن و در فتنه افتادن‏
همچو هاروت و چو ماروت شهير	از بطر خوردند زهر آلود تير
اعتمادى بودشان بر قدس خويش	چيست بر شير اعتماد گاوميش‏
گر چه او با شاخ صد چاره كند	شاخ شاخش شير نر پاره كند
گر شود پر شاخ همچون خار پشت	شير خواهد گاو را ناچار كشت‏
گر چه صرصر بس درختان مى‏كند	با گياه تر وى احسان مى‏كند
بر ضعيفى گياه آن باد تند	رحم كرد اى دل تو از قوت ملند
تيشه را ز انبوهى شاخ درخت	كى هراس آيد ببرد لخت لخت‏
ليك بر برگى نكوبد خويش را	جز كه بر نيشى نكوبد نيش را
شعله را ز انبوهى هيزم چه غم	كى رمد قصاب از خيل غنم‏
پيش معنى چيست صورت بس زبون	چرخ را معنيش مى‏دارد نگون‏
تو قياس از چرخ دولابى بگير	گردشش از كيست از عقل مشير
گردش اين قالب همچون سپر	هست از روح مستر اى پسر
گردش اين باد از معنى اوست	همچو چرخى كان اسير آب جوست‏
جر و مد و دخل و خرج اين نفس	از كه باشد جز ز جان پر هوس‏
گاه جيمش مى‏كند گه حا و دال	گاه صلحش مى‏كند گاهى جدال‏
همچنين اين باد را يزدان ما	كرده بد بر عاد همچون اژدها
باز هم آن باد را بر مومنان	كرده بد صلح و مراعات و امان‏
گفت المعنى هو اللَّه شيخ دين	بحر معنيهاى رب العالمين‏
جمله اطباق زمين و آسمان	همچو خاشاكى در آن بحر روان‏
حمله‏ها و رقص خاشاك اندر آب	هم ز آب آمد به وقت اضطراب‏
چون كه ساكن خواهدش كرد از مرا	سوى ساحل افكند خاشاك را
چون كشد از ساحلش در موج گاه	آن كند با او كه آتش با گياه‏
اين حديث آخر ندارد باز ران	جانب هاروت و ماروت اى جوان‏

باقى قصه‏ى هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان هم در دنيا به چاه بابل‏
چون گناه و فسق خلقان جهان	مى‏شدى بر هر دو روشن آن زمان‏
دست‏خاييدن گرفتندى ز خشم	ليك عيب خود نديدندى به چشم‏
خويش در آيينه ديد آن زشت مرد	رو بگردانيد از آن و خشم كرد
خويش بين چون از كسى جرمى بديد	آتشى در وى ز دوزخ شد پديد
حميت دين خواند او آن كبر را	ننگرد در خويش نفس گبر را
حميت دين را نشانى ديگر است	كه از آن آتش جهانى اخضر است‏
گفت حقشان گر شما روشان‏گريد	در سيه كاران مغفل منگريد
شكر گوييد اى سپاه و چاكران	رسته‏ايد از شهوت و از چاك ران‏
گر از آن معنى نهم من بر شما	مر شما را بيش نپذيرد سما
عصمتى كه مر شما را در تن است	آن ز عكس عصمت و حفظ من است‏
آن ز من بينيد نز خود هين و هين	تا نچربد بر شما ديو لعين‏
آن چنان كه كاتب وحى رسول	ديد حكمت در خود و نور اصول‏
خويش را هم صوت مرغان خدا	مى‏شمرد آن بد صفيرى چون صدا
لحن مرغان را اگر واصف شوى	بر مراد مرغ كى واقف شوى‏
گر بياموزى صفير بلبلى	تو چه دانى كاو چه دارد با گلى‏
ور بدانى باشد آن هم از گمان	چون ز لب جنبان گمانهاى كران‏

به عيادت رفتن كر بر همسايه‏ى رنجور خويش‏
آن كرى را گفت افزون مايه‏اى	كه ترا رنجور شد همسايه‏اى‏
گفت با خود كر كه با گوش گران	من چه دريابم ز گفت آن جوان‏
خاصه رنجور و ضعيف آواز شد	ليك بايد رفت آن جا نيست بد
چون ببينم كان لبش جنبان شود	من قياسى گيرم آن را هم ز خود
چون بگويم چونى اى محنت كشم	او بخواهد گفت نيكم يا خوشم‏
من بگويم شكر چه خوردى ابا	او بگويد شربتى يا ماشبا
من بگويم صحه نوشت كيست آن	از طبيبان پيش تو گويد فلان‏
من بگويم بس مبارك پاست او	چون كه او آمد شود كارت نكو
پاى او را آزمودستيم ما	هر كجا شد مى‏شود حاجت روا
اين جوابات قياسى راست كرد	پيش آن رنجور شد آن نيك مرد
گفت چونى گفت مردم گفت شكر	شد از اين رنجور پر آزار و نكر
كين چه شكر است او مگر با ما بد است	كر قياسى كرد و آن كژ آمده ست‏
بعد از آن گفتش چه خوردى گفت زهر	گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبيبان كيست او	كاو همى‏آيد به چاره پيش تو
گفت عزراييل مى‏آيد برو	گفت پايش بس مبارك شاد شو
كر برون آمد بگفت او شادمان	شكر كش كردم مراعات اين زمان‏
گفت رنجور اين عدوى جان ماست	ما ندانستيم كاو كان جفاست‏
خاطر رنجور جويان صد سقط	تا كه پيغامش كند از هر نمط
چون كسى كاو خورده باشد آش بد	مى‏بشوراند دلش تا قى كند
كظم غيظ اين است آن را قى مكن	تا بيابى در جزا شيرين سخن‏
چون نبودش صبر مى‏پيچيد او	كاين سگ زن روسپى حيز كو
تا بريزم بر وى آن چه گفته بود	كان زمان شير ضميرم خفته بود
چون عيادت بهر دل آرامى است	اين عيادت نيست دشمن كامى است‏
تا ببيند دشمن خود را نزار	تا بگيرد خاطر زشتش قرار
بس كسان كايشان ز طاعت گمره‏اند	دل به رضوان و ثواب آن دهند
خود حقيقت معصيت باشد خفى	بس كدر كان را تو پندارى صفى‏
همچو آن كر كه همى‏پنداشته ست	كو نكويى كرد و آن بر عكس جست‏
او نشسته خوش كه خدمت كرده‏ام	حق همسايه به جا آورده‏ام‏
بهر خود او آتشى افروخته ست	در دل رنجور و خود را سوخته ست‏
فاتقوا النار التي أوقدتم	إنكم في المعصية ازددتم‏
گفت پيغمبر به يك صاحب ريا	صل إنك لم تصل يا فتى‏
از براى چاره‏ى اين خوفها	آمد اندر هر نمازى اهدنا
كاين نمازم را مياميز اى خدا	با نماز ضالين و اهل ريا
از قياسى كه بكرد آن كر گزين	صحبت ده ساله باطل شد بدين‏
خاصه اى خواجه قياس حس دون	اندر آن وحيى كه هست از حد فزون‏
گوش حس تو به حرف ار در خور است	دان كه گوش غيب گير تو كر است‏

اول كسى كه در مقابله‏ى نص قياس آورد ابليس بود
اول آن كس كاين قياسكها نمود	پيش انوار خدا ابليس بود
گفت نار از خاك بى‏شك بهتر است	من ز نار و او ز خاك اكدر است‏
پس قياس فرع بر اصلش كنيم	او ز ظلمت ما ز نور روشنيم‏
گفت حق نى بل كه لا انساب شد	زهد و تقوى فضل را محراب شد
اين نه ميراث جهان فانى است	كه به انسابش بيابى جانى است‏
بلكه اين ميراثهاى انبياست	وارث اين جانهاى اتقياست‏
پور آن بو جهل شد مومن عيان	پور آن نوح نبى از گمرهان‏
زاده‏ى خاكى منور شد چو ماه	زاده‏ى آتش تويى رو رو سياه‏
اين قياسات و تحرى روز ابر	يا به شب مر قبله را كرده ست حبر
ليك با خورشيد و كعبه پيش رو	اين قياس و اين تحرى را مجو
كعبه ناديده مكن رو زو متاب	از قياس اللَّه أعلم بالصواب‏
چون صفيرى بشنوى از مرغ حق	ظاهرش را ياد گيرى چون سبق‏
وانگهى از خود قياساتى كنى	مر خيال محض را ذاتى كنى‏
اصطلاحاتى است مر ابدال را	كه نباشد ز آن خبر اقوال را
منطق الطيرى به صوت آموختى	صد قياس و صد هوس افروختى‏
همچو آن رنجور دلها از تو خست	كر به پندار اصابت گشته مست‏
كاتب آن وحى ز آن آواز مرغ	برده ظنى كاو بود همباز مرغ‏
مرغ پرى زد مر او را كور كرد	نك فرو بردش به قعر مرگ و درد
هين به عكسى يا به ظنى هم شما	در ميفتيد از مقامات سما
گر چه هاروتيد و ماروت و فزون	از همه بر بام نحن الصافون‏
بر بديهاى بدان رحمت كنيد	بر منى و خويش بينى كم تنيد
هين مبادا غيرت آيد از كمين	سر نگون افتيد در قعر زمين‏
هر دو گفتند اى خدا فرمان تراست	بى‏امان تو امانى خود كجاست‏
اين همى‏گفتند و دلشان مى‏طپيد	بد كجا آيد ز ما نعم العبيد
خار خار دو فرشته هم نهشت	تا كه تخم خويش بينى را نكشت‏
پس همى‏گفتند كاى اركانيان	بى‏خبر از پاكى روحانيان‏
ما بر اين گردون تتقها مى‏تنيم	بر زمين آييم و شادُروان زنيم‏
عدل توزيم و عبادت آوريم	باز هر شب سوى گردون بر پريم‏
تا شويم اعجوبه‏ى دور زمان	تا نهيم اندر زمين امن و امان‏
آن قياس حال گردون بر زمين	راست نايد فرق دارد در كمين‏

در بيان آن كه حال خود و مستى خود پنهان بايد داشت از جاهلان‏
بشنو الفاظ حكيم پرده‏اى	سر همانجا نه كه باده خورده‏اى‏
چون كه از ميخانه مستى ضال شد	تسخر و بازيچه‏ى اطفال شد
مى‏فتد او سو به سو بر هر رهى	در گل و مى‏خنددش هر ابلهى‏
او چنين و كودكان اندر پى‏اش	بى‏خبر از مستى و ذوق مى‏اش‏
خلق اطفال‏اند جز مست خدا	نيست بالغ جز رهيده از هوا
گفت دنيا لعب و لهو است و شما	كودكيد و راست فرمايد خدا
از لعب بيرون نرفتى كودكى	بى‏ذكات روح كى باشد ذكى‏
چون جماع طفل دان اين شهوتى	كه همى‏رانند اينجا اى فتى‏
آن جماع طفل چه بود بازيى	با جماع رستمى و غازيى‏
جنگ خلقان همچو جنگ كودكان	جمله بى‏معنى و بى‏مغز و مهان‏
جمله با شمشير چوبين جنگشان	جمله در لاينفعى آهنگشان‏
جمله‏شان گشته سواره بر نيى	كاين براق ماست يا دلدل پيى‏
حامل‏اند و خود ز جهل افراشته	راكب و محمول ره پنداشته‏
باش تا روزى كه محمولان حق	اسب تازان بگذرند از نه طبق‏
تعرج الروح إليه و الملك	من عروج الروح يهتز الفلك‏
همچو طفلان جمله‏تان دامن سوار	گوشه‏ى دامن‏گرفته اسب‏وار
از حق إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي رسيد	مركب ظن بر فلك‏ها كى دويد
اغلب الظنين فى ترجيح ذا	لا تمارى الشمس فى توضيحها
آن گهى بينيد مركبهاى خويش	مركبى سازيده‏ايد از پاى خويش‏
وهم و فكر و حس و ادراك شما	همچو نى دان مركب كودك هلا
علمهاى اهل دل حمالشان	علمهاى اهل تن احمالشان‏
علم چون بر دل زند يارى شود	علم چون بر تن زند بارى شود
گفت ايزد يحمل اسفاره	بار باشد علم كان نبود ز هو
علم كان نبود ز هو بى‏واسطه	آن نپايد همچو رنگ ماشطه‏
ليك چون اين بار را نيكو كشى	بار بر گيرند و بخشندت خوشى‏
هين مكش بهر هوا آن بار علم	تا ببينى در درون انبار علم‏
تا كه بر رهوار علم آيى سوار	بعد از آن افتد ترا از دوش بار
از هواها كى رهى بى‏جام هو	اى ز هو قانع شده با نام هو
از صفت و ز نام چه زايد خيال	و آن خيالش هست دلال وصال‏
ديده‏اى دلال بى‏مدلول هيچ	تا نباشد جاده نبود غول هيچ‏
هيچ نامى بى‏حقيقت ديده‏اى	يا ز گاف و لام گل گل چيده‏اى‏
اسم خواندى رو مسمى را بجو	مه به بالا دان نه اندر آب جو
گر ز نام و حرف خواهى بگذرى	پاك كن خود را ز خود هين يك سرى‏
همچو آهن ز آهنى بى‏رنگ شو	در رياضت آينه‏ى بى‏زنگ شو
خويش را صافى كن از اوصاف خود	تا ببينى ذات پاك صاف خود
بينى اندر دل علوم انبيا	بى‏كتاب و بى‏معيد و اوستا
گفت پيغمبر كه هست از امتم	كاو بود هم گوهر و هم همتم‏
مر مرا ز آن نور بيند جانشان	كه من ايشان را همى‏بينم بدان‏
بى‏صحيحين و احاديث و رواه	بلكه اندر مشرب آب حيات‏
سر امسينا لكرديا بدان	راز اصبحنا عرابيا بخوان‏
ور مثالى خواهى از علم نهان	قصه گو از روميان و چينيان‏

قصه‏ى مرى كردن روميان و چينيان در علم نقاشى و صورتگرى‏
چينيان گفتند ما نقاش‏تر	روميان گفتند ما را كر و فر
گفت سلطان امتحان خواهم در اين	كز شماها كيست در دعوى گزين‏
اهل چين و روم چون حاضر شدند	روميان از بحث در مكث آمدند
چينيان گفتند يك خانه به ما	خاص بسپاريد و يك آن شما
بود دو خانه مقابل دربدر	ز آن يكى چينى ستد رومى دگر
چينيان صد رنگ از شه خواستند	پس خزينه باز كرد آن ارجمند
هر صباحى از خزينه رنگها	چينيان را راتبه بود از عطا
روميان گفتند نى نقش و نه رنگ	در خور آيد كار را جز دفع زنگ‏
در فرو بستند و صيقل مى‏زدند	همچو گردون ساده و صافى شدند
از دو صد رنگى به بى‏رنگى رهى است	رنگ چون ابر است و بى‏رنگى مهى است‏
هر چه اندر ابر ضو بينى و تاب	آن ز اختر دان و ماه و آفتاب‏
چينيان چون از عمل فارغ شدند	از پى شادى دهلها مى‏زدند
شه در آمد ديد آن جا نقشها	مى‏ربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوى روميان	پرده را بالا كشيدند از ميان‏
عكس آن تصوير و آن كردارها	زد بر اين صافى شده ديوارها
هر چه آن جا ديد اينجا به نمود	ديده را از ديده خانه مى‏ربود
روميان آن صوفيانند اى پدر	بى‏ز تكرار و كتاب و بى‏هنر
ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها	پاك از آز و حرص و بخل و كينه‏ها
آن صفاى آينه وصف دل است	كاو نقوش بى‏عدد را قابل است‏
صورت بى‏صورت بى‏حد غيب	ز آينه‏ى دل تافت بر موسى ز جيب‏
گر چه آن صورت نگنجد در فلك	نه به عرش و فرش و دريا و سمك‏
ز آن كه محدود است و معدود است آن	آينه‏ى دل را نباشد حد بدان‏
عقل اينجا ساكت آمد يا مضل	ز آنكه دل با اوست يا خود اوست دل‏
عكس هر نقشى نتابد تا ابد	جز ز دل هم با عدد هم بى‏عدد
تا ابد هر نقش نو كايد بر او	مى‏نمايد بى‏حجابى اندر او
اهل صيقل رسته‏اند از بوى و رنگ	هر دمى بينند خوبى بى‏درنگ‏
نقش و قشر علم را بگذاشتند	رايت عين اليقين افراشتند
رفت فكر و روشنايى يافتند	نحر و بحر آشنايى يافتند
مرگ كاين جمله از او در وحشت‏اند	مى‏كنند اين قوم بر وى ريشخند
كس نيابد بر دل ايشان ظفر	بر صدف آيد ضرر نى بر گهر
گر چه نحو و فقه را بگذاشتند	ليك محو و فقر را برداشتند
تا نقوش هشت جنت تافته ست	لوح دلشان را پذيرا يافته ست‏
برترند از عرش و كرسى و خلا	ساكنان مقعد صدق خدا

پرسيدن پيغامبر عليه السلام مر زيد را امروز چونى و چون برخاستى و جواب گفتن او كه اصبحت مومنا يا رسول اللَّه‏
گفت پيغمبر صباحى زيد را	كيف اصبحت اى رفيق با صفا
گفت عبدا مومنا باز اوش گفت	كو نشان از باغ ايمان گر شگفت‏
گفت تشنه بوده‏ام من روزها	شب نخفته ستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر كردم چنان	كه از اسپر بگذرد نوك سنان‏
كه از آن سو جمله‏ى ملت يكى ست	صد هزاران سال و يك ساعت يكى ست‏
هست ازل را و ابد را اتحاد	عقل را ره نيست آن سو ز افتقاد
گفت از اين ره كو رهاوردى بيار	در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان	من ببينم عرش را با عرشيان‏
هشت جنت هفت دوزخ پيش من	هست پيدا همچو بت پيش شمن‏
يك به يك وامى‏شناسم خلق را	همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتى كيست و بيگانه كى است	پيش من پيدا چو مار و ماهى است‏
اين زمان پيدا شده بر اين گروه	يوم تبيض و تسود وجوه‏
پيش از اين هر چند جان پر عيب بود	در رحم بود و ز خلقان غيب بود
الشقى من شقى فى بطن الام	من سمات الجسم يعرف حالهم‏
تن چو مادر طفل جان را حامله	مرگ درد زادن است و زلزله‏
جمله جانهاى گذشته منتظر	تا چگونه زايد آن جان بطر
زنگيان گويند خود از ماست او	روميان گويند بس زيباست او
چون بزايد در جهان جان و جود	پس نماند اختلاف بيض و سود
گر بود زنگى برندش زنگيان	روم را رومى برد هم از ميان‏
تا نزاد او مشكلات عالم است	آن كه نازاده شناسد او كم است‏
او مگر ينظر بنور الله بود	كاندرون پوست او را ره بود
اصل آب نطفه اسپيد است و خوش	ليك عكس جان رومى و حبش‏
مى‏دهد رنگ احسن التقويم را	تا به اسفل مى‏برد اين نيم را
اين سخن پايان ندارد باز ران	تا نمانيم از قطار كاروان‏
يوم تبيض و تسود وجوه	ترك و هندو شهره گردد ز آن گروه‏
در رحم پيدا نباشد هند و ترك	چون كه زايد بيندش زار و سترگ‏
جمله را چون روز رستاخيز من	فاش مى‏بينم عيان از مرد و زن‏
هين بگويم يا فرو بندم نفس	لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس‏
يا رسول اللَّه بگويم سر حشر	در جهان پيدا كنم امروز نشر
هل مرا تا پرده‏ها را بر درم	تا چو خورشيدى بتابد گوهرم‏
تا كسوف آيد ز من خورشيد را	تا نمايم نخل را و بيد را
وا نمايم راز رستاخيز را	نقد را و نقد قلب آميز را
دستها ببريده اصحاب شمال	وانمايم رنگ كفر و رنگ آل‏
واگشايم هفت سوراخ نفاق	در ضياى ماه بى‏خسف و محاق‏
وانمايم من پلاس اشقيا	بشنوانم طبل و كوس انبيا
دوزخ و جنات و برزخ در ميان	پيش چشم كافران آرم عيان‏
وانمايم حوض كوثر را به جوش	كآب بر روشان زند بانگش به گوش‏
و آن كسان كه تشنه بر گردش دوان	گشته‏اند اين دم نمايم من عيان‏
مى‏بسايد دوششان بر دوش من	نعره‏هاشان مى‏رسد در گوش من‏
اهل جنت پيش چشمم ز اختيار	در كشيده يكدگر را در كنار
دست همديگر زيارت مى‏كنند	از لبان هم بوسه غارت مى‏كنند
كر شد اين گوشم ز بانگ آه آه	از خسان و نعره‏ى وا حسرتاه‏
اين اشارتهاست گويم از نغول	ليك مى‏ترسم ز آزار رسول‏
همچنين مى‏گفت سر مست و خراب	داد پيغمبر گريبانش به تاب‏
گفت هين در كش كه اسبت گرم شد	عكس حق لا يَسْتَحْيِي زد شرم شد
آينه‏ى تو جست بيرون از غلاف	آينه و ميزان كجا گويد خلاف‏
آينه و ميزان كجا بندد نفس	بهر آزار و حياى هيچ كس‏
آينه و ميزان محكهاى سنى	گر دو صد سالش تو خدمتها كنى‏
كز براى من بپوشان راستى	بر فزون بنما و منما كاستى‏
اوت گويد ريش و سبلت بر مخند	آينه و ميزان و آن گه ريو و پند
چون خدا ما را براى آن فراخت	كه به ما بتوان حقيقت را شناخت‏
اين نباشد ما چه ارزيم اى جوان	كى شويم آيين روى نيكوان‏
ليك در كش در نمد آيينه را	گر تجلى كرد سينا سينه را
گفت آخر هيچ گنجد در بغل	آفتاب حق و خورشيد ازل‏
هم دغل را هم بغل را بر درد	نه جنون ماند به پيشش نه خرد
گفت يك اصبع چو بر چشمى نهى	بيند از خورشيد عالم را تهى‏
يك سر انگشت پرده‏ى ماه شد	وين نشان ساترى الله شد
تا بپوشاند جهان را نقطه‏اى	مهر گردد منكسف از سقطه‏اى‏
لب ببند و غور دريايى نگر	بحر را حق كرد محكوم بشر
همچو چشمه‏ى سلسبيل و زنجبيل	هست در حكم بهشتى جليل‏
چار جوى جنت اندر حكم ماست	اين نه زور ما ز فرمان خداست‏
هر كجا خواهيم داريمش روان	همچو سحر اندر مراد ساحران‏
همچو اين دو چشمه‏ى چشم روان	هست در حكم دل و فرمان جان‏
گر بخواهد رفت سوى زهر و مار	ور بخواهد رفت سوى اعتبار
گر بخواهد سوى محسوسات رفت	ور بخواهد سوى ملبوسات رفت‏
گر بخواهد سوى كليات راند	ور بخواهد حبس جزويات ماند
همچنين هر پنج حس چون نايزه	بر مراد و امر دل شد جايزه‏
هر طرف كه دل اشارت كردشان	مى‏رود هر پنج حس دامن كشان‏
دست و پا در امر دل اندر ملا	همچو اندر دست موسى آن عصا
دل بخواهد پا در آيد زو به رقص	يا گريزد سوى افزونى ز نقص‏
دل بخواهد دست آيد در حساب	با اصابع تا نويسد او كتاب‏
دست در دست نهانى مانده است	او درون تن را برون بنشانده است‏
گر بخواهد بر عدو مارى شود	ور بخواهد بر ولى يارى شود
ور بخواهد كفچه‏اى در خوردنى	ور بخواهد همچو گرز ده منى‏
دل چه مى‏گويد بديشان اى عجب	طرفه وصلت طرفه پنهانى سبب‏
دل مگر مهر سليمان يافته ست	كه مهار پنج حس بر تافته ست‏
پنج حسى از برون ميسور او	پنج حسى از درون مأمور او
ده حس است و هفت اندام و دگر	آن چه اندر گفت نايد مى‏شمر
چون سليمانى دلا در مهترى	بر پرى و ديو زن انگشترى‏
گر در اين ملكت برى باشى ز ريو	خاتم از دست تو نستاند سه ديو
بعد از آن عالم بگيرد اسم تو	دو جهان محكوم تو چون جسم تو
ور ز دستت ديو خاتم را ببرد	پادشاهى فوت شد بختت بمرد
بعد از آن يا حسرتا شد يا عباد	بر شما محتوم تا يوم التناد
مكر خود را گر تو انكار آورى	از ترازو و آينه كى جان برى‏

متهم كردن غلامان و خواجه‏تاشان مر لقمان را كه آن ميوه‏هاى ترونده كه مى‏آورديم او خورده است‏
بود لقمان پيش خواجه‏ى خويشتن	در ميان بندگانش خوار تن‏
مى‏فرستاد او غلامان را به باغ	تا كه ميوه آيدش بهر فراغ‏
بود لقمان در غلامان چون طفيل	پر معانى تيره صورت همچو ليل‏
آن غلامان ميوه‏هاى جمع را	خوش بخوردند از نهيب طمع را
خواجه را گفتند لقمان خورد آن	خواجه بر لقمان ترش گشت و گران‏
چون تفحص كرد لقمان از سبب	در عتاب خواجه‏اش بگشاد لب‏
گفت لقمان سيدا پيش خدا	بنده‏ى خاين نباشد مرتضا
امتحان كن جمله‏مان را اى كريم	سيرمان در ده تو از آب حميم‏
بعد از آن ما را به صحرايى كلان	تو سواره ما پياده مى‏دوان‏
آن گهان بنگر تو بد كردار را	صنعهاى كاشف الاسرار را
گشت ساقى خواجه از آب حميم	مر غلامان را و خوردند آن ز بيم‏
بعد از آن مى‏راندشان در دشتها	مى‏دويدندى ميان كشتها
قى در افتادند ايشان از عنا	آب مى‏آورد ز يشان ميوه‏ها
چون كه لقمان را در آمد قى ز ناف	مى‏برآمد از درونش آب صاف‏
حكمت لقمان چو داند اين نمود	پس چه باشد حكمت رب الوجود
يَوْمَ تُبْلَى، السَّرائِرُ كلها	بان منكم كامن لا يشتهى‏
چون سُقُوا ماءً حَمِيماً قطعت	جملة الأستار مما أفظعت‏
نار از آن آمد عذاب كافران	كه حجر را نار باشد امتحان‏
آن دل چون سنگ را ما چند چند	نرم گفتيم و نمى‏پذرفت پند
ريش بد را داروى بد يافت رگ	مر سر خر را سزد دندان سگ‏
الخبيثات الخبيثين حكمت است	زشت را هم زشت جفت و بابت است‏
پس تو هر جفتى كه مى‏خواهى برو	محو و هم شكل و صفات او بشو
نور خواهى مستعد نور شو	دور خواهى خويش بين و دور شو
ور رهى خواهى ازين سجن خرب	سر مكش از دوست وَ اسْجُدْ وَ اقترب‏

بقيه‏ى قصه‏ى زيد در جواب رسول عليه السلام‏
اين سخن پايان ندارد خيز زيد	بر براق ناطقه بر بند قيد
ناطقه چون فاضح آمد عيب را	مى‏دراند پرده‏هاى غيب را
غيب مطلوب حق آمد چند گاه	اين دهل‏زن را بران بر بند راه‏
تك مران در كش عنان مستور به	هر كس از پندار خود مسرور به‏
حق همى‏خواهد كه نوميدان او	زين عبادت هم نگردانند رو
هم به اوميدى مشرف مى‏شوند	چند روزى در ركابش مى‏دوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه	بر بد و نيك از عموم مرحمه‏
حق همى‏خواهد كه هر مير و اسير	با رجا و خوف باشند و حذير
اين رجا و خوف در پرده بود	تا پس اين پرده پرورده شود
چون دريدى پرده كو خوف و رجا	غيب را شد كر و فرى بر ملا
بر لب جو برد ظنى يك فتا	كه سليمان است ماهى‏گير ما
گر وى است اين از چه فرد است و خفى است	ور نه سيماى سليمانيش چيست‏
اندر اين انديشه مى‏بود او دو دل	تا سليمان گشت شاه و مستقل‏
ديو رفت از ملك و تخت او گريخت	تيغ بختش خون آن شيطان بريخت‏
كرد در انگشت خود انگشترى	جمع آمد لشكر ديو و پرى‏
آمدند از بهر نظاره رجال	در ميانشان آن كه بد صاحب خيال‏
چون در انگشتش بديد انگشترى	رفت انديشه و تحرى يك سرى‏
وهم آن گاه است كان پوشيده است	اين تحرى از پى ناديده است‏
شد خيال غايب اندر سينه زفت	چون كه حاضر شد خيال او برفت‏
گر سماى نور بى‏باريده نيست	هم زمين تار بى‏باليده نيست‏
يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ مى‏بايد مرا	ز آن ببستم روزن فانى سرا
چون شكافم آسمان را در ظهور	چون بگويم هل ترى فيها فطور
تا در اين ظلمت تحرى گسترند	هر كسى رو جانبى مى‏آورند
مدتى معكوس باشد كارها	شحنه را دزد آورد بر دارها
تا كه بس سلطان و عالى همتى	بنده‏ى بنده‏ى خود آيد مدتى‏
بندگى در غيب آيد خوب و گش	حفظ غيب آيد در استعباد خوش‏
كو كه مدح شاه گويد پيش او	تا كه در غيبت بود او شرم رو
قلعه دارى كز كنار مملكت	دور از سلطان و سايه‏ى سلطنت‏
پاس دارد قلعه را از دشمنان	قلعه نفروشد به مال بى‏كران‏
غايب از شه در كنار ثغرها	همچو حاضر او نگه دارد وفا
پيش شه او به بود از ديگران	كه به خدمت حاضرند و جان فشان‏
پس به غيبت نيم ذره‏ى حفظ كار	به كه اندر حاضرى ز آن صد هزار
طاعت و ايمان كنون محمود شد	بعد مرگ اندر عيان مردود شد
چون كه غيب و غايب و رو پوش به	پس لبان بر بند لب خاموش به‏
اى برادر دست وا دار از سخن	خود خدا پيدا كند علم لدن‏
بس بود خورشيد را رويش گواه	أَي شي‏ء أعظم الشاهد إله‏
نه بگويم چون قرين شد در بيان	هم خدا و هم ملك هم عالمان‏
يشهد اللَّه و الملك و اهل العلوم	إنه لا رب إلا من يدوم‏
چون گواهى داد حق كه بود ملك	تا شود اندر گواهى مشترك‏
ز آن كه شعشاع حضور آفتاب	بر نتابد چشم و دلهاى خراب‏
چون خفاشى كاو تف خورشيد را	بر نتابد بگسلد اوميد را
پس ملايك را چو ما هم يار دان	جلوه گر خورشيد را بر آسمان‏
كاين ضيا ما ز آفتابى يافتيم	چون خليفه بر ضعيفان تافتيم‏
چون مه نو يا سه روزه يا كه بدر	مرتبه‏ى هر يك ملك در نور و قدر
ز اجنحه‏ى نور ثلاث او رباع	بر مراتب هر ملك را آن شعاع‏
همچو پرهاى عقول انسيان	كه بسى فرق است شان اندر ميان‏
پس قرين هر بشر در نيك و بد	آن ملك باشد كه مانندش بود
چشم اعمش چون كه خور را بر نتافت	اختر او را شمع شد تا ره بيافت‏

گفتن پيغامبر عليه السلام مر زيد را كه اين سر را فاش تر از اين مگو و متابعت نگاه دار
گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم	رهروان را شمع و شيطان را رجوم‏
هر كسى را گر بدى آن چشم و زور	كاو گرفتى ز آفتاب چرخ نور
كى ستاره حاجت استى اى ذليل	كه بدى بر نور خورشيد او دليل‏
ماه مى‏گويد به خاك و ابر و فى	من بشر بودم ولى يوحى الى‏
چون شما تاريك بودم در نهاد	وحى خورشيدم چنين نورى بداد
ظلمتى دارم به نسبت با شموس	نور دارم بهر ظلمات نفوس‏
ز آن ضعيفم تا تو تابى آورى	كه نه مرد آفتاب انورى‏
همچو شهد و سركه در هم بافتم	تا سوى رنج جگر ره يافتم‏
چون ز علت وارهيدى اى رهين	سركه را بگذار و مى‏خور انگبين‏
تخت دل معمور شد پاك از هوا	بين كه الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ استوى‏
حكم بر دل بعد از اين بى‏واسطه	حق كند چون يافت دل اين رابطه‏
اين سخن پايان ندارد زيد كو	تا دهم پندش كه رسوايى مجو

رجوع به حكايت زيد
زيد را اكنون نيابى كاو گريخت	جست از صف نعال و نعل ريخت‏
تو كه باشى زيد هم خود را نيافت	همچو اختر كه بر او خورشيد تافت‏
نى از او نقشى بيابى نى نشان	نى كهى يابى نه راه كهكشان‏
شد حواس و نطق با پايان ما	محو نور دانش سلطان ما
حسها و عقلهاشان در درون	موج در موج لَدَيْنا محضرون‏
چون شب آمد باز وقت بار شد	انجم پنهان شده بر كار شد
بى‏هشان را وادهد حق هوشها	حلقه حلقه حلقه‏ها در گوشها
پاى كوبان دست افشان در ثنا	ناز نازان ربنا أحييتنا
آن جلود و آن عظام ريخته	فارسان گشته غبار انگيخته‏
حمله آرند از عدم سوى وجود	در قيامت هم شكور و هم كنود
سر چه مى‏پيچى كنى ناديده‏اى	در عدم ز اول نه سرپيچيده‏اى‏
در عدم افشرده بودى پاى خويش	كه مرا كه بر كند از جاى خويش‏
مى‏نبينى صنع ربانيت را	كه كشيد او موى پيشانيت را
تا كشيدت اندر اين انواع حال	كه نبودت در گمان و در خيال‏
آن عدم او را هماره بنده است	كار كن ديوا سليمان زنده است‏
ديو مى‏سازد جِفانٍ كالجواب	زهره نى تا دفع گويد يا جواب‏
خويش را بين چون همى‏لرزى ز بيم	مر عدم را نيز لرزان دان مقيم‏
ور تو دست اندر مناصب مى‏زنى	هم ز ترس است آن كه جانى مى‏كنى‏
هر چه جز عشق خداى احسن است	گر شكر خوارى است آن جان كندن است‏
چيست جان كندن سوى مرگ آمدن	دست در آب حياتى نازدن‏
خلق را دو ديده در خاك و ممات	صد گمان دارند در آب حيات‏
جهد كن تا صد گمان گردد نود	شب برو ور تو بخسبى شب رود
در شب تاريك جوى آن روز را	پيش كن آن عقل ظلمت سوز را
در شب بد رنگ بس نيكى بود	آب حيوان جفت تاريكى بود
سر ز خفتن كى توان برداشتن	با چنين صد تخم غفلت كاشتن‏
خواب مرده لقمه‏ى مرده يار شد	خواجه خفت و دزد شب بر كار شد
تو نمى‏دانى كه خصمانت كى‏اند	ناريان خصم وجود خاكى‏اند
نار خصم آب و فرزندان اوست	همچنان كه آب خصم جان اوست‏
آب آتش را كشد زيرا كه او	خصم فرزندان آب است و عدو
بعد از آن اين نار نار شهوت است	كاندر او اصل گناه و زلت است‏
نار بيرونى به آبى بفسرد	نار شهوت تا به دوزخ مى‏برد
نار شهوت مى‏نيارامد به آب	ز انكه دارد طبع دوزخ در عذاب‏
نار شهوت را چه چاره نور دين	نوركم اطفاء نار الكافرين‏
چه كشد اين نار را نور خدا	نور ابراهيم را ساز اوستا
تا ز نار نفس چون نمرود تو	وارهد اين جسم همچون عود تو
شهوت نارى به راندن كم نشد	او به ماندن كم شود بى‏هيچ بد
تا كه هيزم مى‏نهى بر آتشى	كى بميرد آتش از هيزم كشى‏
چون كه هيزم باز گيرى نار مرد	ز انكه تقوى آب سوى نار برد
كى سيه گردد ز آتش روى خوب	كاو نهد گلگونه از تَقْوَى القلوب‏

آتش افتادن در شهر به ايام عمر
آتشى افتاد در عهد عمر	همچو چوب خشك مى‏خورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانه‏ها	تا زد اندر پر مرغ و لانه‏ها
نيم شهر از شعله‏ها آتش گرفت	آب مى‏ترسيد از آن و مى‏شگفت‏
مشكهاى آب و سركه مى‏زدند	بر سر آتش كسان هوشمند
آتش از استيزه افزون مى‏شدى	مى‏رسيد او را مدد از بى‏حدى‏
خلق آمد جانب عمر شتاب	كاتش ما مى‏نميرد هيچ از آب‏
گفت آن آتش ز آيات خداست	شعله‏اى از آتش بخل شماست‏
آب بگذاريد و نان قسمت كنيد	بخل بگذاريد اگر آل منيد
خلق گفتندش كه در بگشوده‏ايم	ما سخى و اهل فتوت بوده‏ايم‏
گفت نان در رسم و عادت داده‏ايد	دست از بهر خدا نگشاده‏ايد
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز	نه از براى ترس و تقوى و نياز
مال تخم است و به هر شوره منه	تيغ را در دست هر ره زن مده‏
اهل دين را باز دان از اهل كين	همنشين حق بجو با او نشين‏
هر كسى بر قوم خود ايثار كرد	كاغه پندارد كه او خود كار كرد

خدو انداختن خصم در روى امير المؤمنين على عليه السلام و انداختن على شمشير را از دست‏
از على آموز اخلاص عمل	شير حق را دان مطهر از دغل‏
در غزا بر پهلوانى دست يافت	زود شمشيرى بر آورد و شتافت‏
او خدو انداخت در روى على	افتخار هر نبى و هر ولى‏
آن خدو زد بر رخى كه روى ماه	سجده آرد پيش او در سجده‏گاه‏
در زمان انداخت شمشير آن على	كرد او اندر غزايش كاهلى‏
گشت حيران آن مبارز زين عمل	وز نمودن عفو و رحمت بى‏محل‏
گفت بر من تيغ تيز افراشتى	از چه افكندى مرا بگذاشتى‏
آن چه ديدى بهتر از پيكار من	تا شدى تو سست در اشكار من‏
آن چه ديدى كه چنين خشمت نشست	تا چنان برقى نمود و باز جست‏
آن چه ديدى كه مرا ز آن عكس ديد	در دل و جان شعله اى آمد پديد
آن چه ديدى برتر از كون و مكان	كه به از جان بود و بخشيديم جان‏
در شجاعت شير ربانى ستى	در مروت خود كه داند كيستى‏
در مروت ابر موسايى به تيه	كآمد از وى خوان و نان بى‏شبيه‏
ابرها گندم دهد كان را به جهد	پخته و شيرين كند مردم چو شهد
ابر موسى پر رحمت بر گشاد	پخته و شيرين بى‏زحمت بداد
از براى پخته خواران كرم	رحمتش افراشت در عالم علم‏
تا چهل سال آن وظيفه و آن عطا	كم نشد يك روز از آن اهل رجا
تا هم ايشان از خسيسى خاستند	گندنا و تره و خس خواستند
امت احمد كه هستند از كرام	تا قيامت هست باقى آن طعام‏
چون ابيت عند ربى فاش شد	يطعم و يسقى كنايت زاش شد
هيچ بى‏تاويل اين را در پذير	تا در آيد در گلو چون شهد و شير
ز آن كه تاويل است وا داد عطا	چون كه بيند آن حقيقت را خطا
آن خطا ديدن ز ضعف عقل اوست	عقل كل مغز است و عقل جزو پوست‏
خويش را تاويل كن نه اخبار را	مغز را بد گوى نى گلزار را
اى على كه جمله عقل و ديده‏اى	شمه اى واگو از آن چه ديده‏اى‏
تيغ حلمت جان ما را چاك كرد	آب علمت خاك ما را پاك كرد
باز گو دانم كه اين اسرار هوست	ز آن كه بى‏شمشير كشتن كار اوست‏
صانع بى‏آلت و بى‏جارحه	واهب اين هديه‏هاى رابحه‏
صد هزاران مى‏چشاند هوش را	كه خبر نبود دو چشم و گوش را
باز گو اى باز عرش خوش شكار	تا چه ديدى اين زمان از كردگار
چشم تو ادراك غيب آموخته	چشمهاى حاضران بر دوخته‏
آن يكى ماهى همى‏بيند عيان	و آن يكى تاريك مى‏بيند جهان‏
و آن يكى سه ماه مى‏بيند به هم	اين سه كس بنشسته يك موضع نعم‏
چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز	در تو آويزان و از من در گريز
سحر عين است اين عجب لطف خفى است	بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است‏
عالم ار هجده هزار است و فزون	هر نظر را نيست اين هجده زبون‏
راز بگشا اى على مرتضى	اى پس سوء القضاء حسن القضاء
يا تو واگو آن چه عقلت يافته ست	يا بگويم آن چه بر من تافته ست‏
از تو بر من تافت چون دارى نهان	مى‏فشانى نور چون مه بى‏زبان‏
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه	شب روان را زودتر آرد به راه‏
از غلط ايمن شوند و از ذهول	بانگ مه غالب شود بر بانگ غول‏
ماه بى‏گفتن چو باشد رهنما	چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
چون تو بابى آن مدينه‏ى علم را	چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى باب	تا رسد از تو قشور اندر لباب‏
باز باش اى باب رحمت تا ابد	بارگاه ما لَهُ كُفُواً أحد
هر هوا و ذره‏اى خود منظرى است	ناگشاده كى گود كانجا درى است‏
تا بنگشايد دزى را ديدبان	در درون هرگز نجنبد اين گمان‏
چون گشاده شد دزى حيران شود	مرغ اوميد و طمع پران شود
غافلى ناگه به ويران گنج يافت	سوى هر ويران از آن پس مى‏شتافت‏
تا ز درويشى نيابى تو گهر	كى گهر جويى ز درويشى دگر
سالها گر ظن دود با پاى خويش	نگذرد ز اشكاف بينيهاى خويش‏
تا به بينى نايدت از غيب بو	غير بينى هيچ مى‏بينى بگو

سؤال كردن آن كافر از امير المؤمنين على عليه السلام كه بر چون منى مظفر شدى شمشير را از دست چون انداختى‏
پس بگفت آن نو مسلمان ولى	از سر مستى و لذت با على‏
كه بفرما يا امير المؤمنين	تا بجنبد جان بتن در چون جنين‏
هفت اختر هر جنين را مدتى	مى‏كنند اى جان به نوبت خدمتى‏
چون كه وقت آيد كه جان گيرد جنين	آفتابش آن زمان گردد معين‏
اين جنين در جنبش آيد ز آفتاب	كافتابش جان همى‏بخشد شتاب‏
از دگر انجم بجز نقشى نيافت	اين جنين تا آفتابش بر نتافت‏
از كدامين ره تعلق يافت او	در رحم با آفتاب خوب رو
از ره پنهان كه دور از حس ماست	آفتاب چرخ را بس راههاست‏
آن رهى كه زر بيابد قوت از او	و آن رهى كه سنگ شد ياقوت از او
آن رهى كه سرخ سازد لعل را	و آن رهى كه برق بخشد نعل را
آن رهى كه پخته سازد ميوه را	و آن رهى كه دل دهد كاليوه را
باز گو اى باز پر افروخته	با شه و با ساعدش آموخته‏
باز گو اى باز عنقا گير شاه	اى سپاه اشكن به خود نى با سپاه‏
امت وحدى يكى و صد هزار	باز گو اى بنده بازت را شكار
در محل قهر اين رحمت ز چيست	اژدها را دست‏دادن راه كيست‏

جواب گفتن امير المؤمنين كه سبب افكندن شمشير از دست چه بود در آن حالت‏
گفت من تيغ از پى حق مى‏زنم	بنده‏ى حقم نه مأمور تنم‏
شير حقم نيستم شير هوا	فعل من بر دين من باشد گوا
ما رميت إذ رميتم در حراب	من چو تيغم و آن زننده آفتاب‏
رخت خود را من ز ره برداشتم	غير حق را من عدم انگاشتم‏
سايه‏ام من كدخدايم آفتاب	حاجبم من نيستم او را حجاب‏
من چو تيغم پر گهرهاى وصال	زنده گردانم نه كشته در قتال‏
خون نپوشد گوهر تيغ مرا	باد از جا كى برد ميغ مرا
كه نيم كوهم ز حلم و صبر و داد	كوه را كى در ربايد تند باد
آن كه از بادى رود از جا خسى است	ز آن كه باد ناموافق خود بسى است‏
باد خشم و باد شهوت باد آز	برد او را كه نبود اهل نماز
كوهم و هستى من بنياد اوست	ور شوم چون كاه با دم ياد اوست‏
جز به باد او نجنبد ميل من	نيست جز عشق احد سر خيل من‏
خشم بر شاهان شه و ما را غلام	خشم را هم بسته‏ام زير لگام‏
تيغ حلمم گردن خشمم زده ست	خشم حق بر من چو رحمت آمده ست‏
غرق نورم گر چه سقفم شد خراب	روضه گشتم گر چه هستم بو تراب‏
چون در آمد علتى اندر غزا	تيغ را ديدم نهان كردن سزا
تا احب لله آيد نام من	تا كه ابغض لله آيد كام من‏
تا كه اعطا لله آيد جود من	تا كه امسك لله آيد بود من‏
بخل من لله عطا لله و بس	جمله لله‏ام نيم من آن كس‏
و آن چه لله مى‏كنم تقليد نيست	نيست تخييل و گمان جز ديد نيست‏
ز اجتهاد و از تحرى رسته‏ام	آستين بر دامن حق بسته‏ام‏
گر همى‏پرم همى‏بينم مطار	ور همى‏گردم همى‏بينم مدار
ور كشم بارى بدانم تا كجا	ماهم و خورشيد پيشم پيشوا
بيش از اين با خلق گفتن روى نيست	بحر را گنجايى اندر جوى نيست‏
پست مى‏گويم به اندازه‏ى عقول	عيب نبود اين بود كار رسول‏
از غرض حرم گواهى حر شنو	كه گواهى بندگان نه ارزد دو جو
در شريعت مر گواهى بنده را	نيست قدرى وقت دعوى و قضا
گر هزاران بنده باشندت گواه	بر نسنجد شرع ايشان را به كاه‏
بنده‏ى شهوت بتر نزديك حق	از غلام و بندگان مسترق‏
كاين به يك لفظى شود از خواجه حر	و آن زيد شيرين و ميرد سخت مر
بنده‏ى شهوت ندارد خود خلاص	جز به فضل ايزد و انعام خاص‏
در چهى افتاد كان را غور نيست	و آن گناه اوست جبر و جور نيست‏
در چهى انداخت او خود را كه من	در خور قعرش نمى‏يابم رسن‏
بس كنم گر اين سخن افزون شود	خود جگر چه بود كه خارا خون شود
اين جگرها خون نشد نز سختى است	غفلت و مشغولى و بد بختى است‏
خون شود روزى كه خونش سود نيست	خون شو آن وقتى كه خون مردود نيست‏
چون گواهى بندگان مقبول نيست	عدل او باشد كه بنده‏ى غول نيست‏
گشت ارسلناك شاهد در نذر	ز آن كه بود از كون او حر ابن حر
چون كه حرم خشم كى بندد مرا	نيست اينجا جز صفات حق در آ
اندر آ كازاد كردت فضل حق	ز آن كه رحمت داشت بر خشمش سبق‏
اندر آ اكنون كه رستى از خطر	سنگ بودى كيميا كردت گهر
رسته‏اى از كفر و خارستان او	چون گلى بشكفته در بستان هو
تو منى و من توام اى محتشم	تو على بودى على را چون كشم‏
معصيت كردى به از هر طاعتى	آسمان پيموده‏اى در ساعتى‏
بس خجسته معصيت كان كرد مرد	نى ز خارى بر دمد اوراق ورد
نى گناه عمر و قصد رسول	مى‏كشيدش تا به درگاه قبول‏
نى به سحر ساحران فرعونشان	مى‏كشيد و گشت دولت عونشان‏
گر نبودى سحرشان و آن جحود	كى كشيديشان به فرعون عنود
كى بديدندى عصا و معجزات	معصيت طاعت شد اى قوم عصات‏
نااميدى را خدا گردن زده است	چون گنه مانند طاعت آمده ست‏
چون مبدل مى‏كند او سيئات	طاعتى‏اش مى‏كند رغم وشات‏
زين شود مرجوم شيطان رجيم	و ز حسد او بطرقد گردد دو نيم‏
او بكوشد تا گناهى پرورد	ز آن گنه ما را به چاهى آورد
چون ببيند كان گنه شد طاعتى	گردد او را نامبارك ساعتى‏
اندر آ من در گشادم مر ترا	تف زدى و تحفه دادم مر ترا
مر جفاگر را چنينها مى‏دهم	پيش پاى چپ چه سان سر مى‏نهم‏
پس وفاگر را چه بخشم تو بدان	گنجها و ملكهاى جاودان‏

گفتن پيغامبر عليه السلام به گوش ركابدار امير المؤمنين على عليه السلام كه كشتن على بر دست تو خواهد بودن خبرت كردم‏
من چنان مردم كه بر خونى خويش	نوش لطف من نشد در قهر نيش‏
گفت پيغمبر به گوش چاكرم	كاو برد روزى ز گردن اين سرم‏
كرد آگه آن رسول از وحى دوست	كه هلاكم عاقبت بر دست اوست‏
او همى‏گويد بكش پيشين مرا	تا نيايد از من اين منكر خطا
من همى‏گويم چو مرگ من ز تست	با قضا من چون توانم حيله جست‏
او همى‏افتد به پيشم كاى كريم	مر مرا كن از براى حق دو نيم‏
تا نيايد بر من اين انجام بد	تا نسوزد جان من بر جان خود
من همى‏گويم برو جف القلم	ز آن قلم بس سر نگون گردد علم‏
هيچ بغضى نيست در جانم ز تو	ز آن كه اين را من نمى‏دانم ز تو
آلت حقى تو فاعل دست حق	چون زنم بر آلت حق طعن و دق‏
گفت او پس آن قصاص از بهر چيست	گفت هم از حق و آن سر خفى است‏
گر كند بر فعل خود او اعتراض	ز اعتراض خود بروياند رياض‏
اعتراض او را رسد بر فعل خود	ز آن كه در قهر است و در لطف او احد
اندر اين شهر حوادث مير اوست	در ممالك مالك تدبير اوست‏
آلت خود را اگر او بشكند	آن شكسته گشته را نيكو كند
رمز ننسخ آيه او ننسها	نأت خيرا در عقب مى‏دان مها
هر شريعت را كه حق منسوخ كرد	او گيا برد و عوض آورد ورد
شب كند منسوخ شغل روز را	بين جمادى خرد افروز را
باز شب منسوخ شد از نور روز	تا جمادى سوخت ز آن آتش فروز
گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات	نى درون ظلمت است آب حيات‏
نى در آن ظلمت خردها تازه شد	سكته‏اى سرمايه‏ى آوازه شد
كه ز ضدها ضدها آمد پديد	در سويدا روشنايى آفريد
جنگ پيغمبر مدار صلح شد	صلح اين آخر زمان ز آن جنگ بد
صد هزاران سر بريد آن دلستان	تا امان يابد سر اهل جهان‏
باغبان ز آن مى‏برد شاخ مضر	تا بيابد نخل قامتها و بر
مى‏كند از باغ دانا آن حشيش	تا نمايد باغ و ميوه خرميش‏
مى‏كند دندان بد را آن طبيب	تا رهد از درد و بيمارى حبيب‏
بس زيادتها درون نقصهاست	مر شهيدان را حيات اندر فناست‏
چون بريده گشت حلق رزق خوار	يرزقون فرحين شد گوار
حلق حيوان چون بريده شد به عدل	حلق انسان رست و افزون گشت فضل‏
حلق انسان چون ببرد هين ببين	تا چه زايد كن قياس آن بر اين‏
حلق ثالث زايد و تيمار او	شربت حق باشد و انوار او
حلق ببريده خورد شربت ولى	حلق از لا رسته مرده در بلى‏
بس كن اى دون همت كوته بنان	تا كى‏ات باشد حيات جان به نان‏
ز آن ندارى ميوه‏اى مانند بيد	كآبرو بردى پى نان سپيد
گر ندارد صبر زين نان جان حس	كيميا را گير و زر گردان تو مس‏
جامه شويى كرد خواهى اى فلان	رو مگردان از محله‏ى گازران‏
گر چه نان بشكست مر روزه‏ى ترا	در شكسته بند پيچ و برتر آ
چون شكسته بند آمد دست او	پس رفو باشد يقين اشكست او
گر تو آن را بشكنى گويد بيا	تو درستش كن ندارى دست و پا
پس شكستن حق او باشد كه او	مر شكسته گشته را داند رفو
آن كه داند دوخت او داند دريد	هر چه را بفروخت نيكوتر خريد
خانه را ويران كند زير و زبر	پس به يك ساعت كند معمورتر
گر يكى سر را ببرد از بدن	صد هزاران سر بر آرد در زمن‏
گر نفرمودى قصاصى بر جناة	يا نگفتى فى القصاص آمد حيات‏
خود كه را زهره بدى تا او ز خود	بر اسير حكم حق تيغى زند
ز آن كه داند هر كه چشمش را گشود	كآن كشنده سخره‏ى تقدير بود
هر كه را آن حكم بر سر آمدى	بر سر فرزند هم تيغى زدى‏
رو بترس و طعنه كم زن بر بدان	پيش دام حكم عجز خود بدان‏

تعجب كردن آدم عليه السلام از ضلالت ابليس لعين و عجب آوردن‏
چشم آدم بر بليسى كو شقى ست	از حقارت و از زيافت بنگريست‏
خويش بينى كرد و آمد خود گزين	خنده زد بر كار ابليس لعين‏
بانگ بر زد غيرت حق كاى صفى	تو نمى‏دانى ز اسرار خفى‏
پوستين را باژگونه گر كند	كوه را از بيخ و از بن بر كند
پرده‏ى صد آدم آن دم بر درد	صد بليس نو مسلمان آورد
گفت آدم توبه كردم زين نظر	اين چنين گستاخ ننديشم دگر
يا غياث المستغيثين اهدنا	لا افتخار بالعلوم و الغنى‏
لا تزغ قلبا هديت بالكرم	و اصرف السوء الذى خط القلم‏
بگذران از جان ما سوء القضا	وا مبر ما را ز اخوان صفا
تلخ‏تر از فرقت تو هيچ نيست	بى‏پناهت غير پيچا پيچ نيست‏
رخت ما هم رخت ما را راه زن	جسم ما مر جان ما را جامه كن‏
دست ما چون پاى ما را مى‏خورد	بى‏امان تو كسى جان چون برد
ور برد جان زين خطرهاى عظيم	برده باشد مايه‏ى ادبار و بيم‏
ز آن كه جان چون واصل جانان نبود	تا ابد با خويش كور است و كبود
چون تو ندهى راه جان خود برده گير	جان كه بى‏تو زنده باشد مرده گير
گر تو طعنه مى‏زنى بر بندگان	مر ترا آن مى‏رسد اى كامران‏
ور تو ماه و مهر را گويى جفا	ور تو قد سرو را گويى دوتا
ور تو چرخ و عرش را خوانى حقير	ور تو كان و بحر را گويى فقير
آن به نسبت با كمال تو رواست	ملك اكمال فناها مر تراست‏
كه تو پاكى از خطر و ز نيستى	نيستان را موجد و معنيستى‏
آن كه رويانيد داند سوختن	ز آن كه چون بدريد داند دوختن‏
مى‏بسوزد هر خزان مر باغ را	باز روياند گل صباغ را
كاى بسوزيده برون آ تازه شو	بار ديگر خوب و خوب آوازه شو
چشم نرگس كور شد بازش بساخت	حلق نى ببريد و بازش خود نواخت‏
ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم	جز زبون و جز كه قانع نيستيم‏
ما همه نفسى و نفسى مى‏زنيم	گر نخوانى ما همه اهرمنيم‏
ز آن ز اهرمن رهيدستيم ما	كه خريدى جان ما را از عمى‏
تو عصا كش هر كه را كه زندگى است	بى‏عصا و بى‏عصا كش كور چيست‏
غير تو هر چه خوش است و ناخوش است	آدمى سوز است و عين آتش است‏
هر كه را آتش پناه و پشت شد	هم مجوسى گشت و هم زردشت شد
كل شي‏ء ما خلا اللَّه باطل	إن فضل اللَّه غيم هاطل‏

باز گشتن به حكايت امير المؤمنين على عليه السلام و مسامحت كردن او با خونى خويش‏
باز رو سوى على و خونى‏اش	و آن كرم با خونى و افزونى‏اش‏
گفت دشمن را همى‏مى‏بينم به چشم	روز و شب بر وى ندارم هيچ خشم‏
ز آنكه مرگم همچو من خوش آمده ست	مرگ من در بعث چنگ اندر زده ست‏
مرگ بى‏مرگى بود ما را حلال	برگ بى‏برگى بود ما را نوال‏
ظاهرش مرگ و به باطن زندگى	ظاهرش ابتر نهان پايندگى‏
در رحم زادن جنين را رفتن است	در جهان او را ز نو بشكفتن است‏
چون مرا سوى اجل عشق و هواست	نهى لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ مراست‏
ز آنكه نهى از دانه‏ى شيرين بود	تلخ را خود نهى حاجت كى شود
دانه‏اى كه تلخ باشد مغز و پوست	تلخى و مكروهى‏اش خود نهى اوست‏
دانه‏ى مردن مرا شيرين شده ست	بل هم احياء پى من آمده ست‏
اقتلوني يا ثقاتي لائما	إن في قتلي حياتي دايما
إن في موتي حياتي يا فتى	كم أفارق موطني حتى متى‏
فرقتي لو لم تكن في ذا السكون	لم يقل إِنَّا إِلَيْهِ راجعون‏
راجع آن باشد كه باز آيد به شهر	سوى وحدت آيد از تفريق دهر

افتادن ركابدار هر بارى پيش على عليه السلام كه اى امير المؤمنين از بهر خدا مرا بكش و از اين قضا برهان‏
باز آمد كاى على زودم بكش	تا نبينم آن دم و وقت ترش‏
من حلالت مى‏كنم خونم بريز	تا نبيند چشم من آن رستخيز
گفتم ار هر ذره‏اى خونى شود	خنجر اندر كف به قصد تو رود
يك سر مو از تو نتواند بريد	چون قلم بر تو چنان خطى كشيد
ليك بى‏غم شو شفيع تو منم	خواجه‏ى روحم نه مملوك تنم‏
پيش من اين تن ندارد قيمتى	بى‏تن خويشم فتى ابن الفتى‏
خنجر و شمشير شد ريحان من	مرگ من شد بزم و نرگسدان من‏
آن كه او تن را بدين سان پى كند	حرص ميرى و خلافت كى كند
ز آن به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم	تا اميران را نمايد راه و حكم‏
تا اميرى را دهد جانى دگر	تا دهد نخل خلافت را ثمر

بيان آن كه فتح طلبيدن پيغامبر عليه السلام مكه را و غير مكه را بجهت دوستى ملك دنيا نبود چون فرموده است كه الدنيا جيفه بلكه به امر بود
جهد پيغمبر به فتح مكه هم	كى بود در حب دنيا متهم‏
آن كه او از مخزن هفت آسمان	چشم و دل بر بست روز امتحان‏
از پى نظاره‏ى او حور و جان	پر شده آفاق هر هفت آسمان‏
خويشتن آراسته از بهر او	خود و را پرواى غير دوست كو
آن چنان پر گشته از اجلال حق	كه در او هم ره نيابد آل حق‏
لا يسع فينا نبي مرسل	و الملك و الروح ايضا فاعقلوا
گفت ما زاغيم همچون زاغ نه	مست صباغيم مست باغ نه‏
چون كه مخزنهاى افلاك و عقول	چون خسى آمد بر چشم رسول‏
پس چه باشد مكه و شام و عراق	كه نمايد او نبرد و اشتياق‏
آن گمان بر وى ضمير بد كند	كه قياس از جهل و حرص خود كند
آبگينه‏ى زرد چون سازى نقاب	زرد بينى جمله نور آفتاب‏
بشكن آن شيشه‏ى كبود و زرد را	تا شناسى گرد را و مرد را
گرد فارس گرد سر افراشته	گرد را تو مرد حق پنداشته‏
گرد ديد ابليس و گفت اين فرع طين	چون فزايد بر من آتش جبين‏
تا تو مى‏بينى عزيزان را بشر	دان كه ميراث بليس است آن نظر
گر نه فرزند بليسى اى عنيد	پس به تو ميراث آن سگ چون رسيد
من نيم سگ شير حقم حق پرست	شير حق آن است كز صورت برست‏
شير دنيا جويد اشكارى و برگ	شير مولى جويد آزادى و مرگ‏
چون كه اندر مرگ بيند صد وجود	همچو پروانه بسوزاند وجود
شد هواى مرگ طوق صادقان	كه جهودان را بد اين دم امتحان‏
در نبى فرمود كاى قوم يهود	صادقان را مرگ باشد گنج و سود
همچنان كه آرزوى سود هست	آرزوى مرگ بردن ز آن به است‏
اى جهودان بهر ناموس كسان	بگذرانيد اين تمنا بر زبان‏
يك جهودى اين قدر زهره نداشت	چون محمد اين علم را بر فراشت‏
گفت اگر رانيد اين را بر زبان	يك يهودى خود نماند در جهان‏
پس يهودان مال بردند و خراج	كه مكن رسوا تو ما را اى سراج‏
اين سخن را نيست پايانى پديد	دست با من ده چو چشمت دوست ديد

گفتن امير المؤمنين على عليه السلام با قرين خود كه چون خدو انداختى در روى من نفس من جنبيد و اخلاص عمل نماند، مانع كشتن تو آن شد
گفت امير المؤمنين با آن جوان	كه به هنگام نبرد اى پهلوان‏
چون خدو انداختى در روى من	نفس جنبيد و تبه شد خوى من‏
نيم بهر حق شد و نيمى هوا	شركت اندر كار حق نبود روا
تو نگاريده‏ى كف مولاستى	آن حقى كرده‏ى من نيستى‏
نقش حق را هم به امر حق شكن	بر زجاجه‏ى دوست سنگ دوست زن‏
گبر اين بشنيد و نورى شد پديد	در دل او تا كه زنارى بريد
گفت من تخم جفا مى‏كاشتم	من ترا نوعى دگر پنداشتم‏
تو ترازوى احد خو بوده‏اى	بل زبانه‏ى هر ترازو بوده‏اى‏
تو تبار و اصل و خويشم بوده‏اى	تو فروغ شمع كيشم بوده‏اى‏
من غلام آن چراغ چشم جو	كه چراغت روشنى پذرفت از او
من غلام موج آن درياى نور	كه چنين گوهر بر آرد در ظهور
عرضه كن بر من شهادت را كه من	مر ترا ديدم سرافراز زمن‏
قرب پنجه كس ز خويش و قوم او	عاشقانه سوى دين كردند رو
او به تيغ حلم چندين حلق را	وا خريد از تيغ و چندين خلق را
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر	بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر

خاتمه‏ى دفتر اول‏
اى دريغا لقمه‏اى دو خورده شد	جوشش فكرت از آن افسرده شد
گندمى خورشيد آدم را كسوف	چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف‏
اينت لطف دل كه از يك مشت گل	ماه او چون مى‏شود پروين گسل‏
نان چو معنى بود خوردش سود بود	چون كه صورت گشت انگيزد جحود
همچو خار سبز كاشتر مى‏خورد	ز ان خورش صد نفع و لذت مى‏برد
چون كه آن سبزيش رفت و خشك گشت	چون همان را مى‏خورد اشتر ز دشت‏
مى‏دراند كام و لنجش اى دريغ	كان چنان ورد مربى گشت تيغ‏
نان چو معنى بود بود آن خار سبز	چون كه صورت شد كنون خشك است و گبز
تو بد آن عادت كه او را پيش از اين	خورده بودى اى وجود نازنين‏
بر همان بو مى‏خورى اين خشك را	بعد از آن كاميخت معنى با ثرى‏
گشت خاك آميز و خشك و گوشت بر	ز آن گياه اكنون بپرهيز اى شتر
سخت خاك آلود مى‏آيد سخن	آب تيره شد سر چه بند كن‏
تا خدايش باز صاف و خوش كند	او كه تيره كرد هم صافش كند
صبر آرد آرزو را نه شتاب	صبر كن و الله اعلم بالصواب‏
پایان دفتر اول

